ماجراهای من و زندگی!

بذار دوباره کار کنم و درآمد داشته باشم ، مثل روزهای اوجم همتونو زخمی میکنم

از این بیچارگی و خواری درمیام ی روزی

ک حامی نخواد برای ریز و درشت هزینه هام تصمیم بگیره و کنترلم کنه ، تازه منی که از خودش مقتصد ترم و حواسم به همه هزینه ها هست.

هعی.‌‌.. خدا هیچ کس رو محتاج دیگران نکنه .

یادش به خیر! چه روزای خوبی بود وقتی خودم پول درمیاوردم ، قسط هارو پرداخت میکردم، خرید هارو میکردم و تازه به حامی قرض هم میدادم

درسته زیر بار کار سنگین پدرم درمیومد ولی می ارزید...

الان باید تا یک قرون دوزار خورد و خوراکمم زیر نظر ایشون باشه و هی چپ و راست دعوامون شه چون حد نمیشناسه

.

امروز رفتیم آزمایش خون بدیم ، متاسفانه به بیلمز ترین حالت ممکن بودم و هر سوالی مسئول آزمایش ازم میپرسیدو نمیفهمیدم

سن و سالمو درست گفتم ولی ی سوالی میپرسید که اصلا نمیفهمیدم و اونم گاو بود ی جوری نمیگفت ک حالیم شه ، انگلیسی هم بلد نبود .

اول فکر کردم میپرسه داروهایی که میخوری چیه؟جواب دادم، گفت نه منظورم داروهات نیست. بعد فکر کردم که منظورش اینه که زایمان کردم یا نه؟ ولی دیدم همین سوالو از ی آقاهه هم پرسید اینه که فقط گفتم نمیدونم، اون هم تلاشی نکرد که دیگه حالیم کنه .

خیلی احساس بدی بود واقعا آدم احساس غریبی و بیچارگی وحشتناکی میکنه وقتی حرف دیگران رو نمیفهمه و نمیفهمنت .

سرکلاس معلم از قصد شمرده و با استفاده از واژه های آسون حرف میزنه و میفهمم ولی جامعه که اینجوری نیست ...

به خصوص منطقه ای که ما زندگی میکنیم مهاجر نشینه و متاسفانه کسایی که تو این مناطق خدمات میدن اکثرا از مهاجر ها متنفرن و به دیده ی تحقیر بهشون نگاه میکنن (مثل همون خانمه تو که تو لوازم آرایش فروشی کار میکرد و تو پست رژهلویی دربارش نوشتم یا مثل کلیییی کارمند ادارات مهاجرت و پلیس و...که تاحالا باهاشون برخورد کردم)، ولی مثلا مناطق مرفه تر که میری اتفاقا خیلی بهتر با مهاجر ها برخورد میکنن و سعی میکنن کمکشون کنن.

بعد اینجا اکثر قشر متوسط و میانسالشون که بیشتر کارمند ها هستن انگلیسی بلد نیستن ، و چون به شدت احساس ضعف میکنن توی این قضیه، اگر بخوای باهاشون انگلیسی حرف بزنی عصبانی میشن و میرن بالای منبر و بی ادبانه میگن شما باید زبان مارو بلد باشین!!

در صورتی که جووناشون هم خیلی کول و خوش اخلاقن هم همه انگلیسی بلدن و خوششون هم میاد که باهات ارتباط برقرار کنن.

بالاخره ی روزی این مشکلاتمم حل میشه ، زمان میگذره و من بالاخره خودمو شرحه شرحه میکنم و این زبان تخماتیک رو یاد میگیرم

+ تاریخ شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 15:41 نویسنده ارغوان |

فکر کنم pms ام شروع شده . هرگونه احساساتی شدیدا اذیتم میکنه.

دیشب طبق معمول خواب پاته رو دیدم در حالیکه گم شده بود و وقتی پیداش کردم یک چشم و یک پاش رو از دست داده بود .

اونقدر من نگران این بچه بودم همیشه که هیچوقت خواب خوب ازش نمیبینم ، همیشه یا گم شده یا مرده یا به طرز دلخراشی آش و لاشه

امروز توی راه کلاس به پاته م فکر کردم و با یادآوری خواب دیشب گریه م گرفت . توی راه برگشت یک نوزاد زیبا دیدم که از شدت زیباییش، ناتوانیش، مسئله ی تولد و مرگ و زندگی و... باز بغض کردم ...

الان هم خدمت شما نشستم، منتظر یک تلنگر تا بترکم همین وسط

گرسنمم هست طبق معمول خبری از پرایوسی نیست و شوهر نیل و حامی خونه اند متنفرم از این وضع

گودبای

+ تاریخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 20:20 نویسنده ارغوان |

بعضی از روزایی که سردردای کشنده میگیرم ، مثل حالت کره کردن، شدیدا گرسنم میشه .

امشب از اون شبا بود سردرد خیلی بدی گرفتم.

حامی هوس شیرینی کرده بود براش دو مدل شیرینی پختم ولی جلوی خودمو گرفتم و فقط برای تست پخت یک تکه کوچیک امتحان کردم و نخوردم.

