|
ماجراهای من و زندگی!
|
دوباره شیر خورد تو برنامه ها ...
قرار گذاشته بودم با خودم ، سرماخوردگیم که خوب شد چند روز مرخصی بگیرم و بتونم یک دل سیر مامان بابامو ببینم . چون اونقدر به کار و مسئولیت بودم که نتونستم اونجور که دلم میخواد باهاشون وقت بگذرونم .
و امروز متوجه شدم که ظاهرا مجبوریم هرچه سریعتر برشون گردونیم ایران . چون هواپیمایی ها همه دارن پروازهاشون رو در خطوط هوایی ایران کنسل میکنن و اگر تاریخ ویزاشون تموم بشه و پروازی موجود نباشه ، دولت اینجا مجبورشون میکنه که زمینی برگردن و پیرمرد پیرزن هم که سفر هوایی رو به زور تاب میارن چه برسه به سفر زمینی ...
تا عمق وجودم سرشار از خشمه .
اینکه اگه مامان بابام بمونن ، دولت بیرونشون میکنه ، اینکه اگه برن، انگار با دست خودم فرستادمشون تو آشوب و تهدید جنگ ...
امروز تولد محمدرضا شاهه ... نمیدونم از حماقت و کوته فکری اون بیشتر عصبانی باشم یا از این ضحاک معاصر ...
فقط اینو میدونم که پدربزرگ مومن و قاری ام چهل سال پیش حرفی رو زده که اونموقع همه بهش خندیدن اما امروز به یاد اون حرفش گریه میکنیم:
آقا میگفت: مملکتی که شاهش آواره ی این کشور و اون کشور بشه ، مردمش هم به زودی آواره میشن ...
چقدر حق میگفتی بابا ، روحت شاد دورت بگردم ![]()
این رو هم میدونم همه ی بدبختی ایران زیر سر انگلیس و امریکا و روسیه ست که مارو از عرش به فرش کشیدن تا خودشون اونقدر بخورن که بترکن ، ولی دستمون کوتاه ترینه برای انتقام و یا حتی ابراز خشم ... تا بوده دور گردون همین کثافتی بوده که امروز هست ... قصه ی شاه ظالم و رعیت هیچوقت تموم شدنی نیست .
هوا بارونیه ، دلم میخواد یک دل سیر گریه کنم .![]()
+پ.ن: لطفا دفعه ی بعد هرکی گفت :شما که رفتین و راحت شدین ، یک مشت محکم از طرف من بکوبید تو دهنش ، من دورم و الا خودم میزدم...
خب در ادامه پست قبل
آقا اول اینکه دلم پک و پاره بود براتون
دوم اینکه انگار صد سال گذشته از چهارماه پیش که آخرین پست رو نوشتم، فکر کنم بخاطر اینه که بنده رسما ترنسفرم کردم تو این چهار ماه و یک آدم دیگه شدم که به زووودی خواهید فهمید چرا .
سوم اینکه بعید میدونم بتونم دوباره زود زود بیام و فعلا روال همینجوری ادامه داره که بازهم خواهید فهمید چرا .
حالا بیایید بخواهید فهمید که چرا:
آقا من بالاخره کار جستم ![]()
دست و جیغ و هوراااا ![]()
![]()
حتما میپرسید کجا؟
باید بفرمایم: اونجا
یعنی همون اونوری
یعنی دوتا منطقه اونور تر
سمت مرکز خرید
تو مرکز خرید نه ولی
خب بذار بگم ![]()
اینجانب ، ارغوان کچل زاده ی اصل به عنوان دستیار انگلیسی زبان در یک مهدکودک استخدامیده شدهههه ![]()
![]()
بزن کف قشنگه روووو ![]()
![]()
بله ، بنده بعلت دو سال سابقه کار در مهدکودک ، موفق شدم بالاخره در مصاحبه ها قبول شده و مشغول به کار شوم .
حالا شاید بفرمایید خب کچل خانم همه ملت، هرروز میرن سرکار ، واسه همین پست نمیذاشتی؟! قبلا که کار میکردی تو ایران چطور پست میذاشتی الآن نمیذاری؟
عارضم خدمتتون که ، حامی جان همسر اینجانب ، زانوش رو عمل کرد . و عمل سنگینی هم بود . پارگی مینیسک داشت و همچنین رباط صلیبیش رو پیوند زدن و برای این پیوند مجبور شدن از تاندون همسترینگش استفاده کنن و بچه م تا ابد بی تاندون شد رفت . ولی خب چه میشه کرد ، راه دیگه ای نبود ، باز خداروشکر کشکک زانوش آسیب ندیده بود . چون عمل سنگین بود و زخمش هم متاسفانه از اونجایی که دکترهای اروپا کلا با آنتی بیوتیک مخالفن ، عفونت کرد ، پروسه ی نقاهتش خیلی طولانیه . بنده عملا هم سرکار میرم هم کارای خونه هم کارای بیرون خونه و خرید و نگهداری از حامی رو انجام میدم .
فکر کردین تموم شد؟
سخت در اشتباهید ![]()
لاله و شوهرش و دوتا بچه هاش یکماه مهمونمون بودن ، درست چهار روز بعد از عمل حامی اومدن . اونقدر افتضاح گذشت که در توانم نیست اون یکماه جهنمی رو شرح بدم . الآن هم مامان بابام مهمونمون هستن که الحمدلله بودنشون خیلی مایه ی مسرت و خوشحالی و رفع دلتنگیه ، خدارو بی نهایت شکر ولی ساید تاریکش هم اینه که مسئولیت مهمونداری و سرگرمی و چرخوندن مهمان ها در شهر هم به مسئولیت هام اضافه شده . اینه که ناگهان چنان فشاری از همه طرف ریخت روم که شرحه شرحه گشتم .
