ماجراهای من و زندگی!

شب پیشم خوابید

اولین بار بود که تو کل این ۸ سال پیش هم میخوابیدیم

قبلا هم دلم میخواست پیشش بخوابم ، شب رو تا صبح باهم حرف بزنیم،مست کنیم و تا لنگ ظهر بخوابیم و داغون بیدار شیم، قهوه بخوریم، دوش بگیریم و و بریم تو دل طبیعت بگردیم و بعدش بریم سفره خونه، ناهار و چای و قلیون ...

اما نتونستم ... هیچوقت ، همیشه دلش میخواست بیاد پیش من بمونه اما من هیچوقت نذاشتم، با اینکه همیشه دلم میخواست که اینکارو بکنم ...

چیه این افسردگی و اصطراب کوفتی که زندگی رو از آدم میگیره؟

بدن من خیلی از اون بزرگتره ، دستم رو کشید توی بغل خودش و سفت نگه داشت ، بغلش کردم ، میترسیدم دستای سنگینم بدن نحیفش رو اذیت کنه . اما پنج دقیقه نگذشته بود که خوابش عمیق شد .

به این فکر میکردم یعنی کی قراره کنارش قرار بگیره؟کی قراره شب ها بغلش کنه و پیشش بخوابه؟ کی قراره آغوش گرم و عاشقونه ش رو براش باز کنه؟ آخه کی لیاقتشو داره؟ اصلا هست آدمی که لیاقت وجود جادوییش رو داشته باشه؟

نمیتونستم بخوابم ، عادت ندارم کسی رو بغل کنم یا بغل بشم توی خواب ، اما دلم نمیومد تکون بخورم که یک وقت بیدار نشه . یک ساعت و نیم کل شونه و دست ها و گردنم خواب رفت و ثانیه شماری میکردم که تایم بیدار کردنش برسه ... بالاخره ۶ صبح آروم دستامو از بغلش کشیدم بیرون ، غلت زد ، دستمو محکم تر گرفت و خودش رو دوباره توی آغوشم جا داد ...

یک ربع دیگه صبر کردم و با بدبختی خودمو جا به جا کردم و بلند شدم،نیمه هوشیار شد ، گفتم بخواب عزیزم ...

رفتم براش صبحانه درست کردم ، نون پنیر گردو، نیمرو، چای، کوکی ...

صداش زدم که سرکارش دیر نشه، به سختی بیدار شد

آخه کلا یک ساعت و نیم خوابیده بود، میگفت نمیخوام تجربه ی کنار تو بودن رو از دست بدم و بخوابم! خواب که همیشه هست اما من تازه تورو پیدا کردم، چجوری ولت کنم برم بخوابم!

کل شب رو تا صبح بیدار مونده بودیم و حرف زدیم

همون کاری که ۸ سال پیش باید انجام میدادیم

۳:۳۰ بود که باهم مدیتیشن کردیم ، اون استادم شد، الحق که چه راهنمای خوبی در مدیتیشن بود

بهترین مدیتیشن زندگیم رو کنارش تجربه کردم ، وقتی مدیتیشن تموم شد، مردمک چشم های جفتمون تا ته ته ته باز شده بود

نگاه های نافذش چشمامو ذوب میکرد و حتی منو میترسوند

فاز انرژی اون از من خیلی خیلی بالاتر بود و توی دنیای انرژی بزرگ وجودش گم میشدم و میترسیدم ، بی دلیل هم نبود، سالها تجربه ی مدیتیشن های عمیق رو داشت و سفر ها رفته بود...

چه نشاطی... و بعد اشک های شوق رو با هم تجربه کردیم

حرف هاش از فلسفه و عرفان تا عمق وجودم میرفت و مینشست

بعد حافظ باز کردیم و الحق که حضرت حافظ هم کم نذاشت و به اوج رسوندمون...

آه از این ۸ سال از دست رفته ...

قدر بدونم ، قدر بدونید، اگر دوست های خوبی دارید قدر بدونید ، زود دیر میشه، زندگی همین ساعات باکیفیت کنار آدمهای عزیز زندگیه ... کار و درس و ... حاشیه ست ...


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۲ ساعت 2:31 نویسنده ارغوان |

شوهرش افسردگی گرفته

مردی که یک وورکوهولیک به تمام معنا بود و حتی توی عید و پنجشنبه جمعه هم کار میکرد ، الان چند ماهه سرکار نرفته

دیروز دیدمش و کلی باهاش حرف زدم ، به زنش گفت چقدر حرفایی که باهم زدیم براش موثر بوده .

نشون به اون نشون که باز بعد اینهمه وقت رفت سرکار، روحیه گرفت،مهمونی اومد و به زور سفر هم بردمش و کلی بهش خوش گذشت ...