از اون طرف نیل با مافین های محبوبم اومد خونه

بساط چایی هم که آماده...

فکر کردین خوردم؟

سخت در اشتباهین به مافین دبل چاکلت و مافین بلوبری هم نه گفتم و چاییم رو با هوا قورت دادم رفت پایین

گرسنگی داشت تکه پاره م میکرد ، سعی کردم با سیب خودمو سیر کنم ولی نمیشد .

در این مواقع یک خوراک شور و چرب باید بخورم

یک لیوان ماکارونی با نمک و کچاپ خوردم ، و نیم ساعت بعد واقعا بهتر بودم.

حیف که نمیتونم بسوزونمش ولی برای رفع سردرد مجبور بودم ، این سردرای هفتگی و پی ام اس همیشه به روتین زندگیم می...ند

.

خیلی وقتا کسایی که میخوان مهاجرت کنن برای اینکه اطلاعات کسب کنن تو گروه هایی عضو میشن که کلاینت های مهاجرت به کشور مقصد یا مهاجر هایی که این پروسه رو گذروندن توش هستن . این وسطا هم وکیل مکیلا میزیزن و تبلیغ میکنن برای خودشون .

چند تا نکته ای که باعث شد از همشون لفت بدم این بود که نمیتونستم این حجم از کلاهبرداری رو هضم کنم .

یارو اومده نوشته ثبت نام در فلان سازمان (یک سازمان خصوصی که با سفارت های برخی از کشور ها برای پروسه های اداری ویزا همکاری میکنه) فقط با ۶ میلیون تومن!

آخه نکبت فرصت طلب! ثبت نام که توی این سازمان رایگانه ، چرا ملت باید بیان به تو ۶ میلیون بدن که آنلاین ثبت نامشون کنی؟

و فکر کردین ملت پول نمیدن؟ چرا میدن! چون تحقیق نمیکنن ، الکی میترسن ، پول میریزن تو جیب این گرگ ها .

در صورتی که برای مهاجرت هر اطلاعاتی که لازمه تو سایت اداره مهاجرت و سفارت اون کشور هست . علاوه بر اون اگر انگلیسی هم سرچ کنی هر اطلاعاتی که بخوای رو بدست میاری . اگر لازم باشه اطلاعات بیشتری کسب کنی ، باید به سفارت ایمیل بری و درخواست اطلاعات کنی. پرس و جو کنی ، تجربه هارو بخونی و...

اخیرا یکی از دوست های من ۵۴۰ میلیون بابت ویزای کانادا خرج کرد! هرچی بهش گفتم اعتماد نکن اینقدر راحت، به خرجش نرفت .

و بله! وکیله کلاهبردار از آب دراومد ، پولشو خورد و متواری شد.

یکی دیگه از رفقای حامی برای ویزای دانشحویی ۶۰۰ میلیون داد، وکیله چیکار کرد؟ چهارتا فرم پر کرد براش !! کل پیگیری هاش رو هم خود اون بنده خدا باید انجام میداد، چقدر هم وکیله سوتی داده بود و کارشونو عقب انداخته بود! تازه وکیله خیلی هم معروف بود مثلا... بعد هم ایونت گذاشته بود کلاینت هارو دعوت کرده بود ازشون عکس گرفته بود و بی اجازه تو پیجش منتشر کرده بود ...دوستم میگفت بابا من شاید نخوام یکی تو اطرافیانم بدونه من مهاجرت کردم، برای چی باید عکس منو بی اجازه پابلیک کنه؟؟ هرچیم پیگیری کرده بود وکیله پاک نکرد پستشو.

یعنی شما تصور کن که برای پر کردن فرم هایی که آنلاین و رایگان توی سایت سفارت بود اینهمه پول گرفت طرف. (وکیل مهاجرتم نشدیم پول یامفت درآریم )

اگر خواستید مهاجرت کنید عضویت تو این گروه ها خوبه ، به آدم اطلاعات میده، اما حواستون باشه که کلی آدم سودجو بینشون هست که به هزاران روش مختلف میخوان ازتون سواستفاده کنن .

از طرفی وکیل گرفتن هم اگه بودجه ی خوبی دارید خوبه ، ولی باید خیلی حواستون جمع باشه طرف آدم حسابی باشه .

