ماجراهای من و زندگی!

جمعه سال داییه ... یک سال شد؟ پس چرا اینقدر تازه ست؟

به قول گروس: هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست .

چرا این فصل سرما همه میرن؟چرا رفتناتونو میذارید برای پاییز؟

البته مادربزرگ بهار رفت ... دایی و پدربزرگ توی زمستون دقیقا توی یک روز ، عمو توی پاییز ، عزیز توی تابستون ، پسر عمه ها و جمشید جون و مهلا جون هم توی سرمای پاییز ... بابای چشم رنگی زهره توی پاییز ، مادربزرگ الی توی پاییز... خدا رحمتشون کنه ، حتما اوناهم دارن توی یک دنیای موازی با ما زندگی خودشونو میکنن و منتظرن تا ما براشون به دنیا بیایم و دور هم جمع شیم باز...

آخ که الان فقط یاد رفته هارو کم داشتم تا بترکه این بغضم ...

این هفته آفول بود به معنای واقعی ...

اونقدر از خودم متنفر و عصبانیم که خدا میدونه...

خوابیدم ، خوردم ، پای تی وی و موبایل بودم .

این وسط زحمت کشیدم خیر کله م ۸ ساعت فقط زبان خوندم .

وقتی به برنامه هام عمل نمیکنم حس وحشتناکی پیدا میکنم .

یک تنفر و افسردگی عمییییق ... حس نون خور اضافی بودن به درد نخور بودن ... بابا استراحت یک روز دو روز ، نه ۴ روز! تازه اونم چه استراحتی؟ این مدل استراحتا بیشتر به من استرس و عذاب مضاعف و خستگی میده ... استراحت فقط استراحت بعد سخت کار و تلاش کردنه که میچسبه ...

اوف چی بگم ، گذشته ها گذشته ... آینده رو باید دریابم .

از زبان خوندن متنفرم... دارم عذاب میکشم ، تو مخم نمیره ، خیلی برام سخته خیییلی! این باعث میشه بیشتر فرار کنم و به خور و خواب بیفتم ...

چاره ای هم نیست فقط با زجرش رو کشیدن زجر الانم تموم میشه . زجر انفعال برام سخت تر از زجر تلاشه .

دوستتون دارم

خیلی!

+ تاریخ شنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۱ ساعت 4:18 نویسنده ارغوان |

میبینی زندگانی رو؟

یک روز درگیر دردسر های وجودی خودتی

روز دیگه درگیر دردسر هایی که روزگار برات درست میکنه

و روزی دیگه درگیر هردو ...

+ تاریخ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 2:54 نویسنده ارغوان |

من سه تا خواهر مهربون اینجا دارم

الی ، زهره ، آوا

به جز خواهرهای خودم

امروز کلی خواهر توی وطنم دارم

فکر میکنم نیاز داریم هممون همدیگه رو بغل کنیم و گریه کنیم

گریه کنیم و درد و دل کنیم

کاری که دخترا خوب بلدن ، همدلی کردنه ...

بعد اینکه تو بغل هم کلی از دردامون گریه کردیم ، اشکای همو پاک کنیم ، برای هم مادری کنیم ، دست بذاریم روی زانوهامون و پشت به پشت هم بریم و دنیارو تکون بدیم

بریم به دنیا قدرتمونو نشون بدیم

که ما دخترا وقتی موهامونو بالای سرمون میبندیم و اشکامونو پاک میکنیم و تصمیم میگیریم ایستادگی کنیم هیچ قدرتی جلو دارمون نیست...

دخترا

من براتون گریه میکنم .

شما مجازی مینویسید از غصه هاتون ولی واقعی اید، منم واقعی گریه میکنم ...

ال،زهره،آوا

خواهرای خوش قلب و زیبای من

امیدوارم آفتاب به زندگی تک تکمون بتابه

و به زودی اونقدر بخندیم که دنیا اشکامونو یادش بره ❤️

+ تاریخ دوشنبه نهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 1:58 نویسنده ارغوان |

سولام

ممنونم از اینکه از هدفاتون توی پست قبل برام نوشتین ...

