ماجراهای من و زندگی!

دلم میخواد یک قوطی کامل سوهان رو همین الان بخورم

ولی حتی یک دونه هم نمیخورم چون خیلی بااراده ام

البته اینکه هیچ سوهانی هم تو خونه نداریم بی تاثیر نیست

.

.

عاشق قالب قبلیم بودم ولی برای وبلاگ های مینیمال با متن های مختصر مناسب بود ... خواستم عوض کنم و یک قالب متناسب با طول نوشته هام بذارم که این قالب رامونا کوییم بی رو دیدم ...

من عاشق رامونا ام ، کتاب هاش محبوبم بودن تو بچگی و از نظر شخصیتی هم کاملا شبیهش بودم و هستم ، حتی قیافه و استایلم

با اینکه باز قالبش متناسب نیست ولی چون عاشقشم یک مدت میذارم باشه ...

به خونه ی نوی من خوش اومدین ...


برچسب‌ها:
زن بودن
+ تاریخ چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 20:9 نویسنده ارغوان |

بدنم به هوای اینجا عادت نداره

قشنگ انگاری یک آدمو از وسط کویر ببری شمال بگی خب، خدانگهدار،زندگی کن عزیزم

به حدی گرما و رطوبت بالاست که نفسم سنگین شده و فشار خونم هی نوسان داره و سردرد میگیرم ...

واقعا به این حجم از شرجی و رطوبت عادت ندارم

خب شاید بگید کاری نداره عزیزم اون کولرگازی رو روشن کن هم از گرما خلاص میشی هم رطوبت خونه رو میکشه میبره

کاری که وقتی تو تابستون قشم زندگی میکردیم انجام میدادم ، ۲۴ئی AC روی ۲۳ درجه بود و خونه خشک و خنک میشد...

و من پوزخند تلخی میزنم و میگم کدوم کولر گازی؟ اینجا اروپاست عزیزم! گداخونه ای که مردمش نمیدونن کولر چیه و همین ک مردم تو سرمای کشنده ی زمستونش روزی یک ساعت سرجمع بتونن خونشونو از یخ زدگی نحات بدن هنر کردن!

کولر اینجا کلا پدیده ی عجیبیه ...

نهایت تکنولوژی ای که بعععععضی خونه ها و اماکن دارن پنکه سقفیه

خلاصه که اینجا هم تو گرما آدم هلاک میشه هم تو سرما ...

یادمه که برای اوایل آذر تا اوایل فروردین نیل اینا که فقط روزی نیم ساعت شوفاژ روشن میکردن تا از سرما نمیرن ،مجبور شدن سر جمع حدود ۴۰۰۰ و خورده ای یورو پول اضافه به صاحبخونه شون بدن ... یعنی تقریبا چهار برابر اجاره ی یک ماه رو فقط برای روزی نیم ساعت شوفاژ روشن کردن، پرداختن !

حالا شما تصور کنین تو این گرونی شدیدِ برق بخواید کولر هم روشن کنید ، دیگه فاتحه ...

برای منه ایرانی که کشورم رو نفت و گاز خوابیده و با وجود اینکه مسئولین مملکتم قطره چکونی پول برکت نفت رو به مردم میرسونن و کلی قطعی برق و گاز داره ولی بااااز هم اینکه زمستون خونه رو گرم میکردیم و تابستون کولر روشن میکردیم ، زندگی تو شرایط اینجا واقعا شوک فرهنگی اقتصادی بزرگی بود!!

.

حالا جالبه که یکی از کل کل هایی که با تام داشتم و اعصابمو خورد کرد این بود که بهش میگفتم اینکه شما تو ساختموناتون کولر ندارید بخاطر اینه که گرونه و نمیتونید از پس تامین هزینه ش بربیاید ،مرتیکه نکبت زردنبو در حالیکه پوست شیربرنجش از شدت حرص و عصبانیت مثل گوجه سرخ میشد میگفت نه! اصلا هزینه ش برای ما اروپاییا مسئله ای نیست! ما بخاطر حفظ محیط زیست و جلوگیری از گرمایش هوا و حفظ سلامت مردم کولر نداریم

وای خدا تصور کن

بهش گفتم آخه زردنبوی پلشت ،آلرت جهانی برای گلوبال وارمینگ یک مسئله ایه که عمرش بیشتر از ده پونزده سال نیست ، ما از شونصد قرن قبل که برق اومد تو زندگیامون کولر هم داریم ، اما اونموقع که نیکولا تسلای بیچاره برق رو کشف کرد و شما به سادگی میتونستین زندگی تو آب و هوای تخمیتونو قابل تحمل کنید، بخاطر عدم وجود منابع و گرونی برق نتونستین کولر رو به فرهنگ زندگیتون اضافه کنید چون هم درگیر جنگ های جهانی و فقر شدید شدین ، و همین الانش هم با چنگ و دندون و سیستم سوسیالیستی تون دارین یک سبک زندگی حداقلی رو برای مردمتون فراهم میکنین ...

اینو ک گفتم (البته با لحن ملایم و مودبانه) دیگه ترکید و گفت نههه کولر برای سلامتی بده آدم تو خونس خنکه میره بیرون گرمه و این نوسان دما به سلامتش آسیب میزنه چون ما به سلامت مردممون اهمیت میدیم کولر نمیزنیم تو ساختمونا

اومدم از سیستم خنک سازی خانه های تاریخی یزد،بادگیر ها و یخچال هامون در زمانی که اروپا هر رو از بر تشخیص نمیداد و ما برای خودمون تمدن و امپراطوری و تکنولوژی اون هم قبل از کشف برق داشتیم بگم ، بهش بگم که حرفی که داری درباره سلامتی میزنی چقدر کسشره و... که دیگه نذاشت ادامه بدم...

همونجوری گوجه سوخته وار و عصبی به مزخرفاتش ادامه داد و تا آخر کلاس حتی جرئت نکرد با من چشم تو چشم بشه پلشت

شما فقط رگ غیرت این جوان آریایی رو ببینید که با چه بدبختی ای با آلمانی شکسته پکسته همین حرفارو هم بهش زدم

والا بخدا ... اون روزی که از سر بدبختی جنگ و فقر از تو آشغالا پوست سیب زمینی میخوردین و از گرسنگی جون میدادین و پناهنده میشدین ایران (که عمیقا از این مساله متاسفم) رو یادتون رفته که حالا از هیچ تحقیری برای مهاجرا فروگذار نمیکنین ...