حالا دوستان افاضه میکنند که چرا چشماش اینجوری وق زده و ترسناک شده

این افسردگی نیست ، براش جادو کردن ...

حتی یکیشون گفت من میدونم کی جادوش کرده ولی بهتون نمیگم!

خلاصه که افتادن که براش باطل السحر بگیرن .

میدونم که چقدر خانواده ی جادوگر و خطرناکی داره و ممکنه واقعا اینکارو کرده باشن

ولی تهش که چی؟ بالاخره که باید پروسه ی درمان رو طی کنه ...

امیدوارم همه کسانی که درگیر بیماری های روانی هستند، من جمله خودم، خوب خوب شیم .

+ تاریخ چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۲ ساعت 1:53 نویسنده ارغوان |

سلام دورت بگردم

ببخشید دیر جواب میدم ، دیروز خیلی بگایی بود ، خواهرم رفت دکتر برای یک ویزیت ساده، دکتر گفت باید همین فردا بیای عمل کنی!

دیگه پاره شدم، افتادیم دنبال کاراش، استرس، اعصاب خوردی تا دلت بخواد ... بعدشم رفتم پی کارای خودم ،از تجریش راه افتادم رفتم زعفرانیه، فرشته،شریعتی(پای پیاده) !!

بعدم با خانواده رفتیم رودهن ، بعد هم رفتیم کرج کلی اثاث جا به جا کردم، الانم تازه رسیدم تهران 😁

خودم باورم نمیشه که هنوز زنده م😁

دیگه نمیفهمم دور و برم چی میگذره ، ی کم بخوابم ، بیدار شدم باهات حرف میزنم ببینم چه کنیم دورت بگردم .

خودت خوبی الان؟ خستگی در کردی؟

راستی یادم رفت بگم ، همین نیم ساعت پیش هم تو راه خونه تصادف کردیم😂

دعا کن این روزا به خیر و سلامتی بگذره و ایشالا بتونم باز ببینمت😍😘💚

+ تاریخ سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲ ساعت 7:13 نویسنده ارغوان |

ولی بیاین هممون اعتراف کنیم که همگی معتقدیم که فاک هیم!

نه؟

(سوژه ی مورد نظر کراش ابدی زندگی این دختر میباشد)

+ تاریخ سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 4:12 نویسنده ارغوان |

یکی از چیزایی که اصلا نمیتونم، اینه که یکی توی خونه کار کنه و من نشسته باشم ، انگار روی میخ نشستم، باید پاشم و من هم کار کنم .

این مساله وقتایی که خسته ام و نیاز به استراحت دارم و یا وقتایی که باید درس بخونم خیلی اذیتم میکنه، نمیتونم روی درس تمرکز کنم و نمیتونم استراحت کنم . خیییلی بدههههه ...

برعکسش هم هست، وقتی هیچ کس توی خونه کار نکنه، نمیتونم تنهایی کار کنم، انگار دارم کوه جا به جا میکنم .

اینها همه ش از نتایج بزرگ شدن توی یک خانواده ی پرجمعیت و پدر مادر سختگیر در کارهای خونه ست ...

حالا شما تصور کنید، با همسری که یک خلال دندون هم توی خونه جا به جا نمیکرد چه سالهای سختی رو گذروندم . البته درستش کردم، نمیتونست اونجوری بمونه ، یعنی حق نداشت


برچسب‌ها:
زندگی, زندگانی‌ مشترک
+ تاریخ یکشنبه نهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 18:21 نویسنده ارغوان |

کی میگه قراره اینجوری بمونه؟

منم یه روزی که خیلی زود قراره برسه، حالم خوب میشه ، میتونم اضطرابم رو کنترل کنم، زبانم خوب میشه، میرم سر یک کار خیلی خوب که دوستش دارم و متناسب با توانایی هامه و پول خوبی درمیارم و راحت تر زندگی میکنم ...

با آرامش خیال و در امنیت مالی و روانی زندگی میکنم .

من قراره خوب بشم،همه چیز قراره خوب بشه، میدونم 💚


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ جمعه هفتم مهر ۱۴۰۲ ساعت 14:57 نویسنده ارغوان |

کی بود میگفت پول خوشبختی نمیاره؟

بهش بگین پولاشو بده به من تا حالیش کنم چجوری آدم با پول خوشبخت و سعادتمند و عاقبت به خیر میشه.

تقریبا هرروز جنگ و دعوا و داد و هوار و قهر داریم با حامی و عمده‌ش هم برمیگرده به یک چیز: فقر!

آخ اماااااان اماااان از بی‌پولی،اماااان از بی‌پولی

بی پولی شدیدی که داریم تجربه میکنیم فرا تر از حد تحملمونه ...

همین الان هم دوباره باهم دعوامون شد و من تخت رو ترک کردم و اومدم توی هال چون نمیتونستم حضورش رو کنار خودم تحمل کنم و مطمئنم اون هم توی اتاق عصبیه و خودخوری میکنه ...

