|
ماجراهای من و زندگی!
|
یک پیام به مادرشوهرم دادم (خارج از محدوده ی امنم بود پیامه)
الان یک ساعته داره تایپ میکنه ...
استرس دارمممم👀
.
خدایا به خیر کن 
خودت میدونی که فقط در راه خیر این پیام رو فرستادم، عاقبت بخیرمون کن
پ.ن: بچه ها نگران نباشید نسبتا به خیر گذشت 
بچه ها
میگم چه خوبه که وب هامونو داریما...
این صفحه ی خالی سفید و مهربون ، که با جوهرای تایپی مجازی سیاهرنگمون ، هرجور که بخوایم روش کلماتمونو مینویسیم...
تنهاییامونو،درد و دلامونو،ذوق و شوق و هدف هامونو، سیاهی ها و سفیدی های وجود خاکستریمونو ...
فقط ماهایی که تو این های و هوی اینترنت، هنوز تو این فضای قدیمی موندیم، میدونیم که چقدر نوشتن اینجا با همه ی عقب موندگیاش که امروز دیگه برامون نوستالژی حساب میشه، قشنگه 
عاشق همتونم ، ممنون که هستین، الهی حال همتون خوب باشه گوگولیمگولی های من 

فاز برداشتن چیست؟
اگزجره کردن حس و حالی که واقعیت نداره
این فازبرداری در زمینه ی مهاجرت هم بسیار دیده میشه
آخرین موردی که دیدم استوری امروز صبح در پیج یک خانم بلاگره:
این خانم دقیقا ۱ ماهه که مهاجرت کرده (فقط ۴ فاکینگ هفته ست که رفتی لامصببب!!) رفته اونجا رستوران ایرانی و کوبیده خورده بعد عکس گرفته استوری کرده که واااای خدا چقدددر دلم برای کوبیده تنگ شده بوووددد...
من
همکلاسیم که ۵ ساله مهاجرت کرده
همکار حامی که ۲۸ ساله مهاجرت کرده و دیگه برنگشته
اون فامیلمون که ۴۵ ساله مهاجرت کرده و نوه هاش رسما نیتیو محسوب میشن
خودِ مهاجرت 
من گوشت خوک نمیخورم . نه از سر اعتقاد لزوما، از سر چندش ...
خیلی مزخرفه، یک بافتی داره بین گوشت قرمز و مرغ ، رنگش از مرغ کمی تیره تره، بوی زهم میده و مهمترین نکته که باعث میشه ازش متنفر باشم اینه که کووووووه چربیه ... به قدری این گوشت چربه که خدا میدونه ... چربیش هم مثل چربی دنبه ی گوسفند نیست، انگار چربی و غضروف باهم میکس شده ، یک چربی چویی و جویدنی ...انگار غضروف پخته شده گاز میزنی و دهانت پر از چربی میشه ... امیدوارم خوب توصیفش کرده باشم ...
حالا یک قسمت هایی داره که چرب ترن مثل شکم و دنده ش ... به خصوص شکمش که ازش بیکن درست میکنن خیلی چربه ، زیر پوستش هم لایه های خالص چربی هست که ازش روغن میگیرن ، عین روغن دنبه خودمون و باهاش غذا درست میکنن ... اما مثلا میزان روغنی که یک خوک بهمون میده برابری میکنه با سه، چهار تا گوسفند .
یک قسمت هایی هم کم چرب تره ، مثل قسمت کتلتش ... که اصلا دلچسب نیست ، از گوشت قرمز سفت تر و از سینه مرغ خشک تره .
از نظر بو هم بیشتر از گاو و کمتر از گوسفند بو میده اما بوی زهمش برای من جدیده ، منحصر خودشه .
بیخود نیست که خوک خوراک فقراست ، چون یک خوک با توجه به گوشت بسیار چربی که داره ، مقدار کمش آدمهای زیادی رو سیر میکنه، از طرفی پرورشش آسونه، نه چریدن میخواد مثل گوسفند و نه دیر چاق میشه مثل گاو ... سریع وزن میگیره ، نگهداریش راحته بنابراین خوراک ارزونیه ...
خلاصه که اصلا چیز خاصی رو از دست نمیدید که هیچ ، دارید با نخوردنش به بدنتون لطف بزرگی میکنید . واقعا پروتئین نفرت انگیز و پر ضرریه ...