وقتی نژادپرستی هاش رو میدیدم خیلی دوست داشتم بعش بگم تام پلشت عزیز، دنیا دار مکافاته ... تا دیروز شما به کشور ما پناهنده میشدین، امروز مردم ما به کشور شما ، یادت باشه که در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه ...(لطفا فیلم Persien lessons رو ببینید)

در کل من قبول دارم که رفتار بعضی از مهاجرا علی الخصوص پناهنده های ایرانی،افغان،سوری و... خیلی اینجا بده و مشمئزکننده هستن ، ولی آدم باید عاقل باشه و همه رو با یک چوب نزنه ...

خیلی میتونم در باره ی این قضیه ی نژادپرستی بین زردنبوها بنویسم اما حقیقتا کلی درس دارم ، پس تا درودی دیگر و موشکافی این گونه مسائل، بدرود ای یار یار ، یار بالا قدم ، دلمه به جز تو ، ما به هیچ کس ندم


برچسب‌ها:
زندگی, مهاجرت
+ تاریخ چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 7:54 نویسنده ارغوان |

داشتم فکر میکردم از بین ما ۶ تا دوست فقط یکیمون عروسی گرفت ...

که چون شهرستان بود هیچکدوممون نتونستیم بریم

بقیه مون رفتیم محضر عقد کردیم رفتیم خونمون ...

اینم از برکات نظام مقدسه که مارو از مشغولیت به لذات دنیوی بازداشته و به ساده زیستی پیامبر گونه روی آورونده!

البته الان که بیشتر فکر میکنم میبینم پیامبر برای عروسی دخترش کل مدینه رو گوشت گوسفند مهمون کرد

خب پس به ریاضت کشی مرتاض های سرزمین مرد بزرگ،معمار کبیرِ شتقلاب روی آوردیم ...

خداروشکر واقعا

.

پ.ن: واقعا دلم عروسی میخواد ، ولی نه فامیل بزرگی داریم ، نه دوستام عروسی میگیرن ، نه حتی ایرانم

+ تاریخ سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:57 نویسنده ارغوان |

میدونی آلمانی اینجوریه که کان خویش را پاره ساخته و گرامر،لغت و... رو قشنگ یاد میگیری

بعد

یک ساعت دیگر شما دیده خواهید شد در حالیکه که عین گوساله ای گم گشته، ماما کرده و حتی یک کلمه هم به یاد نمی‌آورید

به همین برکت قسم

اوایل فکر میکردم شاید من دچار زوال مغز شدم و هرچی میزنم میپره ، تا اینکه رفتم در کلاس ثبت نام کردم و با کلی گوساله ی گمگشته چون خودم آشنا شده و همگان به ماما پرداختیم


برچسب‌ها:
آلمانی, مهاجرت
+ تاریخ سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:12 نویسنده ارغوان |

یعنی خدا نکنه اینجا تصادف کنی...

فکر کردین مثل ایران به سادگی زنگ میزنین بیمه و گزارش میدین و پول میگیرین؟

هه... نه نه نه!

دهن شما سرویس خواهد شد ...

در بیشتر موارد مجبوری شکایت کیفری کنی ، دادگاه تشکیل بدی، کلی هزینه کنی، وکیل بگیری و امیدوار باشی پرونده رو ببری تا خسارت بگیری

و خب اگر نمیدانید بدانید که بروکراسی های اداری اینحا واقعااا فاجعه ست ، کنننند ترین بروکراسی اداری جهان رو دارن.

از انصاف هم نگذریم ، اینجا بهتون از طرف دولت به رایگان وکیل اختصاص میدن ولی خب معمولا وکلا پرونده هارو پیچیده تر میکنن که پول بیشتری ازتون بگیرن

تجربه های بیشتر بعدا زیر همین پست افزوده میشن .‌

پ.ن: همکار نیل ۱۴ ساله که اینجا زندگی میکنه، همیشه میگه زندگی اینحا توش خودمونو کشته بیرونش اقوام و بستگانمونو...

بعضی وقتا یک افسانه هایی از مردم ایران راجع به زندگی تو خارج میشنوم که شاخ رو سرم سبز میشه ، از کجا میارن این قصه هارو؟


برچسب‌ها:
مهاجرت
+ تاریخ سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:4 نویسنده ارغوان |

من از بچگی با ریاضی و فیزیک خوب نبودم

اما فکر کردین نمره هام کم میشد؟ هه مگه میذاشتم؟

خودمو به قددددری پاره میکردم که بتونم نه تنها یاد بگیرم بلکه بتونم مسائل بالاتر از سطح کلاس رو هم حل کنم که تو آزمونای رقابتی کشوری رتبه بیارم و بنابراین نمره هامم تو این دو تا درس کوفتی مثل بقیه بالا بود ... (گرچه که افتخاری نداره ، باید رید به این سیستم کوفتی که بچه ای مثل من به جای سرمایه‌گذاری رو استعداد هاش ، باید میرید تو هوشش و تمام وقتش رو صرف مزخرفاتی میکرد ک براش ساخته نشده بودن)

درسته خودمو بالا نگه میداشتم اما واقعاااا زجر میکشیدم ... به معنای واقعی کلمه مغزم درد میگرفت ، همیشه کلافه بودم و به زمین و زمان فحش میدادم .

تا اینکه رفتم دانشگاه ، به اصل خود بازگشته و با دوری از ریاضی و فیزیک همون دختر آرومی شدم که در ذاتم وجود داشت...

حالا از وقتی که دارم آلمانی یاد میگیرم ، قشنگ برگشتم به دوران مدرسه ...

همون دورانی که بردار ها و مشتقات و فیزیک آینه عدسی کثافت و داینامیک و ... رو میکوبیدم تو سرم و با گریه یادشون میگرفتم .

الان بعد ۴ ساعت درس خوندن مغزم داغ کرده و واقعا اگه تنها بودم میزدم زیر گریه.

خسته ام آلمانی ، خسته امممم ، تو پیچیده ترین مسئله ی ریاضی فیزیک زندگیمی ...


برچسب‌ها:
آلمانی
+ تاریخ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:13 نویسنده ارغوان |

متوجه شدم یک آدمی که من سرجمع توی زندگیم نه پنج دقیقه دیدمش و نه حتی پنج دقیقه بهش فکر کردم رفته برای نابودی زندگی مشترک من دعا گرفته...

