|
ماجراهای من و زندگی!
|
بشه ها ![]()
با پست دیروزم خیلی ناراحتتون کردم ، ببخشید ...
راستش این فقط یک قطره از دریای سیاه درونم بود ، من با خودم جنگ سختی رو هرروز تجربه میکنم و بعضی روزها به انتهای خط میرسم .
تلاش میکنم تو این روزها حرف های تراپیستم رو به یاد بیارم و ادامه بدم ولی بعضی وقت ها کم میارم .
تاحالا یکی از اعضای خانوادتون بیمار شده؟ درد و بیماریش فقط برای خودش نیست ، تک تک اطرافیانش رو هم دردمند میکنه . زندگی با آدم افسرده هم همینه . من آسایش حامی رو مختل میکنم و عشقی که بهش دارم و بهم داره اونقدر برام عزیز و با ارزشه که دلم نمیخواد بیماریم بهش آسیب بزنه ، برای همین گاهی اوقات که خیلی بدحال میشم ، فقط دلم میخواد حالا که نمیتونم خودم رو از سیاهی نجات بدم ، اون رو از زندگی با یک آدم سیاه نجات بدم .
مادربزرگم بعد از تحمل بیماری های متعدد سخت و طولانی که هر کدومش برای کشتن یک آدم کافی بود و زنده موندش بعد هر کما و بیهوشی برای دکتر ها به منزله ی معجزه بود، وقتی مرد که خودش خواست بمیره ... تهش به مامانم گفت : ننه جان ، منکه خوب شدنی نیستم ، فقط تو و شوهر و بچه هات رو اسیر خودم کردم ، تو به مرگ من راضی شو ، منم دیگه به مرگ خودم راضیم ، نمیخوام بیشتر از این بار باشم روی دوشت ... و رفت! اینبار دیگه به هوش نیومد و دیدارمون رفت به قیامت :)
.
دیگه از روزهای تلخ و سیاهم نمینویسم ، دلم نمیخواد ناراحتتون کنم ، ببخشید که نگرانم شدین . دوستتون دارم و براتون عشق و سلامتی آرزو میکنم 🩵
چیزی تو چنته ندارم ، هرچی آس بوده رو مدتهاست که رو کردم و حالا دستم خالی خالیه
به حامی میگم برو ، من آدم زندگی کردن نیستم ، من آدمِ نبودنم!
تو خواستی ، وایسادی، ولی اشتباه انتخاب کردی
پای انتخاب و تصور ۷ سال پیشت چرا باید بمونی؟
شاید من بیشترین تاثیر رو توی زندگیت داشتم ، ولی منم یک آدمم مثل بقیه که یک روزی اومد تو زندگیت و لازم نیست تا ابد تو زندگیت بمونه... قبل این ۷ سال حتی اسم من رو هم نشنیده بودی ، از فردا هم میشه نباشم باز ...
هیچ دلیل عقلانی و منطقی ای برای بودنمون کنار هم نیست ...
حامی ! من گوهم! به معنای واقعی کلمه گوهم و دیگه بهانه ها و دلیل تراشی هامم برای گوه بودنم تموم شدن . ولی تو آدم خوبی هستی ، از من خیلی سلامت تری ، کنار من گوهی میشی ، گوه اسمش روشه ، جاش ی جاییه دور از همه ، نه از تو میخوام بهم فرصت بدی نه خودم دیگه برای خودم ارزش فرصت دادن قائلم ...
تموم شدم حامی من گیوآپ کردم . آره ! میگی شکست یک انتخابه ، انتخابم نبود ، جنگیدم براش ، ۴ سال انتخاب کردم که لوزر نباشم ، ولی حالا دیگه به این نتیجه رسیدم که من ذات گوه و بی ارزشی دارم ، ذات خاک کثیف بودنه ، تو با یک اقیانوس هم نمیتونی خاک رو بشوری ، میفهمی؟
من خاکم و اگه تو آبی ، بهترین کار اینه که بگذری ازم ، و الا گلآلود میشی ، و الا مرداب میشی مرد خوب من...!
یک سری فیلم هارو آرزو میکنم که کاش هیچوقت نمیدیدم ...
یکیش هاچی هست و اون یکی عامه پسند
درسته که عامه پسند به اندازه ی هاچی اشکم رو درنیاورد ، اما یک درد عمیق رو توی قلبم زنده میکنه ، انگار رنجی که هرروز زن ایرانی ، به خصوص نسل مادرانمون بردن رو به یادم میندازه ، کثافت دنیا رو به یادم میندازه ، تجربیات خودم و زنان عزیزی که میشناسم از جنس دوم بودن رو یادم میندازه و چقدرررر چقددددر فاطمه معتمدآریا زیبا این نقش رو بازی کرد ... من اگر مسئول فرهنگی بودم تو اون کشور ، میدادم مجسمه ی این زن رو بسازن و بزنن سر در خانه ی سینما و روز تولدش رو روز زن در سینما در تقویم نامگذاری میکردم... چقدر این زن هنرمنده چقددددر...
دلم یک حالیه ، دلم بدجوری سوخته ، از این روایت تلخ و واقعی از حال و هوای فهیمه که فاطمه معتمدآریا چقدر قشنگ چقددددر زیبا و ظریف اون رو بهم نشون داد ...
خواب به چشمام نمیاد ، یک لحظه پر از خشم میشم و یک لحظه پر از غم و اشک به انحا مختلف و با احساساتی متفاوت به چشمم میشینه ...
امروز خیلی دوندگی داشتم ، واقعا خسته م و صبح زود هم باید بیدار شم ولی غم چشمامو باز نگه میداره ...
میدونی چیش تلخه؟ اینکه هنوز هم تک تکمون به نوعی توی زندگی هامون فهیمه ی عامه پسندیم ... میدونی اوجش کجاست؟ اونجاییه که فاطمه معتمدآریا، اسطوره ی بازیگری ، ممنوع الکار و ممنوع التصویره ، قصه ی فهیمه در بعد دیگه ای براش تکرار شده ... اینکه باران کوثری ممنوع الکار و ممنوع التصویره و قصه ی فهیمه براش در بعد دیگری تکرار شده
اینکه من و تو ، جنس دومیم ، جنس پستیم ، اینکه من و تو حتی با وجود همه ی درد هامون ، خودمون هم آب به آسیاب زن ستیزی میریزیم و علیه همیم ... مثل افسانه برای فهیمه ...
کی میگه که زن ستیزی فقط در مردان دیده میشه؟ کی مرد هارو میزائه و بزرگ میکنه؟ کی مربی جامعه ست؟ من و توی زن که حتی توی بدترین روزهای همدیگه هم هوای هم رو نداریم و از هر مردی زن ستیز تریم ...
حتی مردهایی هم که ادعای حمایت از حقوق زنان دارن مثل میلاد ، روز روزش که میشه جا میزنن ، حتی حاضر نیستن واسه لچک زوری تو ذره ای به آرامششون خراش بیفته ...
چقدر حرف تا عملمون فرق داره ، چقدر راه داریم برای زنان ایران ، چقدر این قصه پر درده 😭😭😭
به نظرم بسه اینقدر درباره خودمون بد گفتیم تو وبلاگامون ، نه؟
البته طبیعیه که وبلاگ های روزمره نوشت ، پر از افکار منفی باشه ، اما خب بیایم یک بار هم تست کنیم و یک پست درباره خوبیامون بنویسیم .
من رستا،سمیرا،مینا، الی ، شایسته، سیما و همه مخاطبانم رو به این چالش دعوت میکنم . اگر دوست داشتین یک پست بذارید و حداقل ۱۰ ویژگی خوبتون رو بنویسید . عنوان پست رو هم بذاریم: "خودمو دوست دارم چون..."
حالا من، ارغوان ، خودمو دوست دارم چون...