گرچه که خود خوک هارو خیلی دوست دارم ، گوگولی و نازن ، مثل بقیه حیوونا ، کاش میشد اصلا هیچکدومشونو نخورد 
سلام 
اصلا خوب نیست آدم همش به غرغر کردن باشه و چیزهایی که یک روزی براش رویا بودن و حالا به واقعیت پیوستن رو فراموش کنه و چشمش فقط به کمبود ها و مشکلات باشه ...بی انصافیه... اینها بخشی از آرزوهای گذشته ی من هستن و حالا اومدم شکرگزاریامو بنویسم ، چیزایی که خیییلی دوستشون دارم و بابتش خیلی شاکر هستم
خیلییی متشکرم خدا که:
در کمد و کشوها آرام بند داره و توی کمد هام لایت داره، هربار که میرم سراغ کمد خوبمون به وجد میام و خوشحال میشم
کابینت ها آرام بند داره، مدرنه، داخل کابینت سه گوش رک متحرک داره ،انبار غذا داریم و کابینت ها جادارن
صفحه گاز شیشه ایه و فر خوب داره
همیشه آرزو داشتم تو خونه ای زندگی کنم که کفش پارکته
پنجره ها دوجداره ی واگعی و باکیفیته
بالکنننن، بالکنننن، ممنونم که اینقدر بالکن قشنگی داریم و توان خوشگل کردنشو بهمون دادی
پنجره های بزرگ، ویو های قشنگ ، نوووور 
همسایه های خوب، محله ی آروم و ساکت و تمیز 
سطل زباله های تفکیکی نزدییییک به خونه
امکان دسترسی به چیزهایی که یک عمر بخاطر در دسترس نبودن یا گرون بودن حسرتشونو خوردم و الان نه تنها در دسترسه بلکه خریدشون میسره 
این گلدون کاج خوشگل و دیزاین قفسه ی پذیرایی 
جارو برقی و ماشین لباسشویی و تخت خواب و مبل و لوستر و میرناهارخوری و جاکفشی و کمد و دراور و میز و آینه و چایساز که باورم نمییییشه تونستیم بخریمشون ، درسته که بابتشون هرماه کلی باید قسط بدیم ولیییی من اصلا فکر نمیکردم تا یکسال اول بتونم داشته باشمشون 

هوای تمیز ، هوای تمیز، هوای تمیز که یکی از بزرگترین مشکلاتم بود تو تهران و الان صبح به صبح که پنجره رو باز میکنم ، برکت طبیعتت میخوره توی صورتم و راحت نفس میکشم 
وسایل نقلیه عمومی نزدیک خونه ست و با فاصله ی چند ایستگاه مرکز خرید هست
میتونم برم باشگاه و مسیرش سر راسته
من دارم تو خونه ی رویاهام زندگی میکنم . خدایا ممنونم که نعمتش رو بهم دادی . اون روزی که توی اون خونه ی اشتراکی نمور و کپک زده ی ۴۰ متری با سه تا آدم دیگه زندگی میکردیم ، هربار که میومدم خونه از بوی گند کپک خونه تا چند دقیقه اوق میزدم ، حتی نمیتونستیم خونه ی به اون کوچیکی رو گرم کنیم ، به معنای واقعی کلمه توی خونه قدم از قدم نمیشد برداشت ، هیچ فضای شخصی ای نداشتم، یخچال هتلی بود،فریزر نداشت و دوتا کابینت بیشتر نداشت و لاندری و دستشویی و میزتوالت و حموم یک جا بود و صبح به صبح جلوش صف درست میشد و... هیچوقت فکر نمیکردم بتونم از اونجا بزنم بیرون و توی همچین خونه ای زندگی کنم ...
درسته که الان بخاطر قسط و کرایه ها و درآمد کم حتی یک قابلمه و یا ظرف اضافی نمیتونم بخرم (کلا الان دوتا قابلمه دارم برای کل پخت و پزهام، ۴ تا قاشق و ۴ تا چنگال و ۴ تا لیوان
) ، حتی یک وعده هم نمیتونم از بیرون غذا بگیرم، و نمیتونم راحت میوه و سبزیجات بخرم ، ولی به اون زندگی اشتراکی هزاران بار می ارزه...
درسته که واقعا فشار مالی بخاطر کرایه خونه و قسط وسایل به قدری داره بهمون فشار میاره که مجبوریم روزی ۱۶،۱۷ ساعت کار کنیم و خیلی جمع و جور و اقتصادی خرج کنیم و حتی یک سنت هم برامون مهم باشه و یک روزایی از استرس هزینه ها به خود بپیچیم و حتی گریه مون بگیره از فشار مالی، ولی واقعا میارزه ...