دلیل؟ دلش میخواسته با حامی ازدواج کنه ولی حامی هیچ علاقه ای بهش نداشته و منو دوست داشته

دختره حتی خانواده ی به شدت ثروتمندش رو راضی کرده بوده که مادرش بیاد با مادر حامی حرف بزنه و خواستگاری کنن از حامی

و مادرش اومده بوده به مادر حامی گفته بوده نه عروسی میخوایم بگیرید نه خونه نه مهریه ... خونه هم خودمون بهشون میدیم

بیاین یک صلوات بفرستید دست دخترم رو بگیرید ببرید توی خونه ی پاسداران‌مون زندگیشونو شروع کنن

حامی هم ک از دختره خیلی بدش میومده یک کلام میگه نه ...

در همین اثنا در کنار بقیه خواستگارام،سر و کله ی یک خواستگار سمج برای من پیدا میشه ، که برای جلب رضایت خانواده ی ما دست به دامن مادر حامی میشن ...چون رابطه مادر من و حامی باهم خیلی خوب بود و با خانواده ی حامی حتی بیشتر از فامیل های خودمون رفت و آمد داشتیم.

حامی هم با وجود اینکه اصلا آمادگی ازدواج رو نداشته از ترس از دست دادن من ، سریع خواستگاری کرد و ادامه ی ماجرا ...

این عفریته خانم هم که من فقط یک بار خیلی کوتاه دیده بودمش میره برای من دعا میگیره !!

فقط خدا میدونه که یک سال بعد عقد من و حامی چقددددر بلا سرمون اومد و چقدر اتفاقات وحشتناک ماورالطبیعه برامون افتاد که دست آخر فقط به لطف و مدد امام رضا حل شد ...

واقعا خدا لعنت کنه هرکسی رو که برای خراب کردن زندگی بقیه دست به این کثافت کاری ها میزنه ...

به نظر من اگه آدم واقعا عاشق کسی باشه ، از اینکه ببینه اون طرف عاشق کس دیگه شده و باهاش زندگی تشکیل داده و خوشحاله باید از خوشحالیش خوشحال باشه ...

این کثافت کاریا فقط نشونه ی خودخواهی آدماس

مثل همون کسایی که میرن اسید میپاشن رو صورت کسی که بهشون نه گفته

دقیقا مثل همونه و از سر خودخواهیه...

دختره سه سال پیش ازدواج کرد ، نمیدونم خوشبخته یا نه براش آرزوی بدبختی هم نمیکنم ولی من هیچوقت نمیبخشمش ...

+ تاریخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:30 نویسنده ارغوان |

گاهی میگم مثلا ارزش زندگی تاپه ای چون من چیه؟

مثلا چی میشد زندگی من به زندگی مریم میرزاخانی افزوده میشد ، فایده ی اون با فایده ی من اصلا توی هیچ مقیاسی نمیگنجه ...

مثلا سهراب بیشتر زندگی میکرد، قطعا قلب های بیشتری رو فتح میکرد

فروغ اگر زنده بود چه آثاری که خلق نمیکرد

نمیخوام تو کار خدا دخالت کنم ، قطعا اون به همه پتانسیل داده ، ولی عمر من در مقابل عمر یکی مثل فیروز نادری خیلی بی ارزشه

من جز بیهودگی و اجتناب و بازی درآوردن چی دارم؟

۹ سالم که بود مادربزرگم مرد ، روز خاک سپاریش یک پسر بچه همسن من رو داشتن تو قبر بغلی خاک میکردن ... خیلی بهش فکر میکنم ، اگه جای من و اون عوض میشد چی میشد؟

من تو همون سن هم حاضر بودم زندگیمو باهاش طاق بزنم و جای اون برم تو قبر بغلی مادربزرگم بخوابم ...

حامی میگه چرا همش فکر میکنی زندگیت باید فایده ای داشته باشه؟ به این کفتره نگاه کن ، فایده ی زندگی اون چیه؟ میبینی؟براش مهم نیست داره زندگی میکنه چون زندس ...

ولی این حرفا منو قانع نمیکنن

ارغوان ، هیچ هیچ هییییچ پشنی برای زندگیش نداره

هیچیا، هیچی واقعا

داشتم مسترشف نگاه میکردم ، آدمایی که کار و زندگیشونو ول کردن و میخوان به آرزوی دیرینه‌شون که آشپز شدنه برسن ... شوقشون ، امید توی نگاهشون ، خوشحالیاشون وقتی آزمون ورودی رو قبول میشن ...چقدر برای من این حس ها غریبه ست...

زندگی میکنم چون مجبورم به زندگی ...

به حامی میگم اگه بیماری سختی بگیرم حاضر نیستم رنج درمان و هزینه های تحمیلی سنگین به خانوادمون رو به جون بخرم. خودم قبل مرگ میمیرونم خودمو ...میگه حق نداری تا وقتی میتونی باید برای زنده موندن تلاش کنی

چرا یکی بهش نمیگه که زنده موندن با زندگی کردن خیلی فرق داره ...

میدونی بدیش چیه؟

نمیدونم این حرفا از سر افسردگیه از سر تنبلیه یا شخصیتمه؟

یک چیزی میخوام بگم که تو پست بعدی مینویسمش


برچسب‌ها:
زندگی, افسردگی
+ تاریخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:16 نویسنده ارغوان |

اون کیه که باید دست از کسخلیاش برداره ، باسنش رو جمع کنه و حرکت کنه؟

درست گفتید ارغوان

تصمیم گرفتم اسممو از دختر تلاشگر به دختر گشاد تغییر بدم

دختر تلاشگر مرده ، دختر تلاشگر فوت شده ، از او فقط یک باسن گشاد برای ما به یادگار مانده است

+ تاریخ شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 19:37 نویسنده ارغوان |

من از بچگی درگیر بستری تو بیمارستان و مرگ کلی آدم عزیز شدم ...

بچگیم پر از تصویر بیمارستان ، مراسم ختم و غسالخونه ست...

برای همین خیلی وقت ها فکر نفس های آخر و درد و عذاب کشیدن توی ذهنم مرور میشه و مغزمو سوراخ میکنه ...

پارسال که داییم مرد قشنگ یک سال عذاب کشیدم از فکر زجری که تو یک ماه آخر عمرش کشید

ترس بیماری خواهرام ترس ژن سرطان ترس عزادار شدن دوستام مرگ عزیزانم داره خل و چلم میکنه ...