۱. مهربونم!
۲. یک گوش شنوا و یک رازدار خوب برای اطرافیانم هستم .
۳. از احساسات دیگران مراقبت میکنم و به حریم شخصی بقیه خیلی احترام میذارم .
۴.همیشه برای قضاوت درباره ی یک موضوع یا یک آدم ، سعی میکنم از جهات مختلف بهش نگاه کنم و خودم رو هم جای شخص میذارم و در کل یک "به من چه ، نمیتونم قضاوتش کنمِ" خاصی در افکارم دارم و این موضوع منو تبدیل به امن ترین آدم بین اطرافیانم کرده .
۵. برام مهمه که فیلمی که میبینم و کتابی که میخونم مفید و باارزش باشه.
۶. دقتم بالاست و ریزبینم . برای همین همه دوست دارن آخرین مرحله ی کارشونو من چک کنم تا خیالشون راحت باشه همه چیز مرتبه.
۷.وقتی تصمیم بگیرم یک کاری رو انجام بدم تا مطمئن نشم بهترین خروجی رو داره ، دست نخواهم کشید و تمام توانم رو براش میذارم و اکثرا هم خروجی کارم با توجه به امکاناتم، بهترین خروجی ممکنه .
۸. همیشه توی خودم میگردم تا عیب ها و چاله چوله هامو پیدا کنم و خیلی هم انتقادپذیرم . دوست دارم باگ ها و ایرادات سیستمم رو پیدا کنم تا بتونم درستش کنم . برای همین ایراداتم رو هیچوقت انکار نمیکنم.
۹. برای بهتر کردن کیفیت زندگیم ، از سلامت روان گرفته تا جسم و سبک زندگی مرتبا مطالعه میکنم .
۱۰. تحصیلات ارشد باعث شد تا با روش علمی آشنا بشم ، به همین دلیل معمولا اسیر شایعات بی اساس نمیشم و همیشه مطالب رو از سورس های معتبر دنبال میکنم .
۱۱. اگه منطقِ چیزی برام جا بیفته ، در ثانیه موضوع رو قبول میکنم . تو فکت به من بده ، در جا دوزاریم میفته و end of discussion!
۱۲. میتونم احساساتم رو همونجور که عمیقا حسشون میکنم ، همونجوری هم ابرازش کنم . برای همین همدلی کردن رو بلدم .
۱۳. من آدم خوش بینی هستم ! در نگاه اول به همه چیز با دید خوب نگاه میکنم . اما ساده لوح نیستم! و از خوش بین بودنم خیلی راضی ام ، برای همین این ویژگی من رو به آدم open minded ای تبدیل میکنه .
۱۴. دلسوزم! شاید گاهی مادربزرگ یا حتی فضول به نظر بیام ، گرچه که تاحالا این فیدبک رو از کسی نگرفتم، ولی اگر ببینم آدمی داره اشتباهی که من کردم و سرم به سنگ خورده رو میکنه ، همه تلاشمو میکنم که متقاعدش کنم راهشو عوض کنه ...
۱۵. آگاهی بخشی همیشه دغدغه ی منه . برام مهمه اگر مساله ای رخ زندگی رو برام روشن تر کرده ، اون رو به کسایی که بهشون اهمیت میدم هم بگم تا حال اونا هم بهتر شه .
۱۶. من آدم صلح جویی هستم . تا جایی که باهام خوب رفتار کنن ، بد هییییچکس رو نمیخوام و میشه کنار من یک رابطه ی فوق العاده آروم و پر محبت رو تجربه کرد ، اما خب به همین اندازه ی این روم روشنه ، روی مخالفش هم به شدت تاریکه ... پس آدما به نفعشونه کنار من خرده شیشه نداشته باشن!
۱۷. من عاشق ایران ، زبان فارسی ، طبیعت و حیوانات هستم و همیشه تلاش کردم در افزایش عشق و اطلاعات و اهمیتم به این ۴ مورد بکوشم . من هیچوقت تاحالا توی طبیعت زباله نریختم و برعکس هرجایی که تونستم زباله هارو جمع کردم . هیچوقت توی طبیعت چهاردر ماشینمو باز نکردم و با موسیقی مزاحم حیوانات و مردم نشدم ، تا تونستم به حیوانات محبت کردم ، تا تونستم املا و انشای فارسی رو خوب یاد گرفتم و تا سالها پیش به قدری لفظ قلم حرف میزدم که گاهی دیگران ازم حس در باسن نرو بودن میگرفتن
خیلی شعر میخونم خیلی تلاش میکنم شعرا و ادبای ایرانم رو بشناسم ، بارها شاهنامه ، دیوان خیام و حافظ ، فروغ، سهراب و گروس رو کامل خوندم. درباره تاریخ،موسیقی ایرانی، قومیت ها و خرده فرهنگ ها و رسوم و لباس ها و غذاهای خطه های مختلف ایران قشنگم مطالعه میکنم و به نظرم خاک کشورم به معنای واقعی کلمه پرستیدنی و مقدسه و از خدا ممنونم که من رو در ایران خلق کرد و بهم هویت ایرانی داد.
دیگه همین دیگه ... اگر شما هم دوست داشتین از خودتون بنویسید و دیگران رو هم به این چالش دعوت کنید تا زنجیره ی حس خوب به خودمون ادامه پیدا کنه .
راستی، اولش که میخواستم بنویسم ، هیچ ویژگی خوبی از خودم به ذهنم نمیاومد ، ولی دیگه آخرش به زور جلوی خودمو گرفتم که ادامه ندم
اینه که ناامید نشید، بنویسید ، خودش میاد
و اینکه لازم نیست مثل من طومار بنویسید ، میتونه خلاصه باشه در حد یک جمله یا یک کلمه ...
الآن واقعا احساس بهتری به خودم دارم و هرموقع از خودم ناامید شم میام این لیست رو میخونم و شاید باز هم بعد ها بهش اضافه کنم 💚
بوسِ من فراموش نشه ![]()
حامی هر چند وقت یکبار روی یک چیز مسخره فیریک میرنه و دعوا راه میندازه . بهش میگم من و تو اونقدر دعوای جدی نداریم که تو حوصلت سر میره و سر چرت و پرت دعوا راه میندازی . الان از صبح سر چی دعوا راه انداخته؟
چرا نمیای بریم باهم لنت موتورمو عوض کنیم؟![]()
بهش میگم بابا من هزارتا کار دارم ، دو روزه ظرف نشستم ، باید غذا درست کنم ، تکلیفام مونده ، اگه کمک لازم داری چشم میام کمکت اما اگه لازم نداری اجازه بده به کارهای خودم برسم!
میگه نه! کمک لازم ندارم ، میخوام بیای لنت عوض کردن یاد بگیری ![]()
![]()
![]()
د خب لامصب من لنت عوض کردن به چه کارم میاد؟!
