|
ماجراهای من و زندگی!
|
یک بیماری خیلی سختی هست در زنان که درمان هم نداره ، مثل خیلی از بیماری های زنان ...
من تمام علائمش رو دارم و همیشه ی زندگیم ازش میترسیدم ...
دلم نمیخواد اینجا برم دکتر ، میخوام ایران بیام و پیگیریش کنم ، حالمم اصلا خوب نیست اصلا ...
اینو از من داشته باشین، ایران واقعا بهترین دکترهای جهان رو داره ، نمیدونید چه نعمتی دارید توی ایران ، نمیدونید...
یعنی اگر وضعیت بیمه و دارو ها و رسیدگی به وضعیت پزشکان هم توی ایران درست بود و در یک جمله مسئولین بی کفایت و فاسد نبودن، به جرئت میتونم بگم، ایران بهشت درمان میشد ...
من کلللللی ایرانی میشناسم که چند دهه اروپا و امریکا زندگی کردن اما برای درمان ، با وجود اینکه براشون رایگان درمیومده ولی باز اومدن کلی هزینه کردن و برگشتن ایران درمان کردن .
اونقددددر خطای پزشکی و نادیده گرفتن بیماران در اروپا و آمریکا و کانادا و استرالیا زیاده که خدا میدونه فقط ... سیستم وقت دهیشون فاجعه ست ! حتی اگر بیماریتون خطرناک و اورژانسی هم باشه خیلی وقت ها باید تا ماه ها منتظر ویزیت بمونید. آمریکا هم که وضعیت بیمه سلامتش فاجعه ست ، باز خیلی از کشورهای اروپایی بیمه ی خوبی ارائه میدن ، البته در ازای مالیات تا ۵۰ درصد بر حقوق!
پزشکان حاذق ایران واقعا توی جهان نمونه ندارن ، خدا حفظشون کنه برامون 💚
.
کمرنگم این روزا بچه ها ، حالم واقعا مناسب نیست ، دعام کنید ، دوستتون دارم ای سادگان صبور 

خیلی خوبه که دیگه نمیخوام چاق باشم
خیلی خوبه که دیگه چاقی رو بخشی از خودم نمیبینم
من از ۱۰ سالگی چاق بودم و انگار ارغوان غیر چاق اصلا برام معنا نداشت...
من و چاقی مال دو تا دنیای متفاوتیم و راهمون از هم جداست
تا امروز اون افسار منو کشیده و با خودش برده، از امروز من افسارش رو از گردنم باز میکنم و رهاش میکنم که بره، برای همیشه ی همیشه ...💚
آیا میدانستید که امروز همون فرداییه که دیروز منتظرش بودین؟
هیچی گفتم بیام ی کسشر انگیزشی تکراری بگم و برم 
.
بچه ها ی قولی ب من بدین
لطفاااا اگه خواستین ی مدت نیاین یا وبتونو ببندین بی زحمت ی چس کامنت برای من بذارین ، دلم هزار راه میره به خدا ...
الان یکی از دوستای وبلاگی همیشگیم ۵ ماهه که نیومده و من واقعا نگران سلامتیشم حتی ... خیلی بهش فکر میکنم و حالم بده ...
نکنین اینجوری باهام، طاقت ندارم، باشه؟
کاش میتونستم مست کنم
کاش میتونستم مست کنم...
نمیتونم مست کنم چون معدمم الکل رو نمیپذیره که البته خداروشکر و الا حتما تا الان الکلی شده بودم ...
ولی در کل خداروشکر که چیزی به نام الکل در این جهان وجود داره ، خیلیییی به آدم در مواقع بحران کمک میکنه ، فقط آدم باید مراقب میزان مصرفش باشه .