پر کشیدن روتی هم مزید بر علته ، هنوز نتونستم براش عزاداری کنم ...

خلاصه که خدایا رحم کن به همه مریضا به خانواده هاشون. دست هممونو بگیر .

+ تاریخ شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:17 نویسنده ارغوان |

اگه میدونستیم وقتمون چقدر کمه ، خیلی کمتر وقت تلف میکردیم...

خیلی کمتر...

+ تاریخ جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:36 نویسنده ارغوان |

نمیتونم از فکر روتی بیام بیرون ... یادش قلبمو چنگ میزنه .

دیگه از دیدن سگ های مردم تو خیابون ذوق نمیکنم ، حالم بد میشه که چرا روتی قشنگم اینجوری پر پر شد و مثل اینا یک زندگی شاد نداشت؟

یعنی واقعا روتی دیگه نیست؟؟

چجوری برگردم به اون خونه بدون اینکه روتی بدوئه و بیاد بپره بغلم؟؟ لپاشو بکشم و دلم براش ضعف بره و دستامو لیس بزنه ...

الهی بمیرم که اینقدر مظلوم رفتی مامان ... الهی بمیرم برات که تو کل عمر کوتاه ۶ ساله ت جز خوبی نکردی بهمون... هرجا میخواستیم بریم میگفتیم روتی هست خیالمون راحته حواسش به همه چیز هست ... دورت بگردم مامان که اینقدر مهربون و خوش اخلاق بودی ...

تنها کسایی که تونستن راحت عزاداری کنن مامان و بابای حامی بودن

من و حامی پیش هم اصلا دربارش حرف نمیزنیم

حامی رو میبینم که وقتی تو اتاق تنها میشه گریه میکنه اما جلوی من و خانوادش خودشو قوی نشون میده

منم دارم نقش بازی میکنم...

انگار جفتمون استخون توی گلومونه ولی مجبوریم به سکوت ...

داره قلبم میمیره ، نمیتونم باور کنم که نیستی پسرم ، اونقدر همیشه بودنت پررنگ بود، اونقدر همیشه پر از زندگی بودی که نبودنت تو مغزمون نمیگنجه ...

اونم تو اوج جوونیت در حالیکه سالم سالم بودی ...

نگفتی اینجوری یوهویی بری قلب مامان بابات پاره میشه دورت بگردم؟

فکر دل کوچیک مارو نکردی مامان؟

نمیدونم الان کجایی مادر ...فقط اینو میدونم که دنیام بعد تو یکی از زیباترین دارایی هاش رو از دست داد ...

+ تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 3:22 نویسنده ارغوان |

من اگه به خودم بود ، تاحالا هزار بار رحم و تخمدان و سینه هام رو تخلیه کرده بودم ...

از شر هرچی مشکل هورمونی هم بود راحت میشدم ...

رها و آزاد زندگیمو میکردم

+ تاریخ سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 20:38 نویسنده ارغوان |

ما دوتا پسر داشتیم که عاشقشون بودیم

داستان پاته رو که میدونید ، به پاته میگفتیم پسر لاغرمون

یک پسر دیگه داشتیم به اسم روتی ، که پسر تپلمون بود...

صبح با صدای داد و هوار های بابای حامی بیدار شدم

پسر قشنگم روتی، از پیشمون رفت...

بخاطر یک دکتر آشغال بی لیاقت ...

دلم برات خیلی تنگ میشه روتی قشنگم ، فکر نمیکردم ۲۸ دی که سرت رو بوسیدم و لپای تپلیت رو کشیدم و قول دادم کمتر از یک سال دیگه دوباره میام پیشت، آخرین باری بود که میدیدمت...

کی میدونست این آخرین خداحافظیمونه قشنگم ...

آسمونی شدی گل مامان، تو که جات خوبه و جز خوبی نکردی زیبای من، برای ما زمینیا دعا کن ...

ببخش که لیاقتتو نداشتیم گل پسرم

اشکام اجازه نمیدن صفحه رو ببینم ، فقط بدون که تو برامون معنی واقعی مهربونی،امنیت و آرامش بودی ، آروم بخواب که دردات تموم شدن عزیزکم ، آروم بخواب ...


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 20:21 نویسنده ارغوان |

من به این مرد معتادم...❤️

+ تاریخ شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:21 نویسنده ارغوان |

صدای زیبای پرندگان نوید طلوع خورشید را میدهد

اما من هنوز از شب گذشته نتوانستم چشم بر روی هم بگذارم...

صدای سهمناک خرناس های موجود عجیب الخلقه ی اتاق کناری،خواب را از چشمانم ربوده است .

موجودی نفرت انگیز ...

خابم می‌آید

خیلی!

آنقدر که از شدت خستگی و صداهای عجیب اتاق بغل سردرد و تهوع گرفته ام

اما انگار فقط در ساعات بیداری دیو شبخرخره ، میتوانم بخابم...!

.

پ.ن: اوج بدبختی آنجاست که این دیو به ندرت خانه را ترک میکند و بله! امروز هم همچنان دیروز و پریروز و فردا و پس فردا ،تمام مدت قرار است در خانه بماند :) تمامِ فاکینگ مدت...

+ تاریخ جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 6:5 نویسنده ارغوان |

فریدون پاشو کرده تو ی کفش که هرچی زودتر برام آزمون بوک کنه...

برای منی که درس نخوندم و آماده نیستم

وقتیم میگم زمان بیشتری میخام تشر میزنه و قهر میکنه و...

اسگله واقعا

میخاد با عذاب وجدان دادن بهم کنترلم کنه ، ولی من تو زمینش بازی نمیکنم ، چون به شرایط خودم آگاهم و قرار نیست عذاب وجدان بگیرم و ناراحت شم

خلاصه که فاک دم آل

.

داره رعد و برق میزنه ، به زودی بارون میگیره...

پاشم اول گردگیری اتاق رو تموم کنم ، رخت بشورم ، ی چیزی بخورم و برای تنبیه فریدون بیکار پذیرایی رو جمع نمیکنم که در گوه خودش قلت بزنه

بعدش هم شروع میکنم برای شقایبن تمرین کردن ...

بوووس بهتون

.