باید ی پسر براش به دنیا بیارم سرگرم شه
هی برن لنت عوض کنن باهم ![]()
حالا فکر نکنید بگو مگوی ساده بودا!! اونقدر عصبانی بود همه چیزو پرت میکرد اینور اونور ، داد میزد ، درا رو به هم میکوبید
ای خداااا ، خنده هام عصبیه به جون خودم ![]()
![]()
بعد هم بیست دقیقه بعد برگشت خونه و در حالیکه من داشتم ظرف میشستم با اخم و تخم رفت تو اتاق . ظرفارو ول کردم رفتم با لحن دلجویانه و مهربون نوازشش کردم ، گفتم چیشد عزیزم زود برگشتی؟ گفت لنت ها خوب بود تعویض نمیخواست ، بعدم دوباره خشم و عصبانیت ![]()
![]()
ای خدا من چیکار کنم با این شوهر فیریکیم؟![]()
قبل خواب دلم پر زد برای درگذشتگان ... شروع کردم یک به یک فاتحه خوندن ، بعد دلم خواست برای هممون که هنوز مسافر راه این دنیاییم ، آیت الکرسی بخونم ... نمیدونم چرا یوهو حالم دگرگون شد
با خوندن کلمه به کلمه ی آیت الکرسی ، دلم لرزید و اشکام جاری شد ... چقدر مفاهیم این سه آیه عمیقه و چقدر سطحی برداشت میکردم ، گرچه که همیشه ، حتی با همون برداشت سطحی هم بهم آرامش عمیقی میداد که هیچ چیز در این جهان اینقدر آرومم نمیکرد و نمیکنه🩵
نتونستم طاقت بیارم ، خیلی خوابم میاومد اما شگفتی این کلمات نمیذاشت چشم روی هم بذارم ، قرآن رو باز کردم تا آیات قبل و بعدش رو هم بخونم ... اشکام بی اختیار میریخت ... از حقیقت این جهان ، هدف خلقتش ، اینکه اصلا چرا این ساختار تشکیل شد... سوال های سخت و بی جواب همیشگی ...
در نهایت ، فقط به پنج باید رسیدم:
بپذیر ، استوار باش ،تجربه کن، رشد کن و برقص...🌱
.
.
پ.ن: باورم نمیشه! بلافاصله بعد انتشار این پست رفتم توی هوم و وبلاگ زندگی محض رو دیدم . پستش دقیقا زیر پست من آپلود شده بود و انگار مهر تایید و یک تکمله ی بی نظیر درباره افکار امشبم بود
این یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیمه ، خدایا ممنونم ازت، نویسنده ی وبلاگ زندگی محض ، تو از کدوم قصه ای؟! ممنون که هستی 🩵
وبلاگش رو توی لیست سمت چپ اضافه کردم که مرتب بخونمش ...
چند روز بود که میخواستم بنویسم . چند جمله ای تایپ میکردم و از حجم بالای غرغرهام به ستوه میومدم و رهاش میکردم . خب فهمیدم که نباید غر بزنم ...![]()
۱۰ روز از ترک نیل میگذره ... این ده روز چه زود گذشت ! نصف راه رو با من اومد و نصف دیگه ش رو میخواد توی خونه ی خودش بره ...
فریدون هم چهار روزیه که ترک کرده اما خب ، هیچکدوممون به حرفاش اعتماد نداریم، خودش هم نداره !
حقیقتا فکر میکردم قوی تر از این حرف ها باشم ، ولی تمام انرژی روانیم فقط به ۷ روز قد داد . تماشای نیلوفرِ همیشه ناله کن و افسرده و غر زدن ها و اشک ها و منفی بافی های تموم نشدنیش یک طرف ، دوری از حامی و اضطراب جدایی از طرف دیگه باعث شد سر یک هفته تموم بشم ...
الان سه روزه که افسردگیم دوباره اومده بالا و گوشت روی مبل شدم!
چهار روز نکبتی داشتم ، بی خاصیت و افسرده حال ، به معنای واقعی کلمه بین تخت و مبل و دستشویی در حرکت بودم، همین و همین!
چشم و گوشمم به جای اینکه به درس باشه ، به غرولند ها و زاری های نیل و مزخرفات اینترنت بود .
نیل توی خونه ی خودش زیاد کار نمیکنه اما وقتی میره خونه ی دیگران انرژی میگیره و کار میکنه . این بود که به جز چند روز اول که بدحال بود ، خرید و آشپزی و رسیدگی به ظروف و لباس ها با اون بود و من فقط جمع و جور میکردم و گه گاهی بعضی وعده هارو من میپختم . پس در زمینه ی خونه داری هم بی خیر و خاصیت بودم .
نیل میگفت اگه میتونستم هیچوقت به زندگی با فریدون برنمیگشتم ، حق هم داره ، هیچ زنی که هیچ، هیچ بشری دلش نمیخواد با فریدون زندگی کنه ، حتی حامی هم تحمل این برادر تو مخش رو نداره...
خلاصه که نیل و فریدون تبدیل به دو توده ی انباشته از افسردگی و اضطراب و کسخلی شدن که تمام انرژی روانی من و حامی رو میخورن... اما خب ، حاضریم بخاطرشون هرکاری بکنیم ، به امید روزی که خوب بشن ، خانواده یعنی همین 💚
چند ساعت پیش بالاخره تونستم بهش بگم که اگه میتونه یک روز بره خونه ی خودشون تا من و حامی بتونیم بیشتر باهم وقت بگذرونیم . از اونطرف صدای فریدون هم دراومده بود که چرا نیل برنمیگرده خونه . این شد که گفت یک روز نه، کلا برمیگردم خونه ی خودم. من هم ازش قول گرفتم که اگر حس کرد بودنش کنار فریدون داره به پروسه ی ترک هرکدومشون آسیب میزنه، بیاد دوباره پیش من ...
.
.
من از اروپایی ها بدم میاد . تنها اروپایی های خونگرمی که دیدم یونانی ها بودن ، تا الان از هیچ اروپایی ای که دیدم خوشم نیومده . بدترین اروپایی هاییم که دیدم مجارستانی ها بودن ، البته این رو فقط من نمیگم ، تقریبا از هر اروپایی ای که بپرسین همینو میگه ، کولی های رومانی و مجارستانی ها جزو بدترین ساکنین اروپا هستن.
این ترم چهارتا میز سر کلاس داریم . یک میز اختصاص داره به عرب زبان ها ، سه همکلاسیم از الجزایر و مصر و سوریه هستن که یک دختر رومانیایی هم پیششون میشینه . یک میز اختصاص داره به جماعت روس و اوکراینی ... یک میز هم اختصاص داره به دو آرژانتینی و دو صربستانی . میز ما هم دوتا ایرانی ، یک فلیپینی و یک اوکراینی داره .
به جز اون آقای سوری که بنده خدا زیاد عادی به نظر نمیرسه ،رابطه م با آقای الجزایری و آقای مصری خیلی خوبه ، سعی میکنم تا جایی که بتونم باهاشون عربی حرف بزنم ، اونقدر خونگرم و دوست داشتنی هستن که دلمو گرم میکنن ... آرژانتینی ها هم خوبن، ترم پیش با یکیشون همکلاسی بودم ، یک آقای ۳۷ ساله که یک دختر دلبر ۷ ماهه داره و من کلا در حال غش و ضعف برای بچه ش بودم
هر دوتا ی این آرژانتینی ها هم عشق فوتبال و مسی ... یکیشون که بعضی از روزها تیشرت مسی رو میپوشه و اون یکی هم تتوی مسی روی دستشه
سر میز آرژانتینی ها، صرب ها هم میشینن که اونها هم خوشرو هستن . خانم فلیپینی به شددددت پر حرفه و خانم اوکراینی مثل حداقل بیست تا اوکراینی ای که تو این یک سال باهاشون برخورد داشتم خشک و سرده... هموطنمم که خیلی نچسبه ، به طرز عجیبی این دختر نچسبه و فاصله ش رو کامل حفظ میکنه ... شک ندارم که پناهنده ست ولی اینجا همه پناهنده ها انکار میکنن که پناهنده هستن ، به طرز عجیبی هم سعی میکنه منو نادیده بگیره ، خب چرا هموطن؟ چته عزیزم؟ آروم باش!
این ترم به جز همکلاسی های عربم به خصوص اون آقای مصری ، با کسی زیاد گرم نگرفتم ولی ترم پیش با اون آقای آرژانتینی و یک خانم روس بیشتر صمیمی شدم . بهترین دوستم رو هم بعد از مهاجرت تو همین کلاس زبان پیدا کردم ، یک خانم ۴۲ ساله روس که وکیل ، پولدار ، خوش پوش و شیک و بسیاااار نازنین و مهربون بود ... چقدر دلم براش تنگ شده 💚
گاهی آدم اینقدر که از خارجی ها عشق و محبت میگیره ، از هموطن خودش نمیگیره ، واقعا باعث تاسفه !![]()
متاسفانه ایرانی ها اینجا از هم فراری هستن ، مثلا طرف میبینه فارسی داری حرف میزنی ، گوشاش تیز میشه زل میزنه بهت ولی وقتی باهاش حرف میزنی به آلمانی جوابتو میده!!