به قدم های آزادانه ای که توی خونه برمیدارم می ارزه ...
به اینکه هر دقیقه یک دعوا و جنجال جدید ندارم و بابت هرکاریم لازم نیست جواب پس بدم میارزه
خدایا بهمون وسعت بیشتری بده تا بتونیم راحت زندگی کنیم ، کمکم کن تا زبان یاد بگیرم و بتونم کار خوب و پردرآمدی داشته باشم که عاشقش باشم ، استرس هارو از وجودم و از زندگیمون دور کن که تو تنها قادر سرزمین وجود هستی 

اونایی که مامان بابا دارن، نمیدونن که چقدر خوشبختن...
اینجا خیییلی سرده، خیلی! منم هیچ شلوار یا لگ گرمی نداشتم و پاهام همیشه یخ میکرد . دیگه آتیش زدم به مالم و یک جوراب شلواری تو کرکی خریدم برای زیر شلوار که بپوشم ... ۳۰ یورو کوبیدم زمین ...
تو آمازون با ۲۰ یورو هم گیر میومد ولی همه چینی بودن ، ترجیح دادم ۱۰ تا بیشتر بدم ولی جنس آلمانی و خاطرجمع بخرم و بتونم چندسالی بپوشم ، جنسای چینی بیخودی گرون و آشغالن تو اروپا ...
مدلش از ایناست که انگار طرف جوراب شلواری نازک پوشیده ، ولی در اصل کرک رنگ پا زیرش داره و کلفته ، ولی خب من قصد ندارم خالی خالی بپوشمش ، قراره زیر شلوار لی بپوشم. اینا خودشون تو این سوز و سرما حتی یک وقتا کلاه هم نمیذارن ، ولی من تحمل سرمارو ندارم ، باید دو لایه شلوار بپوشم و خودمو پتوپیچ کنم . 
ی کم عذاب وجدان داشتم بابت خریدش چون گرون بود برای بودجه ی من ولی واقعا بهش نیاز داشتم و دیدم بلک فرایدی و تخفیف ۵۰ درصدیش فرصت خیلی خوبیه که این نیازم رو برطرف کنم ... تازه پوتین هم باید بخرم، درسته اینجا کم برف میاد ولی فوق العاده سرده و همیشه بارون میاد، منم کفشام پارچه ایه و همش پام خیس میشه، باید پوتین چرم بگیرم که آب توش نره . کاپشنمم تو سرمای ایران جواب میداد ولی برای سرمای اینجا کمه و همش میلرزم. اسگلی کردم و پالتومم تو گیت آخر فرودگاه جا گذاشتم و بی پالتو برگشتم
منتها دیگه امسال نمیتونم کاپشن هم بخرم، همین لگ و پوتین برای امسال کافیه ، بیشتر نمیتونم . فعلا با چندلایه بافتنی سر میکنم امسال رو تا سال بعد . البته اینجا آخر زمستون برای سایز من حراج های خیلی خفنی میذارن ، تا ۷۰،۸۰ درصد حراج میذارن . همین پارسال من یک لباس ۴۰ یورویی رو تو حراج آخر فصل خریدم ۹ یورو .
بالاخره پلاس سایز بودن ی جا به دردم خورد
شاید تو حراج آخر زمستون بتونم کاپشن خوب گیر بیارم برای زمستون سال بعد اگر عمری باشه ایشالا 
تصمیم دارم دست از خودخوری بردارم
ولی خیلی از خودم میترسم
هرشب که حامی داغون و خسته از کار برمیگرده یا تو هندل کردن هزینه ها میزاییم و باید سنت به سنت رو حساب و کتاب کنیم که به هرماه برسونیم به خودم لعنت میفرستم که درآمد ندارم
تا فبریه روی زبان و ورزش فوکوس میکنم و دوباره دنبال کار میکردم . خیلی سخته که تو این مدت خنجر و چاقوهامو بذارم زمین و به بدنم فرو نکنمشون بابت بیکار بودنم ولی باید بتونم دست از خود ویرانگری هام بردارم و تلاش کنم زبانم بهتر شه و بتونم کار خوب پیدا کنم .
کاش دست از سر روح داغون خودم بردارم و بذارم زندگی کنم 
تراپی چه کمکی به ما میکنه؟
به نظرم بزرگترین اثر سایکوتراپی وقتیه که ما خودمونو گم کردیم و تراپی کمکمون میکنه که پیدا بشیم ، خواسته های واقعیمون رو از خواسته های فیک و تحمیلی تشخیص بدیم ، بدونیم با خودمون و زندگی چند چندیم و چه غلطی باید بکنیم . بعلاوه کمک میکنه بهمون که اگر نشستیم و هیچ غلطی نمیکنیم ، یا با انجام دادن مزخرفات از پرداختن به کاری که واقعا باید انجامش بدیم طفره میریم ، دیگه طفره نریم و انجامش بدیم .