امروز حامی اصرار داشت بریم ایکیا و من میگفتم لعنتی ما حتی پول نداریم یک وعده غذا بیرون خونه بخوریم،بریم ایکیا؟!! که چی بشه؟؟؟ هوا و حسرت بخوریم؟؟

و اصرار کرد و رفتیم و من دوباره حالم بیشتر به هم ریخت و دعواها بیشتر شد،کشید به بقیه مسائل و کش اومد تا این وقت شب و خواب رو از چشمای هردومون گرفت ...

هفته ی پیش رو ، خیلی هفته ی پرچالش، سخت و همینجور پر جنگ و دعوا با یک کوووووه استرس خواهد بود ، یکی از سخت ترین ایام زندگیم تا به الآن رو دارم تجربه میکنم . یعنی میتونم سالم همه جریانات رو هندل کنم؟

کاش بتونم وقتی از دل اینهمه بحرااااااان و استرسسسسسسس عبور کردم بیام و درباره ‌ش بنویسم ....

باید صبور، آروم،مثبت اندیش و شکرگزار بمونم ...💚

+ تاریخ پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲ ساعت 3:23 نویسنده ارغوان |

تقدیم به همه بچه هایی که درگیر افکار خودکشی هستن:

افکار خودکشی در من از ۹ سالگی شروع شد .

اولین باری که با تمام وجود حس کردم که دلم میخواد زندگیم رو با دست های خودم پایان بدم ، جلوی طاقچه ایستاده بودم و توی آینه شمعدون عروسی پدر مادرم به خودم زل زده بودم و تلاش میکردم تا با سیم های تیز شمعدان رگ دستم رو پاره کنم . اما ترسیدم . شاید اگر توی خانواده ی مذهبی بزرگ نشده بودم همون ۹ سالگی همه چیز تموم شده بود .

.

۷ سال پیش که بیماری افسردگی رسما وارد زندگیم شد ، افکار خودکشی بیش از پیش بهم حمله کردن . بیشتر از همیشه ی عمرم دلم میخواست نباشم . به خودم اومدم و دیدم حتی یک دقیقه از روزم نیست که به خودکشی فکر نکنم . دکترم داروهام رو قوی تر کرد ، حامی از کارش مرخصی گرفت تا لحظه ای تنهام نذاره ، مامان بابا هرروز زنگ میزدن و همه از تنها گذاشتنم میترسیدن . یک روز خیلی سخت حامی در حالی خودش رو بهم رسوند که آمپول هوا توی رگم بود و فقط چند ثانیه با مرگ فاصله داشتم . این بار دیگه هیچ اعتقادی منو از خودکشی نمیترسوند . به این باور رسیده بودم که این زجری که دارم تحمل میکنم ، از همه ی گناه ها، گناه تره! در نهایت تنها چیزی که زنده نگهم داشت ، فقط این بود که نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم . با وجود اینکه شاید خودکشی بهترین انتقام از پدر مادرم بود، باز دلم نمیومد زجرشون بدم،هرچند که سالها زجرم داده بودند و از اونها مهمتر ، حامی تنها نقطه ی اتصالم به زندگی بود . باید سر عهدم میموندم و رفیق نیمه راه نمیشدم ، حس میکردم خودکشی خودخواهیه در حق حامی . اون با هزار امید و آرزو این زندگی رو با من شروع کر ه بود و حالا من یک طرفه حق نداشتم این قرارداد رو بشکنم ، من مسئول گلم بودم!

گذشت و گذشت ، در نهایت پس از بارها و بارها قطع و وصل درمان به خودم قول شرف دادم که دیگه درمان رو رها نکنم ، حتی اگر تا آخر عمرم مجبور باشم دارو بخورم.

در طول این مدت روزهایی بود که هیچ خبری از افکار خودکشی نبود و روزهایی بود که فکر خودکشی همدم تک تک لحظه هام بود ، جزو روزمره ترین افکار زندگیم بود، روزمره ترین و دم دستی ترین...

اما بعد از این ۷ سال گلاویز شدن ، بالاخره دستم اومده که باید باهاش چیکار کنم . اینجا مینویسمش شاید به درد تو هم بخوره :

فقط یادت باشه که من دارم از دارو کمک میگیرم، اگر دارو نبود نمیتونستم به خودم کمک کنم . تو هم حتما از یک روانپزشک خوب کمک بگیر ، شاید نیاز باشه دارو بگیری یا تراپی های مختلف کنی.

ببین وقتی افکار خودکشی میاد ، یعنی تو داری از پشت عینک افسردگی به جهان نگاه میکنی ، پس یعنی دید تو به جهان واقعی نیست، بخاطر اون عینک داری اینجوری نگاه میکنی ، پس نباید بذاری این عینک زشت و کثیف و خاکستری، دید واقعی تورو به زندگی تعریف کنه، اون فقط یک عینک کوفتیه، نه بیشتر!