یک بار حامی کار باحالی کرد ...
یک هموطن با اسم و فامیلی ایرانی به شدت اصرار داشت که من ایرانی نیستم ، بعد حامی قاطی کرد و گفت فارسی نمیفهمی دیگه نه؟ اونم با لهجه ی غلیظ فارسی گفت اوههه کاین پرزیش کاین پرزیش! حامی هم یک فحش ناموس خیلی بد بهش داد و لبخند زد ، یارو تا بناگوش سرخ شد ولی مجبور بود به دروغش ادامه بده
خیلی حال کردم با همسر گلم ![]()
اصلا قرار نبود اینقدر پراکنده بنویسم ولی خب این نشون میده که چقدر مغزم به فاک رفته ![]()
پس تا درودی دگر ، بدروووود ![]()
هی نخوردی و نپوشی میکنم و هیچچچچی اضافی نمیخرم و فقط در حد زنده موندن خرید میکنم و چس یورو میذارم روی هم برای روز مبادا ، بعد هی روز مبادا میاد ![]()
لامصب هرروز روز مباداست ![]()
اینجوری دیگه نمیشه ادامه داد واقعا دارم له میشم ، یک ماهه که پروتئین درست و حسابی توی خونه نیومده و گیاهخوار اجباری شدیم ، اونم نه گیاهخوار درست و حسابی، آشغال خور ... غذاهای پرکالری مثل برنج و ماکارونی با ارزش غذایی کم و سبزیجات فریزری، نه تازه!
البته من این شرایط رو توی ایران هم گاهی داشتم ولی هیچوقت به این شدت نبوده (ویرایش: چرا بوده ، خیلی روزهای سخت تر از این رو هم تو ایران گذروندم ، ماه ها میگذشت و یک کیلو میوه هم نمیتونستیم بخریم ، سالی یک مهمونی کوچیک بیشتر نمیشد بدیم ، تازه اگه میشد ، پول بنزین و تعمیر ماشین نبود و...)
نمیتونم منتظر بمونم تا مهارت زبانیم افزایش پیدا کنه و منتظر کار خوب شم ، چاره ای نیست ، باید برم توی گاسترونومی کار کنم با وجود همه بگایی هایی که داره ... مجبورم ، محبورم ...
ولی خدارو بی حساب شاکرم که بدنم هرچند سنگین اما سالمه و ازش کار میاد ... خداروشکر 💚
+اون دوستم که دو سال زودتر از من مهاجرت کرده ، بهم گفته بود که سال اول سال دلتنگی و اضطراب شدیده و سال دوم سال بی پولی شدید ... تا الان که هردوتاش درست بوده !
به صدای باران گوش میدهم
نه از پشت پنجره ، از دریچه ی هدفون ... اما همان حس را دارد، باران هرجور باشد خوب است .
خوب نمیخوابم ، منتظر ماندم نیل به خواب برود تا سیگاری روشن کنم . پنجره را باز میکنم و سیگار به نیمه که میرسد نسیم ملایمی از آرامش در مغزم احساس میکنم .
حامی را امروز دوبار دیدم ، یکبار یک ساعت و یکبار یک ربع و همین هم غنیمت بود ...
ممنونم از آرزو های قشنگ و همدلی هاتون و بیان تجربه هاتون ، چقدر برام ارزشمندین 💚
نیل روز به روز بهتر میشود . به عنوان اولین نتیجه ی مشهود ، چشم هایش دارد باز میشود و آن پف و خستگی و مردگی از چشمانش دارد رخت میبندد ، با نشاط تر شده است و انرژی کم کم به صورتش دارد برمیگردد، حالا دیگر امید دارم دوباره نیل شیرین خودم را ببینم ...
آسان نبود اما آسان تر از آنچه فکر میکردم پیش رفت ، دو ساعت دیگر میشود ۵ روز که پاک است و آن سم لعنتی را به بدنش وارد نکرده ...
هرروز چند ساعتی بیقرار و آشفته است و دلش طلب افیون میکند ، اما مصمم است و خودش هم میترسد حالا حالا ها به خانه اش و نزد فریدون برگردد ، من هم میترسم، حامی هم میترسد ...
امیدوارم فریدون هم از خر شیطان پایین بیاید و کمک مارا قبول کند و ترک کند ، تهش که چی؟ مگر تا کی میشود در انکار و اجتناب زندگی کرد؟
.
دو روز پیش سه گانه ی امیلی را تمام کردم . یک اثر عمیق و دوست داشتنی دیگر از ال.ام .مونتگمری دوست داشتنی . فقط به نظرم جلد سوم را بیش از حد و بی دلیل کش داده بود و مثل اکثر آثار چندگانه ، جلد اولش از همه قوی تر بود .
خوشحالم که منِ کرم کتاب ، پس از سالها شکنجه ی احمقانه ی خودم ، به کتابخوانی بازگشتم ... به گوشه ی امنم در این دنیا ، یعنی: شب ، سکوت ، پنجره و کتاب ...
دلیل این ترک ده ساله ی کتاب ، کمالگرایی بود . فکر میکردم یا فقط باید کتب علمی و دانشگاهی بخوانم یا تاریخی و روانشناسی و فلسفی، تا عمرم تلف نشود! اما مگر انسان چقدر کشش دارد کتب سخت بخواند؟ آن هم منی که با خوانش هر فصل از این دسته از کتب ، غرق دنیای معانی میشوم و خوانشش را به جای یک روز و دو روز ، به ماه و سال میکشانم ... به خصوص کتب روانشناسی و فلسفی را خیلی سخت میخوانم ، چون هضم دردی که از آگاهی به جانم میریزند برایم سخت است ، هضم درد خودشماسی و جهانشناسی برای مغز فکری و حساس من بیش از حد سنگین است ... این بود که ده سال این گوشه ی امن و آرامبخش را از دست داده بودم ... نمیدانم چه شد! یک ماه پیش بود که دلم هوس تجربه ی دوباره ی فضای عشق های قدیمی را کرد .. شاید پس از تماشای فیلم ملاقات خصوصی ولوله ای در دلم افتاد تا عاشقانه بخوانم ... شروع کردم به مرور رمان های نوستالژی عاشقانه ی نوجوانی هایم ... دالان بهشت ، همخونه، غزال ، در امتداد حسرت و...
چقدر آدم متفاوتی شده بودم ، چقدر تحمل خوانش این مدل کتاب ها برام سخت بود و چقدر سخیف به چشمم میآمدند ، اما تمامشان کردم ، یک به یک را خواندم و حسی قدیمی در دلم زنده شد ... بعد رفتم سراغ مطالعه آثار بزرگ جهان و از طاعونِ آلبرکامو شروع کردم و کوریِ ساراماگو را دوره کردم ... در دنیای تلخ و خاکستری آثار عباس معروفی غوطه خوردم و افسرده و رنجور شدم، هم برای خودش هم بر اثر خوانش قلم زیبا و هنرمندانه اما پر زجرش، سالِ بلوا در سرم گیج میخورد و دیوانه ام کرده بود ...دلم حس خوب میخواست و یاد جادوی قلم ال.ام.مونتگری افتادم و امیلی را شروع کردم ... و چه کار خوبی در حق خودم انجام دادم ... دلم میخواهد مثل گذشته در دنیای داستایوفسکی و چخوف و تولستوی و مونتگومری و موراکامی غرق شوم ، سپس سری به دنیای کودکی ام بزنم و رولد دال و دارن شان و بورلی کلیری و ار.ال استاین بخوانم ...
