ماجراهای من و زندگی!

دوستان سینگل توجه بفرمایید

دوستان سینگل توجه بفرمایید

همه ی مرد ها

تاکید میکنم همممه شون ، حتی به ظاهر فمنیست هاشون

دلشون میخواد پارتنرشون بهشون وابسته باشه ، دوست دارن از پارتنرشون قدرتمند تر باشن .

چشم دیدن زن مستقل و قوی رو ندارن ...

بالاخره یک ضعفی درونت پیدا میکنن که بزننش توی سرت ، اگر هم پیدا نکنن ضعف سازی میکنن برات . حتتتتتی اگر به شدت به قدرت تو هم نیاز داشته باشن، باز چشم دیدنش رو ندارن ...

اینقدر کسخلن ، اینقدددر ...

+ تاریخ سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 1:8 نویسنده ارغوان |

شرایط جوریه که دلم میخواد همین الان وسط مطب دندانپزشکی بلند بزنم زیر گریه .

هوای تهران سرطانه

چشمام داره میسوزه و این برای گریه کردن آماده ترم میکنه

موزیکی که توی مطب پخش میشه هم که دیگه نگم ...

خدایا لطفا نذار بترکه بغضم، زشته جلوی اینهمه آدم!

بیماری ک زیر دست دکتره داره از درد هوار میزنه ، ی دلیل دیگه برای قالب تهی کردن و ختمش به گریه !

بیشترین خرجی که دارم میکنم خرج درمانه ... گاییده قشنگ ...هزینه ها وحشتناکه ، کاش چاره ای بود! اما باید انجام بشه ، نمیشه درمان رو عقب انداخت .

یکی با همه ی وجودش نمیخواد زندگی کنه ، انتخابش نکرده ، یادش نمیاد هیچوقت زندگی رو طلب کرده باشه ...

فعلا ک داره بهونه جور میکنه برای زنده موندن ... سر خودش رو شیره میماله .

این همه خرج برای درمان آدمی که حتی امیدی هم به زندگی نداره ، اتلاف وفت و هزینه ست ...

الان گریه م میگیره،..

نه! ننننه ...

+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 13:18 نویسنده ارغوان |

بچه ها

دلم داره میمیره

از ته دلتون برام دعا کنید

لطفا لطفا ...

+ تاریخ یکشنبه بیستم آذر ۱۴۰۱ ساعت 16:18 نویسنده ارغوان |

این "حالا چی میشه؟" آدمو دق میده .

+ تاریخ سه شنبه هشتم آذر ۱۴۰۱ ساعت 1:14 نویسنده ارغوان |

آغا اینجا مگه مال خودشون نیست؟

پ چرا فی.،لت.،ره؟

سلام سلام چطورین قشنگای من؟

آقا چقدر تصمیم گرفتن تو زندگی سخته ها .

وارد جزئیات نمیشم ولی من بالاخره خیر مخم خودمو برای تعیین سطح آماده کردم ، مصمم هم بودم که برم ، خانواده هم موافق بودن ،به حامی هم نگفتم که همچین تصمیمی گرفتم تا در عمل انجام شده قرار بگیره ،تا اینکه با نیل حرف زدم و مشورت کردم که مخالفت شدید خودش رو اعلام کرد .

دلایلی که میگه منطقی و درست به نظر میرسه ، چیزایی گفت که تا الان اصلا بهشون فکر نکرده بودم .

حالا گیر کردم

از ی طرف میگم خوب شد باهاش مشورت کردم چشممو باز کرد، از ی طرف میگم چه غلطی کردم ، چون اگه نرم کلاس حس تنبلی و مفت خوریت بهم دست میده .

دیوونم ، نه؟ انگار تا زندگی در سخت ترین حالت ممکن و با تلاش و خود پاره کنی بسیار برام نگذره بهم نمیچسبه .

ببخشید شمارم درگیر کردم انگار تا اینجا ننویسم مخم مرتب نمیشه .

ممکنه (صد در صد نیست) اگه برم کلاس فقط پولم حروم شه و نتونم خوب استفاده کنم و بشه استرس مضاعف در این روزای سخت .

اگه قول شرف بدم به خودم که خودم سلف استادی کنم اون حس تنبلیه ازم گرفته میشه ‌. پس چاره ای ندارم جز اینکه مرتب و منظم درس بخونم خودم

پ.ن ۱ : خودخوان پیش میرم‌.

پ.ن ۲: حامی اومد و خوشحال که هیچ، خیلی ناراحتم .

پ.ن ۳: گوه تو این زندگی .

+ تاریخ دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱ ساعت 16:34 نویسنده ارغوان |