پ.ن: راستی بچه ها اگه من مینویسم "میخام" ، "خاب" و... از بیسوادی نیست این یک رویکرد در زبانشناسی ادبیات فارسیه ...برخی از تئوریستین های ادبیات معتقدند از اونجایی که لهجه ی قدیمی فارسی که خوا رو و،ا تلفظ میکردن حذف شده و الان همه خوا رو خا تلفظ میکنن ، پس باید کلا "خوا استثنا" حذف بشه و "خا" جایگزینش بشه ... منم طرفدار همین نظریه م و بیشتر وقتا اینجوری مینویسم.

پ.ن ۲: نتونستم تحمل کنم و پذیرایی رو هم تمیز کردم ، امروز هم اگه بشه کامل مرتبش میکنم چشمام راحت شه .

+ تاریخ پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 14:9 نویسنده ارغوان |

در نهایت دیدم که جز اینکه شروع کنم به انجام دادن چاره ای نیست ...

آخر شبه و شروع کردم به خودم جایزه دادن ، گفتم اگه میخوای ویدیوی موردعلاقت رو توی یوتوب ببینی باید حینش اتاقت رو هم مرتب کنی ...

این شد که حداقل اتاق درست شد .

تنها کسی که توی این خونه به نظم و تمیزی اهمیت میده منم

حالا تصور کنین که چهار روزه من توی حالت خاموشم و خونه چه فاجعه ای شده!

اینه که اگر فردا بتونم همین کار کوچیکی که امشب انجام دادم رو باز انجام بدم ، کم کم محیط آروم و تمیز تر میشه و حال منم بهتر ...

.

دکتر میگفت چون افسردگی در ژنتیک توئه ، رهایی ازش اصلا آسون نیست ... با اینکه دلم مادر شدن میخواد ترجیح میدم این ژن های موذی رو بهش انتقال ندم ... یا مادر نمیشم یا فرزندپذیر میشم و یا ... نمیدونم ... قرار بود بهش فکر نکنم پس end of discussion...

.

من تاثیرپذیری عجیبی از نحوه ی صحبت آدما دارم ، کافیه مثلا به دوست اصفهانیم فقط فکر کنم ، کاملا لهجم اصفهانی میشه

این از خاصیت های HSP بودنه تو بعضی آدما .

حالا شما تصور کنید بعد اون روزیکه مکالمه ی طولانی با کاترینا داشتم ، لهجه ی دویچم روسی شده

یعنی من اند سمممم هستم ...

.

از فردا میترسم ، میترسم فردا هم مثل کل این چهار روز ته دره باشم ، امیدوارم برگردم به زندگی ، خیلی سخته، خیلی...


برچسب‌ها:
افسردگی
+ تاریخ پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 1:45 نویسنده ارغوان |

ی مشت لاشی بیکار چند وقته ریختن تو وبم

نمیدونم از کدوم گوری پیداشون شده

این نوشته ی کم شخصیه و ترجیح میدم به آدمای امنم رمزش رو بدم.

خواستین برام کامنت بذارید عزیزانم

گرچه که توصیه میکنم نخونیدش ، واقعا تلخ و سکوت آوره :)


برچسب‌ها:
افسردگی
ادامه مطلب
+ تاریخ چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 4:24 نویسنده ارغوان |

تو سرم پر از هیاهوئه

از کارهای نکرده خسته ام

نه میتونم با دل راحت تفریح و استراحت کنم و نه میتونم با کارام مواجه شم.

چاره ای جز زدن به دل درس و هرچه زودتر امتحان دادن ندارم.

میدونم که هرگز نمیتونم در این زمان کم به کل منابع مسلط شم ولی احتمالا میتونم امتحان رو قبول شم . داره روحمو میخوره .

.

اضطرابم به محض خروج از خونه میره بالا ، چون به محض اینکه میام بیرون صدای مردم رو میشنوم و این حقیقت که زبان بلد نیستم و توانایی ارتباط برقرار کردن ندارم مثل پتک میخوره تو سرم.

حس یک آدم ناتوان و معلول رو پیدا میکنم که هیچ کاری نمیتونه بکنه .

نمیتونه کار کنه و درس بخونه و پیشرفت کنه .

همین قضیه هم بیشتر اضطراب اجتماعیم رو زیاد میکنه و منزویم میکنه هم باعث میشه بیشتر از مردم و این زبان و کلا از جامعه بدم بیاد . بعدش به این فکر میکنم که تو ایران هم برام نریدن و این باعث میشه اول از کل آدمای دنیا، بعد از خود دنیا و در نهایت از زندگی بدم بیاد.

میبینی؟ همش با همین ضعف در زبان شروع میشه.

لطفا لطفا لطفا اگر خواستید مهاجرت کنید اول زبان اون کشور رو در حداقل تا آیلتس ۷ یا B2 یاد بگیرید . خیلی از چالش های بعد مهاجرتتون کمتر میشه خییییلی!

احتمال اینکه بعد مهاجرت منزوی و افسرده بشید واقعا پایین میاد.

.

امروز حامی تونست به پاته جانم سر بزنه ، کل این چهارماه رو روی میخ زندگی کردم از اضطرابم برای بچه م .

میترسیدم جای جدیدش بد باشه ولی خداروشکر قابل قبول بود .

حامی گفت وقتی میخواسته بره پاته کلی گریه کرده . بمیرم برات طفل معصومم

صاحبای جدیدش آدمای به شدت سرد و خشکی هستند ، یک بخشش هم برای اینه که اینجوری رفتار میکنن تا ما یک وقت نخوایم بهشون بگیم بابت پاته بهمون پول بدین! نمیدونن که ما بی چشم داشت، میلیونی برای این بچه خرج کردیم که خوب بشه و فقط برامون مهمه که شاد و سالم باشه .

دختر طرف به حامی توپیده که چرا شما اومدین ببینینش؟ ما کلی تلاش کردیم تا به غذا خوردن بیفته الان شمارو میبینه باز میفته رو دور بی قراری و غذا نمیخوره .

احمقا نمیدونن که کلا نژاد این بچه کم غذاست و لاغره و اصلا اصلا اتفاقا نباید بذارن چاق شه چون باید بتونه بدوئه ، اصلا بخاطر همین سبک بودنشه که سریعترین سگ دنیاست ‌.

به حامی گفتم چرا جوابشو ندادی؟ باید بهش میگفتی منکه شمارو نمیشناسم ، مسئولیت من در قبال این بچه اینه که از محل زندگی و نحوه زندگیش مطمئن باشم ، باید حتما سلامتش رو شخصا چک میکردم.