همه شون رو خوندم خیلی قشنگ بودن و پر امید ... امیدوارم به همشون برسید گل منگلیای من

پررنگ ترین دستاوردی که این روزا دارم ، به لطف هم نشینی زیادم با مامان بوده و اون چیزی نیست جز ساختن دوباره ی چارچوب هام و دیدن خودم !

توی این ۶ سال زندگی مشترک با حامی ، تمام کاری که کرده بودم ندیدن خودم و شکستن چارچوب هام برای رشد زندگی بوده ، و خب این کارم از کنترل خارج شده بود و تبدیل به شخصیتم شده...

کلا دیگه ارغوانی وجود نداره ، همه‌اش دیگرانن ، خواست دیگرانه که به من و زندگیم جهت میده و این خیلی بده .

مامان بهم یاد داد که دست بکشم از اینهمه فداکاری و مظلومیت و خودم رو ببینم و پایان بدم به زورگویی بقیه به خصوص همسر نیل، برادر حامی.

مامان یک جمله ی طلایی داره : "نجابت زیادی کثافت میاره!"

و من تصمیم گرفتم این کثافت رو از زندگیم پاک کنم و اون روز ببینم کی واقعا بخاطر خودم کنارم میمونه نه تو سری خوری یا فداکاری هام! حتی اگه به قیمت از دست دادن حامی باشه ... برام مهم نیست ، تنها چیزی که مهمه بازیابی شخصیت تکه تکه شدمه.

یادتونه قبلا مینوشتم : "حس میکنم همه توی زندگی درم گذاشتند"؟

تقصیر خودمه ...

در یک روند ظالمانه فقط ظالم مقصر نیست ، مظلومی که تن به تکرار ظلم میده هم مقصره و من به این روند پایان میدم ، مهم نیست چی میشه .

در این روند عواملی چون : تربیت ، نوع معامله ی ازدواجی که واردش شدم ، شرایط زندگی و شرایط روحیم دخیل بودن . و امروز بعد ۶ سال تغییر میکنه .

خب چیشد؟ من روانپزشکم رو بعد ۴ سال عوض کردم و چه کار خوبی بود! روانپزشک جدیدم خیلی بهتره و من واقعا بهتر شدم . میدونم که قرار نیست همیشه عالی بمونم اما پیگیری میکنم درمانم رو .

و اینکه ... یوهو! بای بای عینک! بالاخره همت کردم و چشمام رو هم عمل کردم ...دهنم سرویس شد و همچنان داره میشه ولی کاری بود که باید میشد .

و بعدی؟

بله! گواهینامه م رو هم گرفتم و به ترسام غلبه کردم و رانندگی میکنم، البته تصادف هم کردم و ۳ تومن پیاده شدم ولی هو کرز؟؟ مهم اینه که با ترومای روحی و مالیش کنار اومدم و دوباره نشستم پشت رول .

و بعدی؟

دارم خونه رو سر و سامون میدم بالاخره!! پروسه ی سختیه ولی ما میتوانیم!

سه ماه اول نبودن حامی خیلی سخت گذشت ولی کم کم دارم خودم رو پیدا میکنم و به زندگی برمیگردم .

پاته دوباره مریض شد ،این سری ناراحت شدم ولی خودمو نباختم و الان خیلی بهتر شده خداروشکر .

خب حالا چی میشه؟

چهار هفته زمان دارم برای تکمیل کارای خونه ، زبان خوندن و شروع کلاس و رفت آمدهام به تهران .

بعد هم گشتن دنبال سرپرست برای پاته . تکمیل سقف بالکن . تکمیل کارای حیاط .تعمیر کتابخونه . تعمیر تخت پاته و مهمونی دادن . بررسی شرایط شوک درمانی .

دیگه دارم یاد میگیرم سپردن افسار زندگی به حامی چقدر غلط بوده و چقدر به جفتمون و بیشتر به خودم آسیب زده .

به پول نیاز دارم و دوباره دارم پروژه میگیرم ، شرایط اقتصادیم خیلی سخته دعا کنید بکشم اینهمه کار رو .

+ تاریخ یکشنبه یکم آبان ۱۴۰۱ ساعت 2:52 نویسنده ارغوان |