من وقتی افکار خودکشی میاد، باهاش هیچ کاری نمیکنم!

نه اجازه میدم مغزم درونش غرق بشه و پرورشش بده، نه با وجودش مبارزه میکنم و سعی میکنم از بین ببرمش . مثل یک رهگذر نگاهش میکنم . این افکار هست و وجود داره و من فقط تماشاش میکنم و هیچ کاری باهاش ندارم ، میذارم بیاد ، هرچقدر دوست داره بمونه و هر وقت دوست داره بره ...

از وقتی اینکارو میکنم و صبوری کردن رو تمرین کردم ، افکار خودکشی کوتاه تر موندگار میشن ، نهایت بعد از یک هفته میرن پی کارشون تا دوباره برگردن ... اکثر اوقات هم بیش از دو سه روز نمیمونن ... در اون دوران فقط به خودم میگم ارغوان دووم بیار ، ارغوان تحمل کن ، بذار این ساعت ها بگذرن ، بذار شب بشه ، بخواب ، بذار صبح بشه ، فقط تحمل کن، تموم میشه، فقط تحمل کن، درست میشه تو میتونی، تاب میاری ، خورشید دوباره میتابه، دید تو الان به زندگی واقعی نیست، دید تو الان به زندگی واقعی نیست، دید تو الان به زندگی واقعی نیییییست ... بر مبنای دید فعلیت نباید برای کلیت زندگیت تصمیم بگیری، این یک برهه ست، میگذره ، نباید بخاطر ابن برهه بذاری کل زندگیت تحت اشعاع قرار بگیره، تحمل کن عزیزکم ، تحمل کن، ساعت رو ببین، میگذره ، صبر کن شب بشه، صبر کن روز بشه ارغوانم ، میگذرا جانم، میگذره 💚💚💚

تو هم میگذرونیش، فقط تحمل کن و هیچ اقدامی نکن، بذار وقتی عینک از چشمات افتاد برای زندگیت تصمیم بگیر، نه الان ... باشه؟،

دوستت دارم


برچسب‌ها:
افسردگی
+ تاریخ چهارشنبه پنجم مهر ۱۴۰۲ ساعت 4:40 نویسنده ارغوان |

نت ماهانه م تموم شده چون نت خونه رو فریدون برداشت برد و عملا بی نتم :)
پول هم ندارم نت بخرم 😁
عین دورانی که تو آبان ۹۸ کامل نت قطع شده بود و ارتباطمون با جهان قطع شده بود شدم .
تازه فهمیدم چقدر به نت آلوده ام .
الان اومدم یک جا که نت رایگان داره و عین معتادی که بعد یک نسخی سنگین به بهشت موادش رسیده، دارم نت رو میبلعم .
خیلی خوب شد که فهمیدم اینقدر معتاد نت شدم .
باید ترکش کنم .

.

دلم از این جارو و طی رباتی ها میخواد ، خیلییییی ... یعنی میشه ی روزی پولدار شم و بخرمش؟😍
.
یکی از دوستام تازه وارد بخش جنایی دادگستری شده و تو همین یکی دو ماهه ، کامل اعصابش متشنج شده .
شب ها نمیتونه بخوابه و روزها به شدت هراسون و عصبیه .
میگه اونقدر شوک زده ام که حتی اشکامم نمیاد .
میگه نمیدونی چه پرونده های وحشتناکی عین نقل و نبات ریخته ، نمیدونی چقدر جنایت و آدم کشی به خصوص زن کشی و تجاوز زیاده به خصوص توی خانواده ها.
میگه پرونده های کودک همسری دختر بچه ی ۷ ،۸ ساله با مرد ۳۰ ساله میاد زیر دستم .
میگه دیگه نمیکشم ، شده حتی اخراج هم بشم نمیتونم کار تو دایره جنایی رو تحمل کنم .
ما عین کشتی تایتانیک داریم غرق میشیم ، با این تفاوت که چشمامون فقط داره اون نوازنده های روی عرشه رو میبینه و آروم و بی صدا، کم کم خفه میشیم...

.
قرار سونوگرافی رحم دارم و هرچی گشتم سونوگرافیست زن که زود وقت بده پیدا نکردم . از تصور اینکه یک مرد رحمم رو سونو کنه دارم آب میشم . اصلا نمیتونم که بتونم!
.
حالم بهتره بچه ها ، ممنون که حالمو پرسیدین دورتون بگردم ، به زودی بهتون سر میزنم و جواب محبت هاتون رو میدم عزیزانم .
خوب باشین .
دوستتون دارم 🤗❤️

+ تاریخ چهارشنبه پنجم مهر ۱۴۰۲ ساعت 2:27 نویسنده ارغوان |