آخ که چقدر این حس گم شدن در دنیای داستان ها را کم داشتم ، هیچوقت فکر نمیکردم امسال سالی باشد که با آن آشتی کنم ، خدا کند این خلوت امن برایم بماند و تا ابد ترکم نکند ... 💚
دختران پرشور و قشنگی بودیم
زندگی درونمان موج میزد و به همین سبب:
میخندیدیم ، دعوا میکردیم ، میجنگیدیم ، میرسیدیم...
اما به مرور ، آنچه در گذر زمان از ما باقی ماند :
چهار زن ساکت و سرد و مطیع بود که فعل رسیدن و جنگیدن و خندیدن ، دیگر برایشان صرف نشد ، دعوا کردن هم که هیچ ...
من و خواهرانم که ناممان گل و درخت بود اما بهارمان زود تمام شد ،
پاییز شدیم 🍁
نیل و حامی و فریدون را بیدار کردم ، صبحانه شان را دادم. حامی و فریدون زودتر رفتند و نیل گفت امروز یک ساعت دیر تر میرود ، کمی خوابید و طبق معمولِ این دوماه تلخ اخیر، توی خواب ناله میکرد و کمی بعد بیدار شد و نیم ساعتی با هم حرف زدیم .
وضعیت روحی اش روز به روز اسفناک تر میشود . نیل من کجا بود؟ خواهر بزرگتر و حامی من؟ این زن تکیده و افسرده که در مکالماتش اضطراب و بی جانی توامان به گوش میرسند که بود؟ این نیل ما بود؟ خواهر خوش مشرب و اجتماعی من؟ نیلوفر بانمکی که برخلاف خواهر کوچکش ارغوان که بسیار درونگرا بود، در هر جمعی گل مجلس بود و اونقدر شیرین و خوش سر و زبان و بانمک بود که همه دلشان میخواست با او صحبت کنند و از دست شیرین زبانی ها و شوخی هایش از شدت خنده روده بر میشدند؟ پس چرا حالا نمیتواند با هیچ کسی ارتباط برقرار کند؟
نیلوفری که اگر در مهمانی ای شرکت نمیکرد جای خالی اش به شدت احساس میشد...نیلوفر خوش خنده و خوش صدای من که در هر پیکنیک و دور همی ای جمع را به لذت بردن از صدای قشنگش دعوت میکرد و آوازی خوش برایمان میخواند ، حالا صدایش به خواندن که هیچ ، به حرف زدن هم کفاف نمیدهد و کلمات را بریده بریده و بی رمق و با صدایی از ته چاه آمده ادا میکند.
دختری قد بلند و چهارشانه ، با پوستی سفید ، موها و چشمان خرمایی و چهره ای ظریف و زیبا که از همان اوایل جوانی در هر مهمانی و مجلسی که شرکت میکردیم شخصی به لیست خواستگار هایش اضافه میشد ... حتی یادم است یکبار بین خواستگارهایش دعوا شد و در نهایت مادر یکی از آنها به مادرم گفته بود اگر نیلوفر عروس ما نشود شما را نفرین میکنم . وقتی به سن نوزده سالگی رسیده بود خوب به خاطر دارم که آنقدر خواستگار داشت که خانه ی مان از حجم زیاد گل های خواستگارانش ، گلباران میشد و حالا ... حالا تبدیل شده به زنی خسته و خمار ، چشمان خرمایی و زیبایش کم رمق و بی فروغ شده است و به زور باز میماند ... گونه های سرخ و صورت شادابش کدر شده و لب های قلوه ای و صورتی اش افتاده و بی حال شده است و گودال سیاه زیر چشمانش مثل چاهی بی انتها اشک هایش را در خود جمع میکند...
وارد اتاقش شدم ، بسته ها و پدهای کوفتی نیکوتین همه جای اتاقش یافت میشد ، صحنه ی غمگینی بود و قلبم رو آتیش میزد ، نشستم کنارش...
گریه کرد و از گریه اش گریستم ... از مشکلات کار و زبان و امتحان های کوفتی حسابداری اش و حال بدش گفت و در نهایت گفت: ارغوان دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم ، میخوام ترک کنم ، هرچقدر هم که سخت باشه از وضعیت این روزهام سخت تر نیست . باورت میشه صبح ها به اشتیاق مصرف نیکوتین عین برق از تخت میام بیرون و دستم عین کسی که چند روز تو بیابون مونده و آب نخورده ، لرزان لرزان دنبال نیکوتین میگرده و همین که مصرف میکنم انگار تازه خون توی رگهام به جریان میفته و زنده میشم؟
چندبار سعی کردم بذارمش کنار اما به قدری روانی و غیرقابل کنترل میشم که نمیتونم . از اون طرف فریدون هم که خودش معتاده به جای ذره ای حمایت ، فقط تشویقم مبکنه به مصرف ولی من نباید بخاطر فریدون بسوزم ، اون معتادم کرد ولی من هم خودمو ترک میدم هم اون رو ...
حیرت کردم ! تا قبل از این هرموقع اصرار میکردم که توروخدا ترک کن ، منو میپیچوند اما اینبار نیلوفر جدیدی میدیدم .
مثل یک شکارچی خیلی گرسنه ، شکار حاضر و آماده ام رو روی هوا قاپیدم . معطل نکردم و گفتم : تو نمیتونی کنار فریدون ترک کنی . خودم میبرمت خونمون و ترکت میدم . اگر فریدون هم بخواد ترک کنه که چه بهتر ، چون میترسم تو ترک کنی و اون دوباره معتادت کنه ، هیچی بدتر از رفیق مصرف نیست ، شما دوتا دارید همدیگه رو میکشید پایین . اگر بتونی فری رو راضی کنی ، حامی میاد خونه ی شما فری رو ترک میده و من تورو میبرم خونمون و ترکت میدم . بی هیچ چون و چرایی قبول کرد! باورم نمیشد! نیل بهانه ساز و فراری من قبول کرد که ترک کنه😭
به قدری مصمم بود که اصرار هام رو که میگفتم اول با روانپزشکت مشورت کن شاید داروهات رو تغییر بده و... رو نپذیرفت و گفت میخوام سه روز اولش که خیلی سخته رو توی همین روزهای تعطیل آخر هفته م سپری کنم که بتونم از اول هفته سرکلاسم حضور داشته باشم . از همین الان دیگه مصرف نمیکنم .
دور سرش گشتم و قربون صدقه ش رفتم و بوسیدمش ، باز باهم گریه کردیم اما اینبار از سر خوشحالی💚
نیل رفت کلاس و من یک ساعت دیگه هم بیدار موندم و درباره ی ترک نیکوتین تحقیق کردم ، کمی از تصور تجربه ی دردناکی که نیل قشنگم ، پاره ی تنم ، در روزهای آتی میخواست داشته باشه گریه کردم و به خودم قول دادم که قوی باشم و همه جوره حمایتش کنم تا بتونه این نکبت اعتیاد رو ترک کنه و بعد این شب طولانی بیداری رو پایان دادم و خوابیدم. حدود ۴ عصر بیدار شدم .فری و حامی و نیل اومده بودن خونه و نیل ناهار درست کرده بود، هرچی به فری اصرار کردیم گفت که دلش نمیخواد ترک کنه ، بهش گفتم باشه ، انتخاب خودته ، ولی نیل تصمیمش رو گرفته منم تا پای جونم پای ترکش وایمیستم ، اما به خود خدا قسم ، اگه این بچه ترک کنه و تو دوباره معتادش کنی ، جلوی همه دارم میگم ، دیگه اسمت رو نمیارم ...
پوزخندی زد و گفت من همین الان هم از خدامه که دیگه اسم تورو نیارم...
