ماجراهای من و زندگی!

نیل، خواهرم و فریدون همسرش که برادر حامی هم هست ، هردو معتادند به نیکوتین ...

نمیدونم شاید اعتیاد به نیکوتین تو ایران پذیرفته شده تر از بقیه اعتیاد ها باشه ، ولی برای من اصلا عادی نیست .

این دوتا سیگار نمیکشن ، از پد های نیکوتین استفاده میکنن.

جفتشون دیگه آدمای سابق نیستن ، الان دو ساله که کاملا معتادن و اگه سر وقت نیکوتین بهشون نرسه عصبی ،پرخاشگر و مضطرب میشن

گاهی حس میکنم که دیگه خواهر خودمو نمیشناسم

مواد مخدر آدمو شدیدا درگیر اجتناب و انکار میکنه تو زندگی

نمیذاره تو با حقایق زندگیت طرف بشی و همین به مرور آدم رو ضعیف و بی اراده و خوار و سطحی میکنه ...

اصلا ورژن جدید خواهرمو دوست ندارم ، یک دختر همیشه خسته و فرسوده ، مضطرب و عصبی که به جای تلاش برای بهتر کردن زندگیش ، فقط از شرایطش فرار میکنه و به نیکوتین پناه میبره تا بیخیال بشه ...

دلم نمیخواد هیچوقت معتاد هیچی بشم

امیدوارم نیل و فریدون هم اراده کنن و ترک کنن.

+ تاریخ شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 12:20 نویسنده ارغوان |

چرا عموی شوهر خواهرم که کلا من ۵ بار هم تو بیست سال اخیر ندیدمش باید تو اینستاگرمم فالوریکوئست بده؟😬

+ تاریخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 22:16 نویسنده ارغوان |

بابای منم آدم جالبیه در نوع خودش 😁

بهش میگم بابا عکس ویزای شنگن قبلیت رو برام بفرست ، عکس فرستاده میبینم رسم الخط روسی نوشته 😁 بعد دیدم ویزای قرقیزستانه 😁 آخه قرقیزستان قربونت برم؟ تو قرقیزستان کی رفتی آخه 😁 اصلا قرقیزستان مگه آدم میره 😆 چرا خب؟😂

+ تاریخ سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 14:17 نویسنده ارغوان |

چند تا چیز مهم فهمیدم:

چهار روزه مریض شدم و نتونستم کارهای خونه و آشپزی رو انجام بدم و تازه دارم میفهمم چقدر نقش ما زن ها توی خونه موثره ، کافیه یک روز کار نکنیم تو خونه تا زندگی رو کثافت برداره ...

این رو هم فهمیدم که چندسال پیش که افسردگی شدید داشتم عملا هیچ کاری توی خونه انجام نمیدادم! چون وضع خونم افتضاح بود اون روزا ، ولی نه خودم خودمو درک میکردم نه دیگران ، چون بیماریم روانی بود هیچکس نمیدیدش و همه و حتی خودم فکر میکردم که دارم تنبلی میکنم! ولی الان که بیماریم جسمیه دیگران و خودم کاملا بهم حق میدن و هیچ کاری نکردنم درک میشه... اینو نوشتم واسه اینکه اگه شرایط روحی چند سال قبل من رو دارین و به بیماری افسردگی و اضطراب مبتلا هستین با خودتون مهربون باشین.

یادتون باشه که هر اهمالی علت داره ، آدما بی دلیل اهمال یا تنبلی نمیکنن ، دنبال ریشه ش بگردین و به خودتون برچسب تنبل و بی خاصیت نزنید .