پ.ن: نیمچه مستم ، سه شات با سیاه مستی فاصله دارم . خواستم خدمتتون عرض کنم که گوه خوردم . مستی برای من یک حال بی پناهی و تنهایی عمیییقی میده. گوه خوردم گفتم خوبه . خیلیم بده . حداقل با این ودکای روسی کوفتی ک من خوردم بده . نمیدونم اشتباه تایپی دارم یا نه . ببخشید ب بزرگی خودتون ، تمرکز اصلاح ندارم . ولی بعضی مشروبا خوبن، سرخوش میکنن، ودکوا به من نمیسازه ، اما قوی ترین نشروب قابل خوردنیه که میشناسم . از آبجو متنفرم ، ساکی ضعیفه، ویسکی خیلی تنده ، شراب و پروسکو هم ضعیفه . منم حجم زیاد نمیتونم بخورم . پروسکو خوبه اما خواب میاره . هنوز مست کن فاز بالا ده ام رو پیدا نکردم ، شایدم اصلا وجود نداره چون از درون آدم داغونیم . البته یک شب توی یک بار ایرلندی ، بعد مستی خیلی شنگول شدم . شب سنت پتریک بود . گینس خوردم و ویسکی و حالم خیلی خوش شد . اما خب دیگه نمیتونم بخورم، جفتشون خیلی تلخن ....
شب بخیر
شب بخییییر
میت نکنید ولی اگه مثل من اینقدر مشوشتون نیکنه
دیگه شب بخیر
حامی برام تولد گرفت و با کمال تعجب به قدری خوشحال شدم که در باورم نیست...
شاید این بهترین تولد بزرگسالیم بود
یک تولد صمیمی و کوچیک توی خونه ، با بادکنک های سبز، ۲۷ طلایی،یک گاو بادکنکی کیوت و خوشگل و یک هدیه ی ارزشمند که خیلی بهش نیاز داشتم ، خیلی زیاد...
منی که تا یک ثانیه قبل خونه اومدن حسابی کلافه و عصبانی بودم، وقتی اومدم خونه و دیدم حامی خونه رو تک و تنهایی کرده دسته گل و برام اینقدر با سلیقه و ظرافت دیزاین زده،شام پخته و با کیک ماست موردعلاقه م سوپرایزم کرد در گنج خودم نمیپوستیدم 
یک برای برای یک عزیزی که کسی براش تولد نمیگرفت ، یک کیک با رنگ و طرحی که عاشقش بود درست کردم و باکلی غذا و گل کله صبح رفتم خونش و در حالیکه توی تختش خوابیده بود، سورپرایزش کردم ... از خوشحالی اشکاش بند نمیومد و تا مدتها عکس اون کیک عکس پروفایلش بود . این کار رو هرسال براش تکرار کردم تا جایی که همسرش دست از یبس بازی برداشت و دیگه هرسال براش تولد میگیره ...
دیشب حس کردم کل عشقی که تو اون چند سال به اون آدم داده بودم ، تو روز تولدی که خیلی بدحال و افسرده بودم ، بهم برگشت 
و چه خوش برگشت ...💚
اونقدر از اینهمه عشق انرژی گرفتم که تصمیم گرفتم ۲۸ سالگیم رو حسابی slay کنم و بترکونم ...


افسردگی تولد ۵ ساله که باهامه
سراغم اومد و نمیتونستم پیام ها و تماس های تبریک رو جواب بدم
با بدبختی تماس خانواده رو جواب دادم و خداروشکر زود تموم شد.
باز زمینگیر شدم و کل روز توی تخت موندم
دو روزه که تهوع ادامه داره و نتونستم غذا بخورم و هی میلرزم...
پارسال حامی به حرفم گوش کرد و برام تولد نگرفت اما امسال فکر نمیکنم به اصرار هام گوش بده .
وسط حال کثافتم غرق بودم که فریدون اومد و گفت صاحبخونه گفته باید تخلیه کنیم ...
عالی شد!
نه تنها آرزوی مستقل شدن از نیل و حامی رو باید به گور ببریم ، بلکه مجبوریم تو این گرونی یک خونه ی دیگه اجاره کنیم و دو برابر اینجا اجاره پرداخت کنیم
بنابراین من باید تو این خراب شده برم سرکار و این مواجهه با بزرگترین ترس فعلیمه ...
چرا ؟ چون زبان بلد نیستم و اضطراب اجتماعی دارم و تاحالا برای کسی کار نکردم ...
ببخشید که اظهار عشق و محبتاتون بی جواب مونده
خوب باشید 💚