گفتم تو تحریکش میکنی ، چند روز آینده هم بخاطر ترک عصبی میشه واسه همین بهتره فقط خودم پیشش باشم ، حامی این چند روز میاد پیش تو ... گفت نه بیخود، من میخوام تنها باشم ، منم گفتم تو بیخود همین که گفتم . گفت حامی رو اسیر نکن بذار شب بیاد تو خونه خودش بخوابه ، دستپخت تورو بخوره ، تو خونه من اذیت میشه ، گفتم نه اذیت نمیشه ، خودش گفته بخاطر ترک نیلوفر من اگه لازم باشه تا قله ی قاف هم میرم ، در ضمن تو خونه ی تو هم راحته دستپخت تورو هم خیلی دوست داره. گفت نه من نمیخوام کسی پیشم باشه میخوام تنها باشم خلوت منو بهم نزنین . گفتم پس تو داری حرص خودتو میخوری ، لازم نیست حامی رو بهونه کنی . گفت آره اصلا دارم حرص خودمو میزنم ، میخوام تنها باشم ، هیچکس حق نداره بیاد خونه ی من . گفتم فریدون! تو خیلی آدم خودخواهی هستی ، همه مون داریم برای ترک نیل تلاش میکنیم اما تو حاضر نیستی یک قدم برداری ، نمیبینی این بچه تو همین چند ساعت که مصرف نکرده چقدر حالش بد شده ؟ اما سر قولش مونده و پای خماری و دردش مونده و داره تحمل میکنه ، تو این حالش رو میبینی ولی حاضر نیستی یک ذره حمایتش کنی؟ گفت خفه شو بابا دختره ی پرروی سلیطه . گفتم سلیطگیم رو ندیدی هنوز ، همین که گفتم ، حامی میاد اینجا تو هم غلط میکنی حرف بزنی ، منکه از تو نظر نخواستم که داری نظرت رو اعلام میکنی، توی این مساله اصلا صلاحیت اظهار نظر نداری ، همه چیز رو من برنامه ریزی کردم و تو فقط دهنت رو میبندی و میگی چشم ...
چرند دیگه ای گفت و میدونستم این یعنی پایان ماجرا . حرفم رو به کرسی نشونده بودم . به نیل در حالیکه لرز اش شروع شده بود و فکش قفل شده بود و زیر چند لایه پتو کز کرده بود نگاه کردم ، تمام اطلاعاتی که به دست آورده بودم رو بهش دادم و گفتم نیلوفرم، سه روز آتی قراره خیلی سخت باشه ، آماده باش ، من کنارتم و هرکاری که بتونم برات میکنم ، در حالی که میلرزید به زور فکش رو تکون داد و به سختی گفت: من میتونم!
دوباره چشمام از مصمم بودنش پر و خالی شد ...
کمکش کردم تا وسایلش رو جمع کنه و با حامی سه تایی راه افتادیم به سمت خونه ی من . سر راه کنار فروشگاه توقف کردیم تا برای مهمان نازنین و بیمارم خرید کنم . آخرین یوروهای توی کارتم بود و میدونستم تا پانزده روز آینده ، هیچ نخواهیم داشت اما با دست و دلبازی برای نیل خرید کردم . گفتم هرچی دلت میخواد بردار و اون که از شرایط ما خبر داشت رعایت میکرد و ارزونترین اجناس رو برمیداشت و اصرار میکرد که خودش باید حساب کنه اما بهش گفتم: پول دارم و بیشتر از پول غرور دارم ، پول هات رو هروقت من مهمونت شدم خرج کن ، نگران نباش کلی پول دارم این ماه! میدونست و میدونستم که مثل سگ دارم دروغ میگم ، اما مهم نبود .
چند قلم میوه و سبزیجات و آب میوه و لبنیات و شکلات ها و پنیر های محبوب نیل را خریدم ، چون میدانستم پس از ترک نیکوتین اشتها زیاد میشود ، میخواستم خیالم راحت باشد که خوراکی و قاقالیلی داریم که دلش کمتر بهانه ی نیکوتین را بگیرد . در نهایت هم رفتم سمت یخچالِ کیک ها و یک کیک مینیاتوری کوچک هلویی برداشتم ، گفت کیک برای چه مناسبتی؟
گفتم برای تولد دوباره ت ، نیل قشنگم !💚
.
.
.
جودی ابوت عزیزم ، چون نمیتونم برات کامنت بذارم ، پس کامنت های قشنگت رو تایید میکنم و جواب میدم .
روزمرگی هایم ، مرز کسالت آور را هم گذرانده و به مرحله ی خجالت آور رسیده است
برای چند دهمین بار باز بهم ثابت شد که افسردگی بیماری غیرقابل پیش بینی ای ست
همین دو سه هفته پیش میتوانستم قسم بخورم که برای همیشه بساطش رو جمع کرده و رفته پی کارش اما از آغاز این هفته دوباره از ناکجاآباد پیدایش شده و اسیرم کرده
میترسم در نهایت بایپولار شوم . خواهرم لاله ، بایپولار است و خوب میدانم که بایپولار بودن از افسرده بودن سخت تر است . امیدوارم بایپولار نشوم و امیدوارم همه ی مبتلایان به بیماری های روان بهبود یابند .
به دلیلی که ذکر شد تلاش میکنم روزمرگی های خجالت آورم را بنویسم ، بلکه با نوشتنشان از خودم خجالت بکشم و بساطم را جمع کنم .
پس از بهبود مریضی به باشگاه برنگشتم . راستش این دلیل اصلی خودخوری هایم است . چون کودکی که بارها به او قول هدیه ای که منتظرش هست را میدهی ، امیدوارش میکنی و بعد قولت را میشکانی و دیگر آن بچه نمیتواند به دروغ هایت اعتماد کند ، شده ام .
فکر کنم برای چهارمین بار قولِ تداوم باشگاهم را شکستم ، یک بار به بهانه سفر ، یکبار به بهانه مریضی و یک بار به بهانه امتحان و یک بار بی هیچ بهانه ای ...
اعتمادم به سامورایی درونم از بین رفته ، او دیگر جنگجویی شریف و شمشیر به دست و امیدوار نیست ، مدتهاست که پا به میانسالی گذاشته ، شمشیرش شکسته ، شکم گنده کرده و با خدعه و فریب روزگار میگذراند...
از بلایی که به سرش آورده ام بسیار متاسفم ، در عذابم ، آیا میتوانم برایش کاری کنم؟
از وقتی مهاجرت کرده ام ، گمگشتگی ام بیشتر شده ، خود را در دریا و اقیانوس که نه ، در استخری تفریحی و جمع و جور در ویلایی اختصاصی میبینم ، که در همان حجمِ اندکِ آب دست و پا میرنم و راه به پله ها و لبه ها نمیابم ...
من کجا هستم؟ چه غلطی دارم میکنم؟ کجا باید بروم؟
نمیدانم! با وجود همه ی دانستن هایم، نمیدانم ...
عمیق تر نمیشوم ، موشکافی نمیکنم ، ریشه ها را نمیابم ، چرا که به اندازه ی کافی در نشخوارهای فکری تمام نشدنیِ هرروزه ام آن را انجام میدهم . یک سره میروم سراغ نوشتن ، فقط و فقط آنچه گذرانده ام را مینویسم ، به هیچ قضاوت و علت یابی ای ، شاید فقط به آینه نیاز دارم ...