والا ملت چقدر پرروئن ... یک سگ فوق العاده خوب و مهربون و قیمتی و نگهبان فوق العاده ،مفت مفت گیرشون اومده طلبکار هم هستن .

ولی حداقل خیالم از بچه م راحت شد ، دیگه نفس راحت میکشم . خدا جونم خیلی شکرت ...برگشتم ایران نذرم رو ادا میکنم

لطفا مراقب بجه م باش


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:46 نویسنده ارغوان |

ولی اگر فقط قرار باشه یک درس مهم به دختر آینده م بدم اینه:

اگر حتی عشق دو طرفه و فوق العاده ای رو توی زندگیت پیدا کردی ، باید بذاری مرد داستانت برای به دست آوردنت رنج و سختی بکشه. ‌

مهم نیست امروز چقدر عاشقته ، تا برای بدست آوردنت سختی نکشه و مثل یک جواهر کمیاب با مرارت به دستت نیاره قدرت رو نمیدونه .

اگر هم پسری داشتم ، بهش یاد میدم که برای رسیدن به عشقت باید بجنگی و زحمت بکشی ، اونموقعه که قدرش رو میدونی . اگر هم دختر قصه ی پسرم رو واقعا عاشق و سالم ببینم بهش گوشزد میکنم که بذاره پسرم برای بدست آوردنش تلاش کنه .

این تجربه رو با پوست و گوشت و استخونم بدست آوردم .

چکیده ی تجربه ی خودم و کلی آدم اطرافمه...

پ.ن: خطاب به تمام پسرهای فشار خورده ای که برای این پست کامنت گذاشتن: دوستان ناگرامی ، برای اینکه فشار بیشتری بخورید تا در نهایت زودتر بترکید باید بگم که نگران من نباشید، همسر من سختی هاش رو کشیده ، سه سال چزونده شده و به جواهرش رسیده و قدرش رو هم خوب میدونه و قدرش هم دونسته میشه. لطفا در رو هم پشت سرتون ببندین که تیکه پاره هاتون رو در و دیوار نپاشه .


برچسب‌ها:
زندگانی مشترک, زندگی, بچه
+ تاریخ یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 3:50 نویسنده ارغوان |

کاترینا ماهه ، ماه!

امروز بالاخره کورس کوفتیم تموم شد و سرتیفیکیت دوره رو از تام گرفتم و یک دست زوری خشک و خالی بهش دادم و با کاترینا رفتیم کافه .

اونجا ازم با سرتیفیکیتم عکس گرفت و بعد نشستیم دو سه ساعت باهم گپ زدیم .

از مادری کردن، همسر بودن، استقلال مالی، کشورامون و مقایسه ش با اینجا، ساختن زندگی بعد از مهاجرت و...

بهش گفتم تو همیشه حرفایی رو به من میزنی که نیاز دارم بشنومشون ... با لهجه ی خوشگل روسیش بهم گفت تو هم باعث شدی تا من به ادامه دادن تشویق بشم ، انرژی خوبت اتمسفر کل کلاس رو مثبت میکرد...

خلاصه که کلی چشمامون برای هم قلبی شد

هیچوقت فراموش نمیکنم که وقتی تو اوج دلتنگیم برای خونه بودم ، بهم یک کتاب اشعار خیام چندزبانه هدیه داد که توی تهران چاپ شده بود ... این یکی از باارزش ترین هدیه های زندگیم بود ، از خدا ممنونم که همچین دوست نازنینی برام فرستاد و امیدوارم به هدفش برسه و خوشحال و سالم باشه و دوستای خوبی بمونیم برای هم ...

امروز وقتی تام ازم پرسید دیروز چیکارا کردی ، لکچری که از قبل نوشته بودم و حفظش کرده بودم رو جواب دادم ...

به همکلاسیام گفتم که خیلی دلم براشون تنگ میشه و به تام گفتم با چیزایی که بهم یاد دادی میتونم امتحانم رو قبول شم (توجه کنید که تو بخشی که مخاطبم تام بود اولا نگفتم دلم برات تنگ میشه ، دوما از ضمایری استفاده کردم که نشونه ی فاصله و سردی بود و صمیمانه و مودبانه نبود )

یک همکلاسی ماه پرتغالی دارم به اسم مارتی که خیییلی مرد خوبیه ، حدودا ۴۵ سالشه و یکی از مهربونترین و خوش قلب ترین آدماییه که تاحالا دیدم . آخر کلاس برای همه به مناسبت تموم شدن کورس شکلات گرفته بود . به همه تعارف کرد و برای من آخرین نفر آورد ، به میز من که رسید یوهو همه شکلاتارو خالی کرد برای من،بهم گفت تو خیلی مهربونی و برام بوس فرستاد

آخه چقدددر ی آدم میتونه گوگولی باشه

خلاصه که روز پر عشقی بود ، خیلی خوشحالم که فرصت همکلاسی بودن با این آدمای خوب رو پیدا کردم و تجربه های زیبا و خوبی رو کسب کردم .


برچسب‌ها:
زندگی, مهاجرت
+ تاریخ شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 4:59 نویسنده ارغوان |

من روزایی ک قراره یک کار پر استرس انجام بدم ، روزم بعد اون کاره تازه شروع میشه

مثلا امروز کار پر استرسم ساعت ۱۱ شب بود فلذا الان تازه روزم شروع شده و در خدمتتونم

آقا کلی هم خنگ بازی درآوردم ، قرار بود خودم تماس بگیرم ، ولی فکر کردم یارو زنگ میزنه تا بفهمم ده دقیقه طول کشید و همه چی شیر تو شیر و افتضاح شد

تا بیست دقیقه بعد تماس هم همچنان روی ویبره بودم تا همین سه دقیقه پیش ، الان نیمه ویبره ام خداروشکر

.

وقت تمدید کارت اقامتم رسیده و هنوز آزمون زبانمو ندادم

چقدر زیبا واقعا اینهمه خودمو جر دادم برای زبان تهشم اینه قدر گاو نمیفهمم ، انگار هیچی نخوندم ای ریدم تو زبونشون، زردنبو های بی خاصیت

خداروشکر چیزی به پایان این کورس سمی نمونده ، واقعا از اینکه دیگه تام رو نمیبینم در گنج خودم نمیپوستم

بعدش میپرم رو منابع آزمون چنبره میزنم ، دعا کنید بار اول قبول شم شر و استرسش از سرم کم شه

بعدش دوباره روز از نو روزی از نو باز باید کورس جدید بردارم و تا آخرین قطره ی خونم زبان بخونم

گاهی که نه، هرروز به خودم میگم گوه خوردم اومدم کشور غیرانگلیسی زبان انگلیسی ماه و آسون عزیز دلم یادت بخیر

.

