|
ماجراهای من و زندگی!
|
آغا اینجا مگه مال خودشون نیست؟ 
پ چرا فی.،لت.،ره؟
سلام سلام چطورین قشنگای من؟
آقا چقدر تصمیم گرفتن تو زندگی سخته ها .
وارد جزئیات نمیشم ولی من بالاخره خیر مخم خودمو برای تعیین سطح آماده کردم ، مصمم هم بودم که برم ، خانواده هم موافق بودن ،به حامی هم نگفتم که همچین تصمیمی گرفتم تا در عمل انجام شده قرار بگیره ،تا اینکه با نیل حرف زدم و مشورت کردم که مخالفت شدید خودش رو اعلام کرد .
دلایلی که میگه منطقی و درست به نظر میرسه ، چیزایی گفت که تا الان اصلا بهشون فکر نکرده بودم .
حالا گیر کردم 
از ی طرف میگم خوب شد باهاش مشورت کردم چشممو باز کرد، از ی طرف میگم چه غلطی کردم ، چون اگه نرم کلاس حس تنبلی و مفت خوریت بهم دست میده .
دیوونم ، نه؟ انگار تا زندگی در سخت ترین حالت ممکن و با تلاش و خود پاره کنی بسیار برام نگذره بهم نمیچسبه .
ببخشید شمارم درگیر کردم انگار تا اینجا ننویسم مخم مرتب نمیشه .
ممکنه (صد در صد نیست) اگه برم کلاس فقط پولم حروم شه و نتونم خوب استفاده کنم و بشه استرس مضاعف در این روزای سخت .
اگه قول شرف بدم به خودم که خودم سلف استادی کنم اون حس تنبلیه ازم گرفته میشه . پس چاره ای ندارم جز اینکه مرتب و منظم درس بخونم خودم 
پ.ن ۱ : خودخوان پیش میرم.
پ.ن ۲: حامی اومد و خوشحال که هیچ، خیلی ناراحتم .
پ.ن ۳: گوه تو این زندگی .