دیشب مثل چند شب گذشته، با جلد سومِ سه گانه ی شگفت انگیز امیلی درگیر بودم . از بچگی اخلاق بدی داشتم ، وقتی کتابی دست میگرفتم تا تمامش نمیکردم زمین نمیگذاشتمش ، حتی اگر ۲۴ ساعت کامل بیدار میماندم . این سه گانه را سه روز پیش شروع کردم و الان در نیمه ی آخر جلد سوم هستم . کارم درست نیست ، به خصوص وقتی کتابی این چنین پرشور و احساس در دست میگیرم باید از روانم مراقبت کنم . خلاصه ، امیلی مثل تمام شب های یک هفته ی گذشته بهانه ای شد تا شب را تا صبح بیدار بمانم و صبح مثل زامبی ، درست وقتی که حامی بیدار میشد، تازه به تخت خواب بروم ...
آری! از همین جا شروع میشود ، در یک جمله ، ریشه ی بسیاری از بیماری های جسم و روان انسان در همین بد خوابی است ، میدانم و معترفم...
ساعت ۱۲ ظهر بود که حامی از خرید برگشت و گفت نیمرو درست میکند و باید بیدار شوم . خیلی کم خوابیده بودم ، و گیج و منگ تمام تلاشم را کردم تا اجازه دهد دوباره بخوابم . گفت نانی که تو دوست داری را خریدم ، بخاطر تو راهم را کلی دور کردم تا نان مورد علاقه ی تو را بخرم ... دلم سوخت ، آن نان های نرم و ابری لهستانی ، باعث نمیشد تا رختخواب گرمم را ترک کنم اما محبت حامی ، چرا ...
بلند شدم و حامی که دید دادم توی در و دیوار میرم گفت برو بخواب عزیزم ، ساعت چند صدات کنم؟ بوسیدمش و بخاطر اینکه دیشب نخوابیدم و ریتم شب و روزم با او مطابق نیست حسابی عذرخواهی کردم و گفتم ۳ بیدارم کن .
طبق معمول روی حرفش میشد حساب کرد ،راس ۳ بیدارم کرد ، خودش باید میرفت سر کار ، بهم گفت اما من خیلی گیج بودم ، ازم خواست که قبل بیرون رفتن یک چیزی بخورم ، سرسری خداحافظی کردم و دوش گرفتم . این وسط دوستم بهم رگباری پیام داد و درد و دل سنگینش گرفته بود و من وقتم برای آماده شدن خیلی تنگ بود ، تقریبا بیست دقیقه برایش زمان گذاشتم که نباید همان را هم میذاشتم چون دیرم شد ، ساعت ۴ و نیم حامی زنگ زد که پس کی میخوای بری کلاس؟ با کج خلقی گفتم اگر وقتم رو نگیری دارم لباس میپوشم و بعد گفتم کلید بردی؟ من کلید ندارم و او گفت بردم و من سریع قطع کردم ... اصلا حواسم نبود که رفته سرکار نمیدانم چرا تصور میکردم رفته تایر های موتورش را عوض کند ...بابت برخورد تندم عذاب وجدان گرفتم اما وقت نداشتم تا تماس بگیرم و عذرخواهی کنم ، در اتوبوس برایش پیام نوشتم و بابت رفتار بدم عذرخواهی کردم .
دوان دوان خودم رو به ایستگاه رسوندم و رفتم به سمت کلاس ، توی تراموا چرت میزدم و غمی عمیق در دل حس میکردم . بارون غمگینی میبارید و اگر خجالت نمیکشیدم میزدم زیر گریه. نتونستم توی خونه چیزی بخورم و طبق معمول از بیرون غذا خوردن اجتناب میکردم اما وقتی نزدیک کلاس رسیدم دیدم چشمانم تار میبیند ، از تصور قار و قور شکمم در کلاس خجالت کشیدم برای همین به فروشگاه رفتم ، یک کلاب مرغ بدمزه خریدم چون بقیه ی کلاب ها یا ماهی بود یا خوک و انتخاب دیگری نداشتم ، سر پا و سریع خوردمش و به سمت کلاس دویدم و ۸ دقیقه هم دیر رسیدم اما خداروشکر درس شروع نشده بود و جای همیشگی ام خالی بود . کنار همکلاسی ایرانی یبس و نچسبم و همکلاسی فیلیپینی پر حرفم ...
برخلاف همیشه که کلاس سرحالم می آورد فقط چشمم به ساعت بود تا تمام شود اما ارغوان مقرراتی درونم نمیگذاشت که مطالب کلاس را از دست بدهم ، تمامش را به جهت افسردگی، سخت تر از سایر اوقات اما مو به مو و ریز به ریز یادداشت و کردم و مطمئن شدم که مطالب برایم جا میافتد . اما انگار همان زور کم مغزم فقط به "یاد گرفتن" کفاف میداد ، نه میتوانستم میمیک چهره ام را کنترل کنم و دائم اخمو یا بی حوصله یا غمزده بودم و نه میتوانستم حرف بزنم .
حتی پاسخ سوالات معلم نازنینم را هم با سردی و خشکی میدادم با اینکه دلم نمیخواست ، اما نمیتوانستم گرم باشم ، هیچ انرژی ای نداشتم
کلاس که تمام شد برخلاف همیشه که جزو آخرین نفرات از کلاس خارج میشوم ، اینبار اولین نفر از کلاس زدم بیرون ، دلم نمیخواست برای اتوبوسِ نزدیک خانه معطل شوم .سوار تراموا شدم . پیرزن گنداخلاق و چروکیده ای مدام بهم چپ چپ نگاه میکرد و چرندیات نژادپرستانه بلغور میکرد . مردم بلند شدن و از واگن خارج شدن اما با تعجب و نگرانی به من و پیرزن نگاه میکردن . بلند شدم و رو به روش ایستادم ، مزخرف گفتنش را تمام نکرد اما به وضوح گرخید و رویش را به سمت پنجره گرفت و با ولومی آرامتر به چرند بافی ادامه داد . بهش زل زدم ، بهم با اخم نگاه کرد ، به پهنای صورتم لبخند زدم و و چشم ازش برنداشتم ، بعد زدم زیر خنده و سری از سر بی اهمیتی و تاسف تکان دادم و از تراموا خارج شدم . دقیقا پنجاه و دو دقیقه بعد به ایستگاه اتوبوس رسیدم اما اتوبوسی در کار نبود ! هرچه صبر کردم نیامد . قاعدتا باید تماس میگرفتم اما حوصله نداشتم . مسیر سختِ تا خونه پیاده رفتن رو به زنگ زدن و حرف زدن با آدمها ترجیح میدادم . خداروشکر کردم که اون کلاب رو خوردم و الا نمیتونستم راه برم .
آرام آرام راه افتادم ، باد خنک شب و صدای آب جوی های زیر زمینی و سبزی پرشکوه درختان و گیاهان ، حالم رو بهتر کرد . خداروشکر کردم که خر نشدم و کاپشن پوشیده بودم چون هوا هر لحظه سرد تر میشد . رسیدم خونه ، زنگ زدم ، یک بار ، دوبار ، سه بار ، کسی باز نکرد ...گفتم شاید حامی در آشپزخانه است و در را بسته و نمیشنود. کیفم رو جستجو کردم ، یادم افتاد کلید را برنداشتم ، زنگ زدم به حامی و گفتم در را باز کن عزیزم و گفت من سر کارم ... تا کی؟ تا ۱۱ شب :) گفتم حالا چیکار کنم؟ گفت حداقل یک ساعت باید صبر کنی اما احتمالا قوی نمیتونم بیام . گفتم یعنی دو ساعت تو این سرما و تاریکی اینجا وایسم؟ نمیتونم ، نیاز به دستشویی دارم و هوا سرده ... گفتم اوبر میگیرم و میرم خونه ی نیل تو هم بیا اونجا ... ناراحت شد ، میدونستم ناراحت میشه چون حتی یک یورو هم در شرایط سخت اقتصادی ما یک یوروئه و اوبر حداقل ۲۰ یورو هزینه داشت ، اما نمیتونستم پشت در منتظر بمونم ...