راستی لطفا سه تا پست بشمرید و برید پایین و اونی که عنوانش "بیاین بغل منو بدین ببینم" رو بخونید و بغل منو بدین برم پی کارم

+ تاریخ سه شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 18:16 نویسنده ارغوان |

سلام

چقدر غر زدما اول سالی ولی واقعا تقصیر خودم نبود

اومدم دوباره غر بنویسم اینجا دیگه دیدم زیادی میشه پس فقط به ذکر سربسته ی موضوع بسنده میکنم

آقا ما از پارسال با یکی از دوستام یک پروژه ای رو شروع کردیم ، پروژه ای که کلی فاز داره ، مثل آدم تقسیم کار کردیم ، ماشاالله این رفیقمون از روز اول هی زایید ، هی خورد خورد پیچوند با مظلوم نمایی ، لامصب ی جوری میپیچوند که خودمم نمیفهمم چجوری دارم پیچ میخورم ، بعد جالبه که در این پروژه من هیچ تخصصی نداشتم و این رفیقمون از روز اول گفت بابا این کار خوراکمه ، من بلدم ، بعد هم گفت اصلا شغلش در این حوزه ست و یکساله داره کار میکنه تو این زمینه واسه یک موسسه ای ، منم خر و خوشحال ... نشون به اون نشون که الان یکساله گذشته و ۹۹.۹۹۹٪ کار رو من پیش بردم ، تمام مهارت های مربوط بهش رو نشستم یاد گرفتم ، براش تجهیزات خریدم ، تا روزی ۱۶،۱۷ ساعت روش کار کردم و پدر چشم و چالم رو درآوردم و این خانم هنوز داره مظلوم مینمایه فهمیدم تمام ادعاهاش پوچ و توخالی بود ، از اون موسسه هم بخاطر اینکه همش کار رو میپیچوند و کیفیت کارش افتضاح بود اخراج شد به قدری ساده ترین و بیسیک ترین مسائل رو درباره ی کار بلد نیست که من موندم همین یکسال رو هم چجوری اونجا قبول کردن بمونه هیچی دیگه ، درم رفته و خیلی ناراحتم ، اگه غریبه بود مدتها پیش تیپا زده بودم در باسنش و حرصم رو خالی کرده بودم ، اما چون دوست خیلی صمیمیه نمیتونم و دارم پاره میشم این پروژه خیلی زحمت داره ، اگه خدا بخواد و با پارگی های بسیار بخشیش به ثمر بشینه برای شما هم به اشتراک میذارمش و دارم از این پاره میشم که بابت هیچ کار نکردن داره اسمش وارد پروژه میشه ، خیلی ناراحتما خیلی! از اینکه اینقدر خر و ساده و غریبم و با پنبه سرم بریده میشه

خیلی ممنون که غر غر هامو خوندین ،خودافس


برچسب‌ها:
پروژه
+ تاریخ دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 1:1 نویسنده ارغوان |

خواهرم حتی بلد نیست یک بلیط هواپیما رزرو بکنه ، رزرو که هیچ حتی بلد نیست سرچ بکنه و قیمت بلیط هارو چک بکنه ، بعد میخواد تک و تنها با دوتا بچه و بدون هیچ سابقه کار و تحصیلات درست و حسابی مهاجرت کنه 🙃

وقتی هم بهش میگی خواهر من حداقل ساده ترین چیزهارو یاد بگیر ، تو پسفردا چجوری میخوای تو ادارت کشور مقصد با آفیسر ها سر و کله بزنی ، با مدرسه ی بچه هات و معلماشون و اولیای مدرسه ارتباط برقرار کنی ، بچه هاتو دکتر ببری و...

میگه من نمیخوام سربار کسی باشم لازم نیست بهم بگین مهاجرت نکنم ببام پیشتون😐

بهش میگم خواهر من تو نباید زبان یاد بگیری؟ نباید بتونی کار پیدا کنی؟ تو حتی فرم درخواست ویزات رو هم نمیتونی پر کنی، چجوری میخوای با بچه های کوچیکت مهاجرت کنی؟ دلت میخواد آلاخون والاخون بشی؟ فکر کن تو رسیدی اینجا و من سرمو گذاشتم مردم ، چجوری میخوای از پس زندگیت بربیای؟ حتی زنده هم باشم که نمیتونم جات کار کنم ، به بچه هات برسم ، کارهای اداری و روزمره ت رو انجام بدم و...

