ماجراهای من و زندگی!

سلام

اصلا خوب نیست آدم همش به غرغر کردن باشه و چیزهایی که یک روزی براش رویا بودن و حالا به واقعیت پیوستن رو فراموش کنه و چشمش فقط به کمبود ها و مشکلات باشه ...بی انصافیه... اینها بخشی از آرزوهای گذشته ی من هستن و حالا اومدم شکرگزاریامو بنویسم ، چیزایی که خیییلی دوستشون دارم و بابتش خیلی شاکر هستم

خیلییی متشکرم خدا که:

در کمد و کشوها آرام بند داره و توی کمد هام لایت داره، هربار که میرم سراغ کمد خوبمون به وجد میام و خوشحال میشم

کابینت ها آرام بند داره، مدرنه، داخل کابینت سه گوش رک متحرک داره ،انبار غذا داریم و کابینت ها جادارن

صفحه گاز شیشه ایه و فر خوب داره

همیشه آرزو داشتم تو خونه ای زندگی کنم که کفش پارکته

پنجره ها دوجداره ی واگعی و باکیفیته

بالکنننن، بالکنننن، ممنونم که اینقدر بالکن قشنگی داریم و توان خوشگل کردنشو بهمون دادی

پنجره های بزرگ، ویو های قشنگ ، نوووور

همسایه های خوب، محله ی آروم و ساکت و تمیز

سطل زباله های تفکیکی نزدییییک به خونه

امکان دسترسی به چیزهایی که یک عمر بخاطر در دسترس نبودن یا گرون بودن حسرتشونو خوردم و الان نه تنها در دسترسه بلکه خریدشون میسره

این گلدون کاج خوشگل و دیزاین قفسه ی پذیرایی

جارو برقی و ماشین لباسشویی و تخت خواب و مبل و لوستر و میرناهارخوری و جاکفشی و کمد و دراور و میز و آینه و چایساز که باورم نمییییشه تونستیم بخریمشون ، درسته که بابتشون هرماه کلی باید قسط بدیم ولیییی من اصلا فکر نمیکردم تا یکسال اول بتونم داشته باشمشون

هوای تمیز ، هوای تمیز، هوای تمیز که یکی از بزرگترین مشکلاتم بود تو تهران و الان صبح به صبح که پنجره رو باز میکنم ، برکت طبیعتت میخوره توی صورتم و راحت نفس میکشم

وسایل نقلیه عمومی نزدیک خونه ست و با فاصله ی چند ایستگاه مرکز خرید هست

میتونم برم باشگاه و مسیرش سر راسته

من دارم تو خونه ی رویاهام زندگی میکنم . خدایا ممنونم که نعمتش رو بهم دادی . اون روزی که توی اون خونه ی اشتراکی نمور و کپک زده ی ۴۰ متری با سه تا آدم دیگه زندگی میکردیم ، هربار که میومدم خونه از بوی گند کپک خونه تا چند دقیقه اوق میزدم ، حتی نمیتونستیم خونه ی به اون کوچیکی رو گرم کنیم ، به معنای واقعی کلمه توی خونه قدم از قدم نمیشد برداشت ، هیچ فضای شخصی ای نداشتم، یخچال هتلی بود،فریزر نداشت و دوتا کابینت بیشتر نداشت و لاندری و دستشویی و میزتوالت و حموم یک جا بود و صبح به صبح جلوش صف درست میشد و... هیچوقت فکر نمیکردم بتونم از اونجا بزنم بیرون و توی همچین خونه ای زندگی کنم ...

درسته که الان بخاطر قسط و کرایه ها و درآمد کم حتی یک قابلمه و یا ظرف اضافی نمیتونم بخرم (کلا الان دوتا قابلمه دارم برای کل پخت و پزهام، ۴ تا قاشق و ۴ تا چنگال و ۴ تا لیوان) ، حتی یک وعده هم نمیتونم از بیرون غذا بگیرم، و نمیتونم راحت میوه و سبزیجات بخرم ، ولی به اون زندگی اشتراکی هزاران بار می ارزه...

درسته که واقعا فشار مالی بخاطر کرایه خونه و قسط وسایل به قدری داره بهمون فشار میاره که مجبوریم روزی ۱۶،۱۷ ساعت کار کنیم و خیلی جمع و جور و اقتصادی خرج کنیم و حتی یک سنت هم برامون مهم باشه و یک روزایی از استرس هزینه ها به خود بپیچیم و حتی گریه مون بگیره از فشار مالی، ولی واقعا می‌ارزه ...

به قدم های آزادانه ای که توی خونه برمیدارم می ارزه ...

به اینکه هر دقیقه یک دعوا و جنجال جدید ندارم و بابت هرکاریم لازم نیست جواب پس بدم می‌ارزه

خدایا بهمون وسعت بیشتری بده تا بتونیم راحت زندگی کنیم ، کمکم کن تا زبان یاد بگیرم و بتونم کار خوب و پردرآمدی داشته باشم که عاشقش باشم ، استرس هارو از وجودم و از زندگیمون دور کن که تو تنها قادر سرزمین وجود هستی


برچسب‌ها:
زندگی, مهاجرت
+ تاریخ پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 10:22 نویسنده ارغوان |