و فکر میکنم که این روزها تراپی لازم ترینم ...
یعنی واقعا هیچوقت اینقدر نیاز به تراپی رو حس نکرده بودم.
طبق آخرین مشاهدات درونیم من به معنای واقعی کلمه در ذهنم "ناتوان" شدم . من فکر میکنم هیچ کاری رو نمیتونم انجام بدم . در کنارش برای هیچ کاری هم شوق ندارم ، هیچی رو نمیخوام ، وجودم تبدیل به هیچ شده . تهی شدم و دنبال پر شدن هم نیستم .
این درد این روزهای منه ..
در کنارش پر شدم از ترس و اضطراب ...آچمز شدم ، گیر افتادم ، همه ی وجودم همه ی بدنم قفل کرده ، شوک شدم ...
مغز و بدن من توأمان تروما زده شدن ، التهاب ذهن و بدن من رو گرفتار کرده ، از عشق بیش از هر وقت دیگه ای تهی شدم و از ترس بیش از هروقت دیگه ای سرشار ...
گمم ، گم! نمیدونم چه غلطی دارم میکنم ...
زندگی برای من یک اجبار علی السویه ست
هیچ چیزی من رو به جلو رفتن که هیچ، حتی به ادامه دادن هم تشویق نمیکنه
گولزنک های همیشگی دیگه کار نمیکنن
غریبه شدم ، با همه چیز ، با زندگی،با رفاقت،با عشق،با شور، با انگیزه ی ساختن ...
اگر هم شوری بیاد از سر جاه طلبی و میل به پیشرفت نیست، بلکه از سر منفعت طلبیه ... دیگه مثل یک وزیر خردمند درباری میل به شکوه و پیشرفت توامان وطنم و خودم و رسیدن به کسوت پادشاهی و آباد کردن سرزمینم ندارم ، من یک گدای یک چشم گوشه نشین بازارم که طمع به تیکه نون خشکی که از دست مردم جلوش پرت میشه دارم ...
من باخت دادم آقا ، بد هم باخت دادم ، صادقانه اینبار دیگه بعید بدونم درست شدنی باشه ...
از روزی که درخواست "این کاره" رو دادم افسردگی و اضطرابم اوج گرفت .
چون احتمال اینکه برای مصاحبه دعوتم کنند بالاست و من میترسم از مصاحبه کردن چون زبانم افتضاحه .
هرروز صبح با اضطراب چشمام رو باز کردم و ایمیلم رو چک کردم و هرشب قبل خواب با اضطراب و خود سرزنش گری ناشی از آگاهی کمم به زبان خوابم برد .
این کاره هم به انگلیسی نیاز داره و هم به آلمانی و جالبه که دقیقا از روزی که درخواست کار دادم نه میتونم انگلیسی حرف بزنم نه آلمانی ...
خیلی مسخره و عجیبه که تا دیروزش مثل همیشه توی یوتوب ویدیوهای آموزشی و تفریحی انگلیسی میدیدم بی زیرنویس و راحت ،دقیقا از اون روز حس میکنم کر شدم و هیچی نمیشنوم، موقع حرف زدن با مردم دهنم باز نمیشه، حتی ساده ترین جملات رو نمیتونم بگم ... این اضطراب چه میکنه با آدم!
میدونم اگه بتونم برم سر این کار و قرارداد ببندم خیلی چیزا عوض میشه، اولیش زندگی تخمی مالیم ، حداقل از منفی خارج میشم . اما به قدری مضطربم که همش تو دلم میگم خدا کنه منو نخوان!
اگه قبولم کنن باید خیلی سطح دانشم رو ببرم بالا تا بتونم پرفورمنس خوبی ارائه بدم . علاوه بر افزایش دانشم در هر دو زبان ، یک دنیا مطلب باید یاد بگیرم .
خلاصه که دارم از اضطراب و ترس پاره میشم و قفل کردم ... قشنگ ۸ روزه که بستری ام! خدا روزی رو بخیر کنه که واقعا بخوام برم سر کار! باید با برانکارد ببرنم ...
تروما ...تروماااا... ترومای روانی که بود و چه کرد؟
در متن بالا میبینید!