تو تو اون مملکت خودت چهارصد نفر باید زیر دست و بالت رو بگیرن تا بتونی کاراتو بکنی ، فکر کردی اینجا برات ریدن عزیز دلم؟ چه تصوری از مهاجرت داری؟ فکر کردی خاک اینجا شفا میده؟ فرش قرمز برات پهن کردن؟ تا پاتو گذاشتی اینجا اومدی تو بهشت برین؟ شیر و عسل تو لوله کشی خونه‌ت میریزن؟

بابا نمیفهممممم چرا نمیفهمه که بعد مهاجرت خیلی خیلی بیشتر از ایران باید پاره بشی تا بتونی موفق شی ،چون هیچ چیزی از قوانین ، فرهنگ و زبانشون نمیدونی ، هیچ تصوری از قوانین کار ، محیط کار ، محیط مدارس ، جوی که بچه هات قراره توش بزرگ شن و ... نداری ، بعد توقع داری من از مهاجرت تویی که حتی بلد نیستی قیمت بلیط برای پروازت بگیری حمایت کنم؟ مگه میخوام بدبخت ترت کنم؟؟ مگه میخوام شاهد به خاک سیاه نشستن خودت و بچه هات باشم؟ تویی که از آلمانی فقط جمله ی از آلمانی متنفرم و نمیتونم یاد بگیرمش رو بلدی!

بعد میگه من اصلا به اونجا فکر نمیکنم دیگه ، میخوام برم کانادا اصلا 😐 من سربارتونم 😐 دلتون نمیخواد من بیام 😐

وای خدایا منو نارنگی کن راحت شم🤧


برچسب‌ها:
مهاجرت
+ تاریخ پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 23:4 نویسنده ارغوان |

بچه ها🥺

چرا با من اینجوری میکنین آخه؟🥺

کامنت های پست قبل رو خوندم و اشک ریختم با این حجم از مهربونی و همدلی هاتون ، قربون کله ی ماه تک تکتون برم من الهی آخه 🥹 چقدر دوستتون دارم ، چقددددر بودنتون برام نعمته ، عاشقتونم🥹

جودی ابوتم ، دورت بگردم خیالت راحت غصه ی منو نخور، من خوب خوبم فرشته 🥰 فکر کردی خودمو میبازم؟😎 من کچل تر از این حرفام بابا ، فدات بشم که کامنتت قلبمو بغل کرد ، مهربون🫂💚

مینای قشنگممم سال نوت مبارک عزیز دلم ، رفیق هم زخمم، ماچ رو بده ببینم 🫂💚

سمیراااا ، دورت بگردم که همیشه مثل یک خواهر بزرگتر راهنماییم میکنی ، من آرزوی اون استکان چای کنار تورو دارم 🥹 خیلی خوشحالم که پیدات کردم و با کلمات و نگارش قشنگ وبلاگت چشمام رو به قلبت باز کردی 🫂💚

رستا خانووووم رستا خانووووم ، قدیمی ترینم 🥹 اون کیه که قراره امسال خوش حالترین سال زندگیش باشه؟ بله خودتی، خود خود توووو که لایق شادی ای ، بهم نگو خر ولی سر سفره هفت سین و وقت سال تحویل برای خوشحالی بابای چشم رنگیت و سلامتی آبجی بزرگه کلی دعا کردم 🫂💚

شایسته خانوم ، خانم دکتر قشنگ ، امیدوارم امسال مثل سال گذشته به کلی مخلوق نازنین خدا عشق و سلامتی ببخشی و دلت پر از شادی و زندگیت پر از موفقیت باشه 🫂💚

خانم ال ، خانم ال نازنین ، تولدت پساپس مبارک عزیزم ، من بگردم که سال به این سختی رو گذروندی ، یک روز کامل با پست هات اشک ریختم ال قشنگم ، باورم نمیشد تو روزایی که اینقدر نگران غیبتت بودم داشتی اینقدر زجر میکشیدی ، ولی سال جدید حق نداره اذیتت کنه ، فهمیدی؟ من باهاش حرف زدم، بهم قول داده که امسال قراره یک جوری شادی به سر و کله ت بباره که تو هم مثل خودم کچل شی و به مجمع کچلان بپیوندی 🫂💚 اینم استیکر مخصوص خودمون

سیما جانم سال نوت حسابییی مبارک ، امیدوارم امسال برات پر از سلامتی و موفقیت و شادی باشه و حال قلب همسرت هم خوب خوب باشه🫂💚

عاشق همتونم بچه ها ، دردونه ی قلبمین همتون ، بهترین سال رو داشته باشید عزیزان دلمممم💚💚💚💚

+ تاریخ چهارشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 20:8 نویسنده ارغوان |

سلام بچه ها

ممنونم از احوال پرسی هاتون

خیلی خوشحالم که دارمتون

سمیرا جونم ممنونم از محبتت ، رستا جانم حتما بهت پیام میدم ، ال قشنگم نمیدونی چقدر خوشحال شدم کامنتت رو دیدم ، دیوونه شده بودم از فکر و خیال این مدت که نبودی ، چه خوب که اومدی ...