فعلا تصمیم گرفتم اصلا اصلا ذهنم رو مشغول بچه دار شدن نکنم . طبیعیه که تمایل زیادم به ساختن خانواده تو این روزا بخاطر از دست دادن خانوادمه ... باید خیلی عقلانی تر و منطقی تر تصمیم بگیرم.

.

برای شونصدمین بار دلم میخواد بتونم با خانوادم هر هفته تماس بگیرم، خدایا کمکم کن بتونم

.

پول میخوام گم شده ی عزیزم، ای پول ... امیدوارم زودتر بهت برسم لعنتی، خسته ام از فقر

+ تاریخ پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:9 نویسنده ارغوان |

ولی بیا منطقی باشیم

زندگی ای ک برای تحمل کردنش نیازه که اینهمه قرص و نیکوتین مصرف کنی نباید توش بچه ای به دنیا بیاری دختر ...


برچسب‌ها:
زندگی, افسردگی
+ تاریخ چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 2:55 نویسنده ارغوان |

پنج روزه ک درست و حسابی زبان نخوندم و این یعنی فاجعه .

از معلمم متنفرم و برای تموم شدن این کورس لحظه شماری میکنم .

دیگه دیر شده و الا معلمم رو عوض میکردم . متاسفم که به اندازه پول گزافی که دادم از کلاس بهره نبردم .

موج جدید افسردگی اومده ، خیلی مبارزه باهاش سخته .

کاش کاترینا نبود و میتونستم عین ماست برم کلاس و برگردم ، ولی بخاطر کاترینا باید دوستانه و گرم برخورد کنم . رن خوبیه دوست داشتم دوستیم رو باهاش ادامه بدم ولی نمیتونم یعنی افسردگی نمیذاره .

دوباره رفتم تو self isolation شدید . دلم میخواد کل روز توی اتاقم بمونم و آدما رو فراموش کنم و فراموش بشم .

دلیل اینکه هرروز دیر میرم کلاس اینه که از کلاس و فضاش متنفرم . ترم پیش ک همه چیز رو دوست داشتم زودتر هم میرفتم ک کامل آماده باشم .

قاعدتا نباید این شپش بوگندوی ریسیست بره رو مخم ولی میره ، متاسفم که میره .


برچسب‌ها:
افسردگی
+ تاریخ سه شنبه نهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 15:58 نویسنده ارغوان |

میخوام از یکی از سخت ترین احساساتم حرف بزنم .

وقتی مهاجرت میکنی و هزینه ی زیادی رو اول به خودت بعد همسرت و خانواده های جفتتون وارد میکنی ، وقتی از شرایط بدی که توی کشورت داشتی رها میشی و میری تو یک کشور نرمال زندگی رو شروع میکنی ، در حالی که تو وطن خودت روز به روز همه چیز داره بد و بدتر میشه ، فشار احساسی و سایر فشار های ناشی از زندگی تو کشورت هم داره روز به روز روی خانوادت اضافه میشه ولی در نهایت بهت میگن مهم نیست ما تحمل میکنیم این فشارهارو، ولی خیالمون راحته که تو موفق میشی ، خوشحال میشی ، شرایط زندگیت بهتر شده و...

ولی تو اینور با وجود اینکه شاکری که از شرایط بد اونور جونت رو برداشتی و زدی بیرون ، اینجا زندگی استاندارد تری رو داری تجربه میکنی و... منتها تو همون آدمی!

درسته که شرایط خیلی بهتر شده ، ولی ارغوان همون ارغوانه .

همون بار روانی سنگین گذشتشو داره به دوش میکشه همچنان، همچنان هرروز در جداله با افسردگی و اضطراب اما یک تفاوت مهم دیگه اینجا بوجود اومده:

ارغوان احساس دین بیشتری نسبت به گذشته میکنه!!

فکر میکنه که اگر در گذشته بدحال بوده و موفق نمیشده، بخاطر شرایط بحران زده ای بوده که داشته توش زندگی میکرده ، خب! حالا که بحرانه حذف شده ، شرایط حالا نرمال شده ، پس باید عین یک اسب تازه نفس و جوان بدوئه و بره و به خوبی و خوشی زندگیشو بکنه !

و این خوشحال بودن و موفق شدن رو اول به خودش که کونش پاره شده تا مهاجرت کنه بدهکاره ، بعد به شوهرش و بعد به خانوادش که کونشون داره پاره میشه ...

اما نه! نمیشه ...

میدونی مثل چی میمونه؟

فکر کن غروب یک روز معمولی از سرکار برمیگردی خونه ، میبینی یک نفر توی خونته ، زده خانوادتو کشته ، بعد هم به تو تجاوز میکنه و کتکت میزنه و قبل اینکه بکشتت پلیس میرسه و مجبور میشه فرار کنه .

پلیس تورو نجات میده ، از خونتون میبرتت به یک خونه ی امن و جدید و به تو میگه خب! حالا جونت در امانه ، پس دیگه خوشحال باش و قله های موفقیت رو طی کن عزیزم! تو تنها نجات یافته ی خانواده ای ، الانم که داری تو یک خونه ی امن زندگی میکنی ، پس بدو برو پی سعادت ابدیت! آفرین دختر خوب :)

فهمیدین چی میگم؟

نظرات این پست برام ارزشمندن ، ممنون میشم .

بوس

+ تاریخ سه شنبه نهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 4:58 نویسنده ارغوان |

از بدترین مصیبت های دنیا دزدیه ...

به خصوص دزدی مدارکی که کلی برای بدست آوردنشون زحمت کشیده بودی

دزدی گوشی ای که کلی توش چیزای مهم داشتی

گه تو مملکتی که این آخوندا برامون ساختن

گه تو اول تا آخرتون

خدا هم که اگه میخواست کاری کنه تا الان واسمون کرده بود

کاش اصلا یادم میرفت که تو اون کشور کثافت ریشه دارم

+ تاریخ دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 15:34 نویسنده ارغوان |

چند روز پیش داشتیم با حامی درباره بچه حرف میزدیم .