استرس ورود به محیط کاری کشور غریب ، مشکل زبان آلمانی در محیط کار ، اضطراب اجتماعی و افسردگی و استرس که همیشه باهامن ، کلاس زبان ، مریض داری ، خونه داری ، مهمون داری و...
فقط اونقدر بگم که در یکماه گذشته هم کرونا گرفتم و هم آنفولانزا ، اونقدر که زیر بار فشار و استرس و خستگی بدنم خالی کرده و ضعیف شدم .
الآن هم دلیل اینکه بالاخره تونستم بیام دوتا پست بذارم به لطف مرخصی استعلاجی آنفولانزامه
حس میکنم مثل آقوی همساده هستم
داغونما آقوی مجری ، لهِ لِه هستوم
شاید باورتون نشه ، ماه پیش ی جوری شده بود که هرروز که بیدار میشدم برم سرکار ، توی آینه یک موی سفید جدید میدیدم تو موهام
الان رسما جلوی موهام دو رنگ شده ، در حالیکه از قبل فقط سه تا تار موی سفید داشتم . خدایی استرس چه میکنه با آدم .
ولی خداروشکر که الحمدلله گذروندم ، حامی داره بهتر میشه ،کار گیرم اومد و توی کار دارم جا میفتم گرچه هنوز خیلی راه دارم تا ستل شدن و خوب شدن، مامان بابا کنارمونن و... اینا خیلی نعمت های بزرگی هستن💚
متاسفانه پرواز های ایران ایر کنسل شد ، پرواز های لوفتاتزا هم کنسل شد ، ترکیش ایر هم کنسل شده و ما فقط امیدواریم پگاسوس پروازاشو نگه داره ، فقط اینطوریه که مامان بابا میتونن برگردن ایران ، خیلی نگرانیم بابت این موضوع . هم بابت برگشتنشون هم بابت برنگشتنشون!
تف به اسرائیل کثافت و تروریست هایی که باعث این آشوب شدن . به خدا استرس جنگ همه مونو نصف جون کرد .
چی بگم ... ایران شده استخون تو گلو ، نه میشه بالاش آورد نه قورتش داد . فقط باید بسوزیم به درد این وطن که عزیزه و حاکمش مریض...
نمیخواستم دارک تموم کنم پست رو بچه ها ، ولی خب چه میشه کرد ، درد رو از هر طرف بنویسی درده ...
میبوسمتون مواظب خودتون باشین ![]()
سلام بچه ها
میدونم وقتی یک آدمی دائم حرف خودکشی میزنه ، وقتی غیب میشه چقدر نگران کننده میتونه باشه . بابت غیبتم متاسفم . گرچه که اگر شرح شرایطی که گذروندم رو براتون بنویسم شاید بهم حق بدین .
ساره ی عزیزم ، از اینکه نگرانت کردم خیلی متاسفم . امیدوارم منو ببخشی . دیگه نگران خودکشی من نباشین بچه ها . اونایی که منو از قدیم دنبال میکنن میدونن که من برای به نتیجه رسیدن سر انتخاب های تاثیر گذار مدتها فکر میکنم و جوانب مختلف رو در نظر میگیرم . دیگه مهمتر از مرگ و زندگی که نداریم . از سه سال پیش که جدی تر بهش دارم فکر میکنم ، بعضی اوقات روزی یا حتی ساعتی نبوده که به عواقب خودکشیم فکر نکرده باشم . کلی دربارش سرچ و مطالعه کردم ، تجربه ی نجات یافته ها و همینطور افرادی که عزیزشون بر اثر خودکشی مرده رو خوندم و... در نهایت به این نتیجه رسیدم که کار اشتباهیه . فکر نکنید به زندگی امیدوارم و... نه! فقط وقتی عمیقا بهش فکر کردم دیدم نمیتونم با خانوادم اینکارو بکنم . پایان رنج من نباید برابر با شروع رنج چندتا آدم دیگه باشه . من نمیتونم خودخواه باشم . پس کنکله ، نگرانم نباشید . این جام زهر رو تا قطره ی آخر زندگی سر میکشم💚
چهارماه نبودم . اونقدر فاصله زیاد شده بود که دیگه برگشتن بهم استرس میداد . امشب که بعد مدتها و اونهم به دلیل سرماخوردگی ، وقت استراحت و تایم آزاد داشتم ، با استرسم مقابله کردم و به sanctuary ام برگشتم .
خب حالا بیاید فضارو از چسناله خارج کنیم ![]()
دلم واقعا براتون تنگ شده بود ولی به قدری تلخ و شخمی گذشت این چهارماه که هیچ فضای آزادی توی مغزم و هیچ وقت آزادی توی زندگیم برای نوشتن نداشتم ![]()
به خدا اگه بیام وبلاگاتون ببینم بی خداحافظی رفتین پاره اید
نکنین با من اینکارو هیچوقت
من خشن و سردم 🗡
شبی تلخ و عبوسم مثل دردم
🗡
خب بشه ها ، میشه بقیه ش رو پست بعدی بنویسم؟
متشکرم ![]()