نوروز و سال نوتون خجسته و شاد

این اولین پست سال جدیده

کاش موضوعش چیز دیگه ای بود ، ولی الان مجبورم که بنویسمش چون خیلی روی ذهنم سنگینی میکنه ...

تایپ حامی توی دخترها استایلیه که من موقع آشنایی باهاش داشتم ، گندمگون و سفید ، چشم و ابرو و موهای مشکی و بلند و لخت ، عینکی و تپلی ، دختری که بیشتر از زیبا و س"ک:سی بودن ، با نمک باشه . دختری که با سواد باشه و اهل مطالعه و بتونه درباره چارچوب هاش و عقایدش مستحکمانه و جسور حرف بزنه .

میدونید که من از سال ۹۷ و شروع بیماری هام و افسردگی خیلی اضافه وزن پیدا کردم ، قبلا فقط ده کیلو اضافه وزن داشتم که اون مقدار برای حامی خیلی هم مطلوب بود ولی نه دیگه اینقدر و من همیشه بابتش ناراحت بودم با اینکه حامی اصلا بهم حس بدی نمیداد و همیشه از زیبایی هام تعریف میکرد .سه سال اخیر من کلا دست از آرایش کردن که تفریح همیشگی و مطلوبم بود کشیدم ، تو این سه سال گه گاهی بهم میگفت که خیلی دوست دارم دوباره آرایش کنی ، به خصوص آرایش به سبک ۱۷،۱۸ سالگیت ، همون روزایی که عاشقت شدم ...

با اینکه من از بوی ادکلن تکراری متنفرم اما همیشه توی مواقع خاصی اولین ادکلنی که برام خریده بود و واسش خیلی خاطره انگیز و دوست داشتنیه رو میزنم چون میدونم میبرتش توی دوران عاشقی ... خیلی تلاش کردم بتونم دوباره آرایش کنم اما خودمم باورم نمیشه چطور ممکنه منی که دورانی شیفته ی آرایش کردن بودم ، حتی یک تینت هم نمیتونم به لب هام بزنم ، درباره اضافه وزنم هم که نیاز به نوشتن نیست ، از جدال هام با خبرید ...

خب من دیگه ارغوانی نیستم که حامی عاشقش شد ، نه مثل اون روزها کنجکاو و دنبال درس و دانشگاه و خرخونم ، برعکس از هرچی تحصیله متنفرم ، افسردگی و اضطراب باعث از بین رفتن اعتماد به نفسم شد و کامل حرمت و عزت نفسم رو متلاشی کرد ، به نحوی که از اون دختر بلبل زبون و سرسخت هیچ خبری نیست ، ارغوان امروز چیزی جز یک زن کم اعتماد به نفس و تکیده که به هیچ جمله ایش اطمینان نداره ، نیست .

زنی که برخلاف اون دختر پرشور و حرارت که کلی رویا و هدف توی سرش بود و اونهارو دنبال میکرد، امروز به ساده ترین حرف های خودش هم نمیتونه عمل کنه...

زنی که نه اون هیکل رو داره نه اون استایل رو نه اون چهره رو نه حتی اون عینک رو!

زنی که روحش ، تفکراتش ، بدنش قیافش و سبک زندگیش کاملا متفاوت شده . درسته که صبور تر ، مقاوم تر ، با تجربه تر و بزرگ تر شده اما هیچ شباهتی به روزهایی که حامی برای به دست آوردنش اشک میریخت و آسمون و زمین رو به هم میدوخت، نداره ...