بهش گفتم پشیمون شدم حامی، قلب من تحمل این حجم بزرگ از احساسات و نگرانی رو نداره، فکر نمیکنم بتونم باهاش مواجه شم ، میدونم خیلی اذیت میشم ، من خیلی آدم احساساتی ای هستم و مادری یعنی فوران انواع و اقسام احساسات شدید ...من همینجوریشم برای کنترل احساساتم خیلی انرژی میذارم ، مادر بشم دیگه...

از طرفی من HSP هستم ، یک ژن از طرف پدربزرگم ... احتمال اینکه بچه م ژن من رو بگیره حیلی زیاده ، من واقعا از بزرگ کردن یک کودک HSC خیلی میترسم ، خیلی ...

چند ساعت بعد یاد یک خاطره ی توی نوجوونیم افتادم ، فکر کنم ۱۵ سالم بود:

یادمه که با مادرم به یک اختلاف خیلی خیلی جدی خورده بودیم و یک مکالمه ی طولانی و پر احساس و اشک رو با هم انجام دادیم ، به مامان گفتم: مادر جان مسئله اینه که هر اتفاقی هم که بین من و تو بیفته، هرچقدر هم که از هم دلخور بشیم و اختلاف نظر داشته باشیم، ته تهش من دخترتم و تو مادرمی ...هیچ چیز نمیتونه از عمق احساس ما به هم کم کنه . این اختلافات ،جدای از عشق و احساس ما به همدیگه هستن . الان باهم مشکل داریم ولی درنهایت این مشکل به نحوی حل خواهد شد ، قرار نیست هیچ اختلافی روی عشق و احترام بین من و تو سایه بندازه ...

مادرم اونموقع اصلا درک نمیکرد که من چی میگم . من از عشق ، احترام و همدلی ای صحبت میکردم که برای مادر من قابل لمس و فهم نبود ‌.

به عقیده ی مادر ، اگر آدم ها واقعا هم رو دوست داشته باشن نمیذارن حتی اختلاف پیش بیاد .

اون روز به عنوان یک دختر نوجوون دنیا ندیده ، اینقدر سطوح بالای همدلی رو درک کرده بودم که بشم آموزگار مادرم ...

به مرور زمان و در طی زندگی با مادری که زنی خشک و منطقی و سختگیر بود و به همه چیز از بالا و از زاویه باید و نباید و تحکم نگاه میکرد و قدرت همدلی بسیار ضعیفی داشت ،چنان تاثیری روش گذاشتم که امروز بهتر از هر آدمی در دنیا نه تنها من رو ، بلکه هرکدوم از اطرافیانش رو به خوبی درک میکنه . مادری که اصلا بلد نبود خودش رو کنار آدم ها قرار بده، دنیا رو از زاویه اونها ببینه ، بهشون حق بده و باهاشون همدلی کنه ، امروز بهتر از خود من اینکار هارو انجام میده .

این خاطره رو برای حامی تعریف کردم . بهش گفتم آدما وقتی دارن روی والدین شدن فکر میکنن ، فقط میان به این مسئله فکر میکنند که بچه چه چیز هایی را از ما "خواهد گرفت" . اما اون ها نمیدونن که رابطه والد و فرزندی یک رابطه ی دو طرفه ست ... اون ها باید به این هم فکر کنند که بچه ی ما چه چیزی رو به ما "خواهد داد" .

حامی لبخند زد و گفت ، چقدر جالب گفتی! اصلا تاحالا بهش فکر نکرده بودم ...جالبیش اینه که ما نمیدونیم که قراره بچه هامون چه چیزی بهمون اضافه کنن که اگه میدونستیم خودمون میرفتیم دنبالش و یادش میگرفتیم!

حرفش رو تایید کردم و گفتم ، دقیقا ...

و همینِ "زندگی" زیباست ... تمام این اتفاقات فقط در سایه ی پیچیدگی ها و فراز و نشیب های زندگی کردن میفته ... در تجربه ی "بودن"!


برچسب‌ها:
زندگی, بچه, زندگانی مشترک
+ تاریخ یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 4:25 نویسنده ارغوان |

به فریدون میگم : این قضیه ی رسیدن به وزن و روتین سالم برای من now or never ئه ...دیگه تصمیم خودمو گرفتم ، با وجود همه سختی ها و ریسک هاش میخوام بچه دار بشم . پنج ساله که دارم بهش فکر میکنم . میدونم شاید تنها تصمیم زندگی آدمه که هیچ راه برگشتی توش نیست . نقشیه که حتی تا بعد مرگت هم کنسلی نداره . میدونم چقدر قراره منه HSP رو احساساتی کنه، آزار بده ، دهنمو سرویس کنه ، گند بزنه تو روح و روانم ، تو رابطه م با حامی ، میدونم قراره دیگه من و حامی آدمای کاملا متفاوتی بشیم و...

همه ی اینارو میدونم ولی به همشون فکر کردم و میخوام انجامش بدم . میخوام این نقش رو بپذیرم و برای انجامش استپ اول وزن و وضعیت سلامتیمه . وقت زیادی ندارم ، میخوام تا شوق و حوصله ش رو دارم انجامش بدم نمیخوام سنم بره بالاتر . میخوام دوران سالمندیم رو وقت داشته باشم تجربه های جدید کنم . نمیخوام تا سن های خیلی بالا درگیر بچه هام باشم . از طرفی دلم میخواد اگر اونا خواستن بچه دار شن ، بتونیم به عنوان مادربزرگ پدربزرگ کمکشون کنیم و از کنار نوه هامون بودن هم لذت ببریم .

میدونم ممکنه هزاران بار سیبه پیچ و تاب بخوره ، ممکنه خدایی نکرده خودم یا حامی زود بمیریم ، بچه هامون مریض شن یا حتی بمیرن و هزاران سناریو تلخ و شیرین دیگه ، ولی نمیخوام از ترس باخت، از ترس رنج ، بازی نکرده ببازم ، زندگی نکرده بمیرم...

دلم میخواد تجربه کنم دلم میخواد زندگیم رو گسترش بدم ، من دلم میخواد زندگی کنم!


برچسب‌ها:
زندگی, زندگانی مشترک
+ تاریخ یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 3:53 نویسنده ارغوان |

چه کسی میداند؟

شاید ما آدم ها مفهومی به نام گناه را به وجود آوردیم ، تا از انجام دادنِ آن ممنوعه ها لذت بیشتری ببریم...


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ شنبه ششم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 2:32 نویسنده ارغوان |