اوبر گرفتم و خدا خدا کردم راننده ش باهام حرف نزنه چون اصلا حوصله نداشتم ، مشخصات راننده رو چک کردم ، پنج ستاره داشت!! گفتم حتما تازه کار است اما دیدم که ۴ سال است راننده است و بیش از ۸۰۰۰ نظر مثبت دارد !!! پلاک و مدل ماشین را چک کردم و در هوایی که هر لحظه سرد تر میشد منتظر شدم .
بعد یک ربع رسید، سوار شدم ، اما راننده سوالی پرسید که از همون اول شوکه شدم و باب مکالمه ای طولانی باز شد..
راننده بسیار مودبانه پرسید: خانم ارغوان ، شما ایرانی هستید؟! تعجب کردم! گفتم بله!! خنده ی دلنشینی کرد و گفت میدانستم!
گفتم شما اهل کجا هستید؟ گفت من اهل سوریه هستم .
مردی خوش تیپ و مودب و خوش پوشی بود و حدودا ۶۵ سال سن داشت ... کمی باهم صحبت کردیم، درباره ی قیمت اجاره ها ، آب و هوا ، رانندگی در برف و خودرو ها و... تا اینکه سوالی پرسید و من گفتم ببخشید متوجه نمیشم من آلمانی ام زیاد خوب نیست . گفت مشکلی نیست من انگلیسی هم میتوانم صحبت کنم شما میتوانید؟
خوشحال شدم و با اشتیاق مکالمه مون رو به زبان انگلیسی ادامه دادیم . وقتی بین دو زبان سوییچ میکنم حداقل ده دقیقه زمان لازم دارم تا موتور زبان جدید را در مغزم فعال کنم . اولش نصف آلمانی و نصف انگلیسی حرف میزدم و بعد موتورم روشن شد و همون ارغوان خوش صحبت انگلیسی شدم ... کم کم موتورم اونقدر گرم شد که عربی هم با هم حرف زدیم ... درباره ی خانواده هامون ، رشته ی دانشگاهم ، مهاجرت ، وضعیت خاورمیانه و...
گفت چند وقته اینجایی و گفتم یک سال ، با تعجب گفت امکان نداره ، از ایران آلمانی خوندن رو شروع کردی؟ گفتم نه متاسفانه ، همینجا شروع کردم، چطور مگه؟ گفت آخه خیلی خوب آلمانی حرف میزنی!! سطح چی هستی؟ گفتم مدرک A2 دارم ، گفت ولی خیلی بهتر از A2 حرف میزنی ... باورم نمیشد! تاحالا کسی از آلمانی حرف زدنم تعریف نکرده بود، کمی امیدوار شدم .
مرد آگاه و با مطالعه ای بود و تاریخ ایران و اوضاع اجتماعی حال رو خیلی خوب میدانست .مثلا به طرز بامزه ای میگفت : علی دایی رو میشناسی فوتبالیست ایرانی رو؟😁 خب معلومه میشناسمش ، من ایرانی ام دیگه بابا جانم😁 خیلی بانمک و دوست داشتنی بود. آدم جالبی بود ، علاوه بر عربی و انگلیسی و آلمانی ، به روسی و ترکی و فرانسوی هم تسلط داشت!! ... هر دو بر این مساله توافق داشتیم که آلمانی سخت است اما هرگز از فرانسوی سخت تر نیست ... علاوه بر عربی و انگلیسی و آلمانی کمی هم اصطلاحات فرانسوی و ترکی با هم مبادله کردیم و فکر نمیکنم هیچوقت تاحالا در زندگیم در یک شب با اینهمه زبان متفاوت حرف زده باشم. خلاصه که مغزم رگ به رگ شد.
بی نهایت از مصاحبت با او لذت بردم و هنگام پیاده شدن بهش گفتم که ممنون و خرسندم و از مکالمه ای که با او داشتم . بهش امتیاز پنج ستاره دادم و وارد خونه ی نیل اینا شدم .
نیل خوابیده بود و طبق معمول با فریدون سلام علیک نکردیم ، نمیدونم چرا تنها آدمی در خانواده هست که اهل سلام احوالپرسی نیست و من هم طبق معمول با او سر لج میفتم و سلام احوالپرسی نمیکنم . داشت کمدش را مرتب میکرد ، گرسنه م بود ، سیبی برداشتم ، شام داشتند اما رویم نشد تا بهم تعارف نشده درخواست شام کنم ، سیب را خوردم و یک پرونده ی جنایی در یوتوب را پلی کردم . حامی برایم شام آورد ، شامی که به طور عادی هرگز نمیخوردم ، حجم زیادی برنج و دو تکه کوچک گوشت . اما گرسنه م بود و همه ش را خوردم ، با نگرانی از افزایش قند خونم بخاطر کربوهیدرات زیاد و پروتیین کم ...
فریدون خوابید ، حامی زنگ زد و گفت میره خونه و وسایلی را جمع میکند و میاید ، گفت باید کارواش هم برود و خورده کارهایی دارد و تا ۲ حداقل طول میکشد و من بخوابم . گفتم اومدی بهم زنگ بزن در رو برات باز کنم . خیلی خسته بودم اما نخوابیدم ، ترسیدم بیدار نشوم و او پشت در بماند. طرف های ۳ اومد ، خسته و یخ کرده ، گفت شام خورده و زودتر باید بخوابد چون فقط دو ساعت دیگر باید راه بیفتد و برود .
شب بخیر گفتیم و خوابیدیم اما من خوابم نبرد . غم و اندوه گریبانم رو گرفت . حس کردم تب کرده ام ، بغض و درد گلویم را فشار میداد ، خاطرات و افکار پریشان و دردآوری آزارم میداد ، بی صدا کمی اشک ریختم اما تسکینی در کار نبود ، آمدم بنویسم تا شاید آرام بگیرم و الان ساعت پنج شده ، آلارم زنگ میزند و وقتش است که حامی و نیل را بیدار کنم ...
صبح بخیر🩵
.
.
جودی ابوت نازنینم ، اگر وبلاگ داری برام آدرس بذار تا بتونم جواب محبت ها و همدلی هایت را بدهم . دوستت دارم و از تو ممنونم ![]()
اینا هم یک روزی جنگ جهانی دیدن
قحطی دیدن ، گرسنگی دیدن ، مرگ از گرسنگی رو هم دیدن
اینا هم تجاوز دست جمعی به زن ها و بچه ها دیدن ، اردوگاه کار اجباری دیدن ، ا !ع!دام دیدن ، ت!ر!ور دیدن
اسطوره هاشون،مبارزهاشون، دستگیر شدن زندانی شدن شکنجه شدن کشته شدن ...
اما امروز یکی از قدرتمند ترین و قانون مدار ترین و بهترین کشورهای جهانن ، که فرشته ای به نام مرکل نه تنها چالش هاشون رو حل کرد بلکه چالش های کل اروپا و حتی بخشی از چالش های خاورمیانه رو هم حل کرد...مردم هم به جای ناسپاسی به سیاست های آنجلاشون اعتماد کردن و پشتش ایستادن و چند دهه بهش قدرت دادن تا بسازه مملکتشون رو...
اینا نه از ما آدمهای بهتری بودن ، نه وضعشون از ما بهتر بود، که تا انتهای زجر و ظلم و کثافت هم رفته بودن
یعنی آینده ی ما هم روشن میشه؟
مطمئنم اونهایی که تو سالهای تاریک داشتن زندگی میکردن ، هیچوقت چنین روزهایی رو برای کشورشون حتی نمیتونستن تو خواب ببینن ، اما گذشت ، جور زمانه تموم شد و روزهای روشن رسید
همه چیز رو میشه از آدم گرفت الا "امیدش" رو
پ.ن: اسطوره ها نمیمیرن ، حتی اگه کشته بشن . پسر قشنگ بختیاری من ، پسر ایرانم 💚