|
ماجراهای من و زندگی!
|
چند روز پیش داشتیم با حامی درباره بچه حرف میزدیم .
بهش گفتم پشیمون شدم حامی، قلب من تحمل این حجم بزرگ از احساسات و نگرانی رو نداره، فکر نمیکنم بتونم باهاش مواجه شم ، میدونم خیلی اذیت میشم ، من خیلی آدم احساساتی ای هستم و مادری یعنی فوران انواع و اقسام احساسات شدید ...من همینجوریشم برای کنترل احساساتم خیلی انرژی میذارم ، مادر بشم دیگه...
از طرفی من HSP هستم ، یک ژن از طرف پدربزرگم ... احتمال اینکه بچه م ژن من رو بگیره حیلی زیاده ، من واقعا از بزرگ کردن یک کودک HSC خیلی میترسم ، خیلی ...
چند ساعت بعد یاد یک خاطره ی توی نوجوونیم افتادم ، فکر کنم ۱۵ سالم بود:
یادمه که با مادرم به یک اختلاف خیلی خیلی جدی خورده بودیم و یک مکالمه ی طولانی و پر احساس و اشک رو با هم انجام دادیم ، به مامان گفتم: مادر جان مسئله اینه که هر اتفاقی هم که بین من و تو بیفته، هرچقدر هم که از هم دلخور بشیم و اختلاف نظر داشته باشیم، ته تهش من دخترتم و تو مادرمی ...هیچ چیز نمیتونه از عمق احساس ما به هم کم کنه . این اختلافات ،جدای از عشق و احساس ما به همدیگه هستن . الان باهم مشکل داریم ولی درنهایت این مشکل به نحوی حل خواهد شد ، قرار نیست هیچ اختلافی روی عشق و احترام بین من و تو سایه بندازه ...
مادرم اونموقع اصلا درک نمیکرد که من چی میگم . من از عشق ، احترام و همدلی ای صحبت میکردم که برای مادر من قابل لمس و فهم نبود .
به عقیده ی مادر ، اگر آدم ها واقعا هم رو دوست داشته باشن نمیذارن حتی اختلاف پیش بیاد .
اون روز به عنوان یک دختر نوجوون دنیا ندیده ، اینقدر سطوح بالای همدلی رو درک کرده بودم که بشم آموزگار مادرم ...
به مرور زمان و در طی زندگی با مادری که زنی خشک و منطقی و سختگیر بود و به همه چیز از بالا و از زاویه باید و نباید و تحکم نگاه میکرد و قدرت همدلی بسیار ضعیفی داشت ،چنان تاثیری روش گذاشتم که امروز بهتر از هر آدمی در دنیا نه تنها من رو ، بلکه هرکدوم از اطرافیانش رو به خوبی درک میکنه . مادری که اصلا بلد نبود خودش رو کنار آدم ها قرار بده، دنیا رو از زاویه اونها ببینه ، بهشون حق بده و باهاشون همدلی کنه ، امروز بهتر از خود من اینکار هارو انجام میده .
این خاطره رو برای حامی تعریف کردم . بهش گفتم آدما وقتی دارن روی والدین شدن فکر میکنن ، فقط میان به این مسئله فکر میکنند که بچه چه چیز هایی را از ما "خواهد گرفت" . اما اون ها نمیدونن که رابطه والد و فرزندی یک رابطه ی دو طرفه ست ... اون ها باید به این هم فکر کنند که بچه ی ما چه چیزی رو به ما "خواهد داد" .
حامی لبخند زد و گفت ، چقدر جالب گفتی! اصلا تاحالا بهش فکر نکرده بودم ...جالبیش اینه که ما نمیدونیم که قراره بچه هامون چه چیزی بهمون اضافه کنن که اگه میدونستیم خودمون میرفتیم دنبالش و یادش میگرفتیم!
حرفش رو تایید کردم و گفتم ، دقیقا ...
و همینِ "زندگی" زیباست ... تمام این اتفاقات فقط در سایه ی پیچیدگی ها و فراز و نشیب های زندگی کردن میفته ... در تجربه ی "بودن"!