حالا چرا اینقدر فکری شدم ؟

چون یک دختری مثل گذشته ی خودم در ارتباط با ما قرار گرفته و من متوجه شدم که حامی داره به طرزی خاص و متفاوت بهش توجه میکنه .

این دختر قشنگ هم هیکل اون روزهای قدیم منه ، عینکی، موهای بلند مشکی ، آرایش ملایم شبیه اون روزهای من ، بسیار با اعتماد به نفس و تحصیلکرده با سه تا فوق لیسانس... دختری جسور،قوی و رویا پرداز ...

حامی برخلاف اینکه توی محیط خصوصی دو نفرمون خیلی گرمه و راحت باهام حرف میزنه، توی جمع آدم خشک و جدی و سردیه و تا مجبور نشه با کسی داوطلبانه ارتباط رو شروع نمیکنه. ارتباط کلامی که هیچ و ارتباط فیزیکی هم اصلا و ابدا ... باید با کسی خیییلی حال کنه و به شرطی که اون طرف ارتباط رو شروع کنه ، حامی هم با طرف ارتباط میگیره، در غیر اینصورت شروع کننده نیست و اغلب توی جمع ساکت و جدیه.

امشب به وضوح میدیدم که خودش به بهونه های مختلف برای ارتباط گرفتن با اون خانم داوطلب میشه ، رفتاری که اصلا و ابدا تا حالا سابقه نداشته ، به خصوص که همیشه در رابطه با خانم ها حریمش رو بیشتر هم حفظ میکنه . نکته ی بسیار عجیب ماجرا اونجاست که حتی ارتباط فیزیکی هم باهاش برقرار کرد . بعلاوه اگر توی جمع خیلی راحت باشه میرقصه اما اگر با کسی راحت نباشه یا قضاوت طرف براش مهم باشه نمیرقصه و امشب نرقصید .

از طرفی اون خانم چندین و چند بار به حرف های حامی بی توجهی میکرد و حواسش رو به بقیه افراد معطوف میکرد اما حامی دوباره تلاش میکرد که باهاش ارتباط بگیره و حرف بزنه و من میتونم قسم بخورم که تو کل این ۷ سال حامی اینکار رو با هیچ احدی انجام نداده .

دقیقا نمیدونم اسم احساس فعلیم رو چی بذارم

میدونم که حامی اصلا تایپ اون خانم نیست و بعلاوه اون خانم هم متاهله اما فعلا همسرش پیشش نیست و از این بابت هیچ نگرانی ای ندارم اما همه ی این اتفاقات عجیب و تازه برای من زنگ خطره ...

برای من ناراحت کنندست

حس میکنم حامی به جای عشق ورزیدن به ورژن جدید من ، خوب یا بد ، داره دنبال ورژن ۱۷،۱۸ ساله ی من میگرده ...

از طرفی درسته که من واقعا هم حامی و هم زندگیمونو دوست دارم اما به هیچ وجه حاضر نیستم برای موندن با حامی بهش التماس کنم چون من انتخاب شدم و همیشه همینطور باید باقی بمونه و اگر روزی حس کنم که دیگه دارم انتخاب نمیشم ، رابطه رو ترک میکنم .

حس میکنم (مطمئن نیستم ، نمیخوام بهش تهمت بزنم ، شاید اصلا من دارم اشتباه میکنم و همه ی اتفاقات امشب فقط اتفاق بوده)که من توی رابطه مون تمام خوبی ها و بدی های حامی امروز رو پذیرفتم .درسته که تو این هفت سال بار من بیشتر افتاد ، من بیشتر از اون شکستم و افت کردم اما به اندازه اون برای رابطمون تلاش کردم و ساختم و رشد کردم و رشد دادم ... اون هم مثل من در طول این ۷ سال، توی یک زمینه هایی افت کرده و توی یک زمینه هایی پیشرفت و من پای جفتش وایسادم و عشقم بهش رو همزمان با تبدیلش به ورژن جدیدش ، بیشتر و بیشتر کردم

اما اون ...

فکر نمیکنم برای اون اینجوری باشه

امیدوارم اشتباه کنم ...


برچسب‌ها:
زندگانی مشترک
+ تاریخ شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 2:37 نویسنده ارغوان |