خب دیگه بسه ، دلم پر بود از کلاهبرداری های هموطنانم گفتم ی کم ابنجا خودمو خالی کنم

شبتون طلا ملا

+ تاریخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 4:23 نویسنده ارغوان |

اینکه همیشه چند قدم از تکالیف کیلوییم عقبم خیلی حرصم میده

بدتر از اون اینکه حتی وقتی هم کامل همه چیو میخونم و تمرین هارو حل میکنم ، هوقن گوش میدم و... باز انگار هیچ کاری نکردم و هیچی یاد نگرفتم

مسخره به نظر میاد مگه نه؟

منم وقتی تنها زبانایی که یاد گرفته بودم عربی و انگلیسی بود همین فکر رو میکردم

این احساس هارو فقط آلمانی آموزان میفهمن یک سال میخونی و هنوز در حد همون "هالو ایش بین دسته بیل" باقی میمونی

- الی آپ نکرده ، کجاست دخترم یعنی؟

- یک آهنگی که در نوجوانی روش قفل بودم داره پلی میشه ، کلی حس برام زنده کرد خیابون از حصین و بیگرز

-کاش میشد همیشه ی خدا ناخنامو این رنگی که امروز کردم کنم ولی مغز سختگیرم میگه عمر خیلی کوتاهه و رنگ های خدا خیلی زیادن، حق نداری رنگ تکراری بزنی

-معلمم علاوه بر اینکه ریسیسته، مودی و انه ، ی روز گله ی روز بنفشه ، با ذکر این نکته که فقط یکی دو روز در ماه گله، بقیه روزا بنفشه ی لجنزاره امروز کشف کردم که پوست تنش هم مثل پوست مرغ چندش آوره البته اکثر سفیدا همینن ، به من چه اصن ، خلقت خداس خیلیم خوبه (الکی؟)

-داریوش اومد: هر شب تو رویای خودم ، آغوشتو تن میکنم ، آینده ی این خونه رو ، با شمع روشن میکنم ... جان

در حسرت فردای تو ، تقویممو پر میکنم ، هر روز این تنهاییو ، فردا تصور میکنم ...

هم سنگ این روزای من ، حتی شبم تاریک نیست، اینجا به جز دوری تو ، هیچی به من نزدیک نیست ...🩵

شب شب مهربونام🩵

+ تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 3:5 نویسنده ارغوان |

اونقدر رنگ جدید ناخن هام رو دوست دارم که دلم میخواد تا ابد همین رنگ رو تکرار کنم ...

اینقدر ملیح و ظریف مگه داریم؟

جالبه که منه سخت پسد در عرض ۳ ثانیه انتخابش کردم انقدر ماه بود

شاید بعدا پست رو اصلاح کنم و عکسش رو آپلود کنم .

امیدوارم از این پست فقط خاطره ی این رنگ زیبا به یاد بمونه ، نه اینکه خواب موندم و دیر رسیدم سالن و کلی استرس کشیدم و مجبور شدیم تکنیک رو عوض کنیم

باز خداروشکر حامی بیدارم کرد و رسوندتم و الا باید کلی خسارت میدادم

قربونش برم که اینقدر مهربونه خدا حفظش کنه

پ.ن: فاک به استرس، باز خونریزی روده عصبی ...

نمیدونم اگه داروهای ضد استرس نمیخوردم دیگه میخواست چی بشه .

البته که میدونم ، کاش دیگه هیچوقت اون روزا نیاد ...!

+ تاریخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 13:20 نویسنده ارغوان |

یکی از بهترین حس هایی که یک آدم میتونه تجربه کنه اینه که با بدنش راحت باشه.

بهش عشق بده و با احترام باهاش برخورد کنه . مراقبش باشه .

من از سن خیلی کم رابطه م با بدنم نابود شد و سالهاست که دارم به طرق مختلف عذاب میکشم .

امشب حسی رو نسبت به بدنم تجربه کردم که هیچوقت فکر نمیکردم تجربش کنم . خیلی حالم خوبه ! مگه میشه؟

ممنون از بدنم و خالقش و کسی که بهم حس خوب داد

+ تاریخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 3:27 نویسنده ارغوان |

کاش میشد به اون کثافتایی که توی جمعیت ملت رو انگشت میکنن بگم که لذت تخمی یک ثانیه ایه تو میتونه یک آدمو تا آخر عمرش فلج کنه .

میتونه باعث اضطراب اجتماعی و فوبیای جمعیت توی اون آدمی که abused ش کردی بشه.

امروز مجبور شدم برم یک جای خیلی خیلی بزرگ و شلوغ . معمولا حواسم هست اینجور جاها تنها نرم ولی امروز نمیشد.

فقط به خودم اومدم دیدم که نمیتونم نفس بکشم و انگار یک فیل روی سینه م ایستاده ، چشمام میچرخید و محیط رو تار میدیدم . خودمو رسوندم گوشه دیوار و سعی کردم بدون اینکه تعادلمو از دست بدم بشینم روی زمین . یک دختر و پسر مهربون با پاپی شون اومدن پیشم و بهم آب دادن ، فکر کنم ده دقیقه طول کشید تا عادی بشم . پاپی ئه انگار فهمیده بود حالم بده هی لیسم میزد ، بغلش کردم ، یاد بچه م پاته رو زنده کردم و آروم شدم . ازشون تشکر کردم و زنگ زدم به حامی و براش لوکیشنمو فرستادم که اگه دوباره حالم بد شد بیاد دنبالم .

الان هم سردرد شدید دارم و رسما روزم رو از دست دادم .

لعنت بهتون کثافت ها .

