ماجراهای من و زندگی!

خب در ادامه پست قبل

آقا اول اینکه دلم پک و پاره بود براتون

دوم اینکه انگار صد سال گذشته از چهارماه پیش که آخرین پست رو نوشتم، فکر کنم بخاطر اینه که بنده رسما ترنسفرم کردم تو این چهار ماه و یک آدم دیگه شدم که به زووودی خواهید فهمید چرا .

سوم اینکه بعید میدونم بتونم دوباره زود زود بیام و فعلا روال همینجوری ادامه داره که بازهم خواهید فهمید چرا .

حالا بیایید بخواهید فهمید که چرا:

آقا من بالاخره کار جستم

دست و جیغ و هوراااا

حتما میپرسید کجا؟

باید بفرمایم: اونجا یعنی همون اونوری یعنی دوتا منطقه اونور تر سمت مرکز خرید تو مرکز خرید نه ولی خب بذار بگم

اینجانب ، ارغوان کچل زاده ی اصل به عنوان دستیار انگلیسی زبان در یک مهدکودک استخدامیده شدهههه

بزن کف قشنگه روووو

بله ، بنده بعلت دو سال سابقه کار در مهدکودک ، موفق شدم بالاخره در مصاحبه ها قبول شده و مشغول به کار شوم .

حالا شاید بفرمایید خب کچل خانم همه ملت، هرروز میرن سرکار ، واسه همین پست نمیذاشتی؟! قبلا که کار میکردی تو ایران چطور پست میذاشتی الآن نمیذاری؟

عارضم خدمتتون که ، حامی جان همسر اینجانب ، زانوش رو عمل کرد . و عمل سنگینی هم بود . پارگی مینیسک داشت و همچنین رباط صلیبیش رو پیوند زدن و برای این پیوند مجبور شدن از تاندون همسترینگش استفاده کنن و بچه م تا ابد بی تاندون شد رفت . ولی خب چه میشه کرد ، راه دیگه ای نبود ، باز خداروشکر کشکک زانوش آسیب ندیده بود . چون عمل سنگین بود و زخمش هم متاسفانه از اونجایی که دکترهای اروپا کلا با آنتی بیوتیک مخالفن ، عفونت کرد ، پروسه ی نقاهتش خیلی طولانیه . بنده عملا هم سرکار میرم هم کارای خونه هم کارای بیرون خونه و خرید و نگهداری از حامی رو انجام میدم .

فکر کردین تموم شد؟ سخت در اشتباهید

لاله و شوهرش و دوتا بچه هاش یکماه مهمونمون بودن ، درست چهار روز بعد از عمل حامی اومدن . اونقدر افتضاح گذشت که در توانم نیست اون یکماه جهنمی رو شرح بدم . الآن هم مامان بابام مهمونمون هستن که الحمدلله بودنشون خیلی مایه ی مسرت و خوشحالی و رفع دلتنگیه ، خدارو بی نهایت شکر ولی ساید تاریکش هم اینه که مسئولیت مهمونداری و سرگرمی و چرخوندن مهمان ها در شهر هم به مسئولیت هام اضافه شده . اینه که ناگهان چنان فشاری از همه طرف ریخت روم که شرحه شرحه گشتم .

استرس ورود به محیط کاری کشور غریب ، مشکل زبان آلمانی در محیط کار ، اضطراب اجتماعی و افسردگی و استرس که همیشه باهامن ، کلاس زبان ، مریض داری ، خونه داری ، مهمون داری و...

فقط اونقدر بگم که در یکماه گذشته هم کرونا گرفتم و هم آنفولانزا ، اونقدر که زیر بار فشار و استرس و خستگی بدنم خالی کرده و ضعیف شدم .

الآن هم دلیل اینکه بالاخره تونستم بیام دوتا پست بذارم به لطف مرخصی استعلاجی آنفولانزامه حس میکنم مثل آقوی همساده هستم داغونما آقوی مجری ، لهِ لِه هستوم شاید باورتون نشه ، ماه پیش ی جوری شده بود که هرروز که بیدار میشدم برم سرکار ، توی آینه یک موی سفید جدید میدیدم تو موهام الان رسما جلوی موهام دو رنگ شده ، در حالیکه از قبل فقط سه تا تار موی سفید داشتم . خدایی استرس چه میکنه با آدم .

ولی خداروشکر که الحمدلله گذروندم ، حامی داره بهتر میشه ،کار گیرم اومد و توی کار دارم جا میفتم گرچه هنوز خیلی راه دارم تا ستل شدن و خوب شدن، مامان بابا کنارمونن و... اینا خیلی نعمت های بزرگی هستن💚

متاسفانه پرواز های ایران ایر کنسل شد ، پرواز های لوفتاتزا هم کنسل شد ، ترکیش ایر هم کنسل شده و ما فقط امیدواریم پگاسوس پروازاشو نگه داره ، فقط اینطوریه که مامان بابا میتونن برگردن ایران ، خیلی نگرانیم بابت این موضوع . هم بابت برگشتنشون هم بابت برنگشتنشون!

تف به اسرائیل کثافت و تروریست هایی که باعث این آشوب شدن . به خدا استرس جنگ همه مونو نصف جون کرد .

چی بگم ... ایران شده استخون تو گلو ، نه میشه بالاش آورد نه قورتش داد . فقط باید بسوزیم به درد این وطن که عزیزه و حاکمش مریض...

نمیخواستم دارک تموم کنم پست رو بچه ها ، ولی خب چه میشه کرد ، درد رو از هر طرف بنویسی درده ...

میبوسمتون مواظب خودتون باشین


برچسب‌ها:
زندگی, مهاجرت
+ تاریخ جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳ ساعت 3:13 نویسنده ارغوان |