پ.ن: اگر فوبیای جمعیت یا اضطراب اجتماعی دارید ، خیلی وقت ها هندزفری گذاشتن و پلی کردن آهنگ موردعلاقتون و عینک دودی زدن میتونه کمکتون کنه که تاب بیارید . خوب باشید

+ تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 23:2 نویسنده ارغوان |

به موهام روغن زدم ، وحشتناک داره میریزه و دلیلش هم هورمونیه .

سندرم تخمی تخمدان پلی کیستیک!

از چکاپ دکترها و آزمایش و سونو کم میترسیدم، حالا باید تو ی کشور غریب با زبونی که نمیفهمم و نمیفهمن انجامش بدم .

در حال حاضر باید برم آزمایش خون بدم، سونوگرافی تیرویید و رحم و کبد و سینه، تست پاپ اسمیر ، برست چکاپ و دکتر زنان و دکتر عمومی برم .

حامی هم آزمایش خون ، آندوسکوپی و متخصص قلب و دکتر عمومی باید بره .

متنفر ترینم ! همین هفته باید انجامش بدیم .

این ماه پریود نشدم ، امیدوارم تا آخر ماه لب به شکر و سیگار و الکل نزنم و هرروز بتونم بین ۴۰۰۰ تا ۶۰۰۰ قدم راه برم . بله! عدد بسیار کمیه اما برای من فعلا بهترین فعالیتیه که میتونم انجام بدم . کنار اینها داروهامم مرتب بخورم بلکه به طور طبیعی پریود شم . یعنی میشه؟

چند هفته ست به شدت روی بوها حساس تر شدم ، کثیفی دلم رو به هم میزنه ، اگر کسی موهاش چرب باشه(که زیادن این آدمای کرکثیف تو اینجا) ناخودآگاه از دیدنش تهوع میگیرم ، میترسم باردار باشم ولی اصلا امکان نداره ! وقتی قرص اعصاب میخوری یکی از بزرگترین ترس هات بارداری ناخواسته ست .... امیدوارم ناخواسته باردار نشم کم از بارداری میترسیدم، این داروها هم ترسم رو چند برابر کرده.

امروز اصلا درست و حسابی درس نخوندم ، نیل کل کمدهارو ریخته بود بیرون و رفته بود ، لباس های خودمو جمع کردم ولی لباس های نیل و همسرش رو نمیدونستم باید چیکار کنم . ظاهر آشفته ی خونه با صدای آزار دهنده ی تلوزیون و سردرد شدیدی که از اول صبح شروع شده بود بهونه دستم داد تا از درس فرار کنم و سیگار بکشم و شیرینی بخورم! خیلی ناراحتم .

وقتی فشرده کلاس برمیداری حتی یک روز هم اهمیت داره . هیچ روزی رو نباید برای درس خوندن از دست بدی و الا کلا عقب میفتی و از گردونه خارج میشی و بله! من عقب افتادم ...

فردا صبح باید به مامان بابا زنگ بزنم، برم دوش بگیرم، صورتم رو اپیلاسیون کنم ، روتین پوستی و آرایش و سشوار کنم و چند ساعت زودتر خودمو برسونم آموزشگاه تا کم کاری امروزمو کمی جبران کنم .

صبحانه تخم مرغ و پنیر بدون نون میخورم اگه طبع گندم بذاره ، یک سیب و یک موز برمیدارم،سر راه یک ملانژ بدون شکر و اسنک تخم کدو میگیرم و میرم کلاس . بعد کلاس هم یا میرم محل کار نیل درس میخونم یا تو اموزشگاه میمونم و تکالیفم رو انجام میدم یا میرم دنبال یک کتابخونه نزدیک آموزشگاه میگردم . دیگه نباید بیام خونه ، تو خونه نمیشه درس خوند .

پ.ن: بچه ها اگه من باز شکر خوردم میام اینجا مینویسم: من یک عدد پهن گاو بی اراده هستم !

+ تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 3:57 نویسنده ارغوان |

واقعا درس خوندن توی خونه سخته .

خونه کوچیک و شلوغ

فضای شخصی محدود

میز تحریر ندارم و روی تخت یا هال باید درس بخونم

هال که کنسله چون شوهر نیل ۲۴ ساعته جلوی تی وی ئه ، یا با صدای زیاد (مثل همین الان) داره تلوزیون میبینه یا داره بازی میکنه .

روی تخت هم تمرکزم میاد پایین و بدنم درد میگیره، شب هم خوابم نمیبره.

واقعا از این خونه متنفرم .

بوی نا میده ، اونقدر کوچیکه که ۴ تایی نمیتونیم دور سفره بشینیم ، یکی مجبوره بره رو مبل ، توی آشپزخونه ش بیشتر از یک آدم جا نمیشه، هیچوقت دوتا آدم همزمان نمیتونن توش راه برن چون به هم برخورد میکنن، ساعت خواب و بیداری و فعالیتت باید با بقیه هماهنگ باشه نه با روتین خودت . صبح جلوی دستشویی صفه . یکی میخواد دوش بگیره ، یکی دستشویی داره، یکی از حموم اومده و میخواد موهاشو سشوار کنه، یکی آرایش کنه، یکی مسواک بزنه ... بله! حموم دستشویی و میز توالت همش یکجاست! خونه جا نداره میز توالت جدا بذاری. پیدا کردن فضای خالی برای لباس عوض کردن مصیبته . خونه زشت و نامرتبه چون کمداش کمن طبیعتا و محبوری وسیله هارو بیرون از کمدا بذاری . انگار داری تو یک انباری کوچیک و نمور که از لباس ها و غذا ها و وسایل تپه شده تشکیل شده زندگی میکنی.

یخچال و فریزر سایز هتلیه و جا نداره ، برای همین مجبوری دفعات بیشتری در هفته وقت برای خرید بذاری .

دستشویی پنجره نداره، مشرفه به هال و دیگه توضیح ندم چه فاجعه ایه.

بعلت نبود فضای شخصی کل زندگیت زیر ذره بین دیگرانه .

انرژی اینجا خیلی گرونه ، دوش آب گرم و سر فرصت تعطیل، خورش ایرانی تعطیل، چپ چپ ماشین لباسشویی و ظرفشویی روشن کردن تعطیل ، بیشتر از یک لیوان آب جوش آوردن برای مصرف شخصی تعطیل و...

ولی هیچ کدوم اینا توجیهی نداره که درس نخونم ، باید همه تلاشمو بکنم .

+ تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 2:0 نویسنده ارغوان |

چقدر کامنتاتون بهم عشق تزریق میکنه ، خیلی برام ارزشمندین

عاشقتونم

آقا یکی از تفاوت های فرهنگی ای که اینجا حس کردم ، احترام به حریم خصوصی افراد خانواده بود .

اینجا قانونه که دختر پسر ها وقتی ۱۸ سالشون میشه ، پسر ها میرن پیش ارولوژیست و دخترا پیش دکتر زنان تا سلامت جنسی شون کنترل بشه و بعد هم بهشون واکسن HPV تزریق میکنن .

کاترینا بهم گفت وقتی دخترش رو برده بوده، خیلی دوست داشته بدونه دخترش تاحالا رابطه جنسی داشته یا نه ، وقتی معاینه و تزریق واکسنش تموم شده یواشکی رفته پیش دکتر و ازش پرسیده آیا دخترش ویرجینه یا نه ...

من : پشمام

لامصبا شما حتی به خودتون اجازه نمیدین در باره رابطه جنسی بچه های نوجوونتون ازشون سوال کنین و یواشکی از دکترشون میپرسین؟

کلا ما حریم خصوصی خانوادگی در هیچ زمینه ای نداریم تو کشورمون ، رابطه جنسی هم که گوه خوردیم حتی بالای ۱۸ سال ، اصلا نمیفهممتون

+ تاریخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 23:22 نویسنده ارغوان |

دلم تنگه ، تیکه پاره س برای مامان بابا ...

هرروز عذاب میکشم ، اینکه نمیتونم بهشون زنگ بزنم حالمو بدتر میکنه .

نیل هم کمکم نمیکنه ، تا حدودی حق داره ولی درست نیست کارش، نمیپذیرم.

قرارم رو با فرانی کنسل کردم، هنوز جوابمو نداده، دختره مودیه! ازش زیاد خوشم نمیاد، به خودم بود اصلا باهاش دوست نمیشدم، بخاطر همسر نیل مجبور شدم ارتباطمو باهاش حفظ کنم .

نصف شبه ، بارون میاد ، صدای آواز آروم پرنده ها گاهی میپیچه و با صدای بارون قاطی میشه ، خیلی قشنگه ...

دلم میخواست این آخر هفته قال فاز ۱ پروژه م رو بکنم و ی کمم استراحت کنم و تمرینای کیلویی ای که معلم داده رو هم حل کنم ، ولی فردا یک جلسه ی مهم و کارای اداری دارم که رسما کل روزمو میگیره و فقط یک یکشنبه برام میمونه . امیدوارم بتونم خستگی هفته ای که گذشت رو در کنم و با انرژی هفته ی آینده رو شروع کنم .

از اینکه به توفیق اجباری از سکون دراومدم و فعال شدم خوشحالم ولی واقعا خسته میشم . معمولا باتریم تا پنجشنبه دیگه بیشتر جواب نمیده و جمعه ها به کتک خودمو میرسونم به کارام .

باید برم سرکار واقعا از نظر مالی توی فشارم ولی نمیدونم چجوری کار رو توی برنامه م جا بدم . با توجه به شرایط تخمی جسمیم همه چی برام سخت تر میشه.

مشکل اینجاست که هرکاری هم که میکنم باز دوتا آدم سمی کنارمن که مرتب سرزنشم میکنن و بهم حس ناکافی بودن میدن که در کنار سرزنشگر درونم میشن سه تا!

نمیگم از خودم متنفرم ، نه واقعا بهتر شدم ، ولی کافی نیست ، خیلییی بیشتر باید انجام بدم . امیدوارم فرصت کافی رو از زندگی بگیرم.

خودمم باورم نمیشه جمله ی بالا رو نوشتم !

ارغوانی که سه ساله جز با فکر مرگ، زندگی رو نگذرونده، داره برای زنده موندن و تجربه کردن زندگی آرزو میکنه! :)

دارم وارد ماه چهارم مهاجرتم میشم ، هنوز خیلی زوده تا به دید کاملی از مهاجرت برسم ولی دوست دارم لحظه لحظه دیدم رو نسبت بهش ثبت کنم .

دو ماه اول واقعا همه چیز فاجعه بود ، هوا گرفته و سرد ،خیلی حالم بد بود ، فشار های عصبی شدید، اضطراب کشنده، پنیک اتک، کولیت عصبی روده و...

کلاس هارو که شروع کردم همه چیز سخت تر شد برام ، معلم ریسیست بر خوردن با زردنبو های یبس و سرد ، یاد گرفتن شهر ، تنهایی با جامعه سر و کله زدن به زبونی که نمیشناختم، دلتنگی ، غصه ی غصه ی عزیزانم و...

دیگه داشتم رد میدادم که کم کم خودم دست خودمو گرفتم ، روزای سختی که فقط میخواستم بمیرم اما به زووور خودمو میکشیدم بیرون و مسئولیت هامو انجام میدادم .

کم کم بهتر شد ، راحت تر شدم ، فکر کنم سه هفته پیش بود ، مثل هرروز عرض خیابون مرکز شهر رو رد شدم و منتظر تراموا شدم ...

با بلند شدن صدای ریل تراموا از دور ، نسیم خنکی بین موهام پیچید ، به آسمون نگاه کردم، خورشید میخندید، بهش لبخند زدم، چشمامو بستم و زیر لب گفتم:

سلام شهر من!

+ تاریخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 4:39 نویسنده ارغوان |

پست برای دو روز پیشه یادم رفته بود دکمه ی ثبت رو بزنم:

دو ایستگاه مونده به کلاس ، اینکه هرروز دارم دیر میرم افتضاحه.

نیاز دارم برم حموم ، دیروز وقت نشد برم و با اینکه تمیزم ولی احساس کثافت بودن میکنم .

هرروز با عذاب میام کلاس ، ممنوعیت قهوه پارم کرده، حس میکنم بو میدم ولی نمیدم ، مغزم بو میده .

دیروز گند زدم ، شکلات خوردم ، نفرین بر من .

بی پولم خیلی!

مجبورم قرارم با فرانی رو کنسل کنم ، حوصله اجتماعی بودنو ندارم.

همین الان ایستگاه اشتباهی پیاده شدم و برگشتم داخل .

برم بیینم امروز رو چیکار میکنم

خیلی خالی ام!

+ تاریخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 4:20 نویسنده ارغوان |

بی پولی داره پاره م میکنه باید زودتر برم سر کار ...

زندگی

+ تاریخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 1:2 نویسنده ارغوان |

درسته خسته م ولی حس میکنم اینجا نوشتن یک فضاییه که فقط و فقط برای خودم دارم مهیا میکنم ، پس هرجور شده دلم نمیخواد از دستش بدم .

مثل کلاس زبان برای کاترینا. کلاس براش فضاییه که تماما به خودش اختصاص داره ، فارغ از مسئولیت های تموم نشدنی خونه داری و بچه داری ... برای همین روزهایی که میاد کلاس خیلی خوش تیپ ظاهر میشه ، موهاش رو سشوار میکنه و رژلب میزنه. مصاحبه ی اول کلاس رو با متن های از پیش آماده شده و لغت های جدید انجام میده ، و با توجه به اینکه سرش خیلی شلوغه ، تمام استفاده ای که ممکنه رو از کلاس میکنه .

همه ی آدما فارغ از سن و جنس و مسئولیت هاشون، برای ادامه دادن به زندگی ، هرچقدر کم و مختصر هم که شده باید یک تایم مخصوص مخصوص خودشون داشته باشن ، حتی اگر این تایم مثل زمان نوشتن این متن کوتاه باشه ...

منتظرم تا چند دقیقه بگذره و بتونم آخرین قرص قبل خوابم رو هم بخورم .

با اینکه وحشتناک خواب آلود بودم ولی همت کردم و روتین پوستیم رو انجام دادم و الان حس میکنم پوست بدبختم بالاخره از زیر بار آرایش راحت شد و داره نفس تازه میکنه .قشنگ نفس کشیدنش رو حس میکنم

اگر اهل ضد آفتاب زدن مسئولانه و مرطوب نگه داشتن پوست صورتتون هستین توصیه میکنم حتتتما از یک سرم مناسب جنس پوستتون که حاوی ویتامین C باشه استفاده کنین . واقعا پوست شفاف و سرحال میشه . من قدیما خیییلی روتین های مختلف،انواع ماسک و... رو استفاده میکردم ، هیچ کدوم به اندازه ی سرم ویتامین سی به پوستم شفافیت و روشنی نداد. البته برند خوب هم مهمه .

امروز تمرین های عقب افتاده ی دیروز و امروزو باهم انجام دادم ، خیلی سنگین بود ، سه ساعت طول کشید دهنم خیلی سرویس شد ولی خوشحالم خیلی تمرین های خوبی بود ‌.

بعد کلاس رفتم بازار خاورمیانه ایا سیب زرد و قرمز و سیب زمینی شیرین خریدم. این بازار رو خیلی دوستش دارم بهم حس خونه میده . اکثرا میوه هامو از یک آقای افغان مهربونی میخرم، هم جنس های باکیفیتی میاره ، هم قیمتش مناسبه و از همه مهمتر یک دل سیر فارسی حرف میزنیم و کیف میکنم .

بعدش رفتم دفتر بخرم ، ولی نتونستم دفتر دلخواهم رو پیدا کنم .

رفتم مغازه بغلیش اسپری موی همیشگیمو بخرم که باز هم دست خالی موندم ، اینجا برند های ام ریکایی سخت پیدا میشه . داشتم از مغازه میومدم بیرون که یک رژ لب خوشرنگ توجهم رو جلب کرد . تسترش رو برداشتم و دیدم واو ، همون رنگیه که مدتهاست دنبالشم ، اما...

متاسفانه توی رگال اون رنگ تموم شده بود. مسئول فروش رو صدا کردم کسی جواب نداد ، گفتم شاید تو کشوی زیر رگال ها بشه پیداش کنم ولی باید معمولا فروشنده بهم بدتش ، چند بار دیگه صدا زدم و منتظر شدم اما کسی جواب نداد. دل رو زدم به دریا و کشوی زیرش رو باز کردم ، داشتم توش میگشتم که یکهو مسئول فروشگاه اومد و با یک لحن خیلی بد بهم گفت دست نزن برو عقب حق نداری اینکارو کنی! دلم نمیخواست انگلیسی حرف بزنم ، اینجا کلا انگلیسی حرف زدن جالب نیست ، شکسته پکسته به زبونشون معذرت خواهی کردم و گفتم چندبار صدا کردم کسی جواب نداد ، من این رنگ رو میخوام، دارین؟ درحالی که سعی میکرد من رو از رگال دور کنه با همون لحن زشت فقط یک کلمه گفت نه!

تستر رو گذاشتم سرجاش ، هیجان باعث شده بود همون ی ذره زبانی هم که بلد بودم یادم بره ،فقط بهش زل زدم و با تاسف سر تکون دادم و رفتم بیرون.

دوتا کاره که انجام دادنش به زبون خارجی سخته: یکیش توصیف درده وقتی که خیلی مریضی و بدحال (روحی یا جسمی).

یکی هم دعواست اگه زنه فارسی یا انگلیسی زبون بود الان جنازه بود کف فروشگاه حیف که نشد اونجوری که لیاقتش بود جواب برخورد زشتش رو بدم

بگذریم ...

وقت قرص هام رسیده برم بقولم و بقابم .

بوس به کله هاتون ، شب تون بخیر

+ تاریخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 4:54 نویسنده ارغوان |

واقعا چقدر استایل خوب داشتن توی روحیه م موثره .

امروز با وجود کمبود وقتم در لحظه‌ یک استایل قشنگ به ذهنم رسید و ست کردم و ... واو ، خیلی خوب شد واقعا از خویش راضی بودم .

آرایش و موهامم ساده و شیک شده بود ، با کلی اعتماد به نفس رفتم بیرون و از ظاهرم لذت بردم .

به این نتیجه رسیدم که اگر بتونم بیشتر استایل های ساده و شیک برای خودم ست کنم ، چاقیم کمتر اذیتم میکنه .

بعد از کلاس رفتم پارک بزرگ مرکز شهر ، اونقدر زیبا و خوش آب و هوا بود که کل وجودم غرق شوق شد . نشستم لب برکه وسط پارک ، کنار درخت چند صد ساله ش و کلی از خودم و طبیعت قشنگش عکس و فیلم گرفتم .

وسط ضبط یکی از کلیپ ها بودم که ناقوس کلیسا شروع به نواختن کرد ، پرنده ها پرواز کردن ، خورشید درخشید و این لحظه ی قشنگ توی دوربین موبایلم ثبت شد

متاسفانه از این روزهای قشنگ اینجا کم پیش میاد ولی تا هست همه تلاشم رو میکنم تا ازش استفاده کنم .

تو راه برگشت حدودا بیست تا پسر جوون داشتن اسکیت برد تمرین میکردن ، ایستادم و نگاهشون کردم ، یعنی میشه منم یک روز بتونم اسکیت برد سواری کنم؟،

امروز تلاشم رو میکنم تا شکر نخورم ، سالم و کافی غذا بخورم ، داروهامو مصرف کنم و تمرین هارو حل کنم .

احتمالا فردا از سختی های زندگی اشتراکی بنویسم که این روز های سختم رو یادم نره، اما تلاش میکنم روی نقاط منفی زندگیم فوکوس نکنم و نیمه پر بین باشم

+ تاریخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 20:14 نویسنده ارغوان |

صبح با وسواس شدید نسبت به غذای دیروز بیدار شدم .

کلا نمیتونم با غذاهای آفریقایی کنار بیام و شوهر نیل عاشقشونه و هی میپزه هی میپزه ...

آقا پلانتین و کوفت پلانتین و مرض ، از هرچی موز و پلانتینه متنفر شدم

تصمیم گرفتیم ناهار زودتر از موعد بخوریم و حامی برنج و ماهی درست کرد ولی من وسواس غذاییم اجازه نمیداد غذا بخورم ، تصمیم گرفتم تا دوباره بالا نیاوردم بزنم بیرون از خونه .

یک لباس راحت پوشیدم ، کلاه کپ گذاشتم و قمقمه آب و هندزفری هیراد رو قرض گرفتم و رفتم تو محوطه .

هوا بهشت بود ، سعی کردم ریلکس کنم ، آهنگ nocturne از secret garden رو پلی کردم و نشستم روی نیمکت کنار گل ها. عطر گلا عالی بودن ...چشمم افتاد به درخت قدیمی محوطه و چیزی که دیدم حسابی شگفت زده م کرد...

اواخر اسفند بود و درخت ها داشتن جوونه میزدن اما خبری از آثار زندگی تو این درخت نبود ، رفتم به تنه ش چندتا ضربه زدم و صداش کردم . بهش گفتم زودتر بیدار شه ، منتظرشیم ...

هفته ها گذشت ، همه درختا شکوفه دادن ، شکوفه هاشون ریخت ، برگاشون در اومد اما خبری از هیچ نشونه ی حیات تو این درخت نبود .

هرروز عصر چکش میکردم اما انگار نه انگار ...

تا اینکه امروز دیدم شاخه هاش دارن جوونه میزنن ...

اونقدر خوشحال شدم که چند متر فاصله م با درخت رو دویدم و با شوق تنه ش رو بغل کردم

بهش گفتم میدونستم بیدار میشی ، دیدی گفتم منتظرت میمونم؟ ممنون که اومدی ...

چند دقیقه همونطوری ثابت موندم و به بغل کردنش ادامه دادم ، سرم رو به تنه ش چسبوندم و چشمامو بستم ...

حسی که داشتم قابل وصف نیست

نیم ساعت بعد در حالی که داشتم دکلمه ی خسرو شکیبایی از شعر آفتاب رو گوش میدادم ، به سمت خونه برمیگشتم و از استرس خبری نبود ...

+ تاریخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 2:49 نویسنده ارغوان |

ترم جدید کلاس زبان پر قدرت شروع شد

و من پاره ام

چرا؟

چون کتاب عوض شده و کتاب جدید خیییلی پیچیده و سخته ، تازه داشتم به سیستم کتاب قبلی عادت میکردم .

تام گفت من برای آموزش بیسیک فقط از کتاب قبلی استفاده میکنم ، شما دیگه سطحتون اومده بالا و این کتاب جدیده مناسب تره .

اونقدر خوب درس میده و باسواده که فکر کنم مجبور شم حالا حالا ها اینجا بمونم و نتونم بیام ایر ا ن، چون اگر کلاسامو باهاش ادامه ندم کلا استادم عوض میشه و تا سال بعد نمیتونم باهاش کورس بردارم .

این در حالیه که کلا از خودش خوشم نمیاد و شخصیت جالبی نداره ، مشخصا یک راست گرا و ریسیسته ولی چون عالی درس میده رفتارهاش رو تحمل میکنم .

این ترم یکی از پارتنرام امریکاییه ، یکیشون چینی منم دقیقا وسطشون میشینم : یک خاورمیانه ای وسط جنگ چین و آمریکا

اوج داستان هم اونجاست که دوست صمیمیم تو کلاس روسه

و داریم تو کلاس یک دویچ ن ئو ن ازی طور درس میخونیم همگی

کلا جنگ جهانیه این آکادمی

آقا این خانم چینیه خیلی کیوت و گوگولیه ولی نگم براتون یَک بوی گندی میده یَک بوی گندی میده که مجبور شدم پنجره رو باز کنم تا بتونم کلاس رو تحمل کنم ...ی بوی عجیبی میده . بوی دل خاک خیس خورده با چمن و کمی جلبک و خزه حامی میگه بخاطر تغذیشونه ، هندی ها هم همشون بوی کاری میدن ، آفریقاییا بوی اسفند

دوست دارم بدونم از نظر اونا ما چه بویی میدیم؟ احتمالا بوی گلاب و زعفرون

توی کلاس چرک و چقر ترین آدمایی که دیدم آمریکاییان خانمه با یک کیلو پشم زیر بغل و موی چرب میاد سر کلاس ، آقاهه از موهاش روغن میچکه ، جالبه همشونم به شدت پولدارن

به نظرتون وقتش رسیده به این سفیدا یاد یدیم که وقتی میرن دستشویی باید کو نشونو بشورن؟ یا زوده؟

خیلی رنج میبرم از این قضیه

دیگه همین دیگه من برم ی کم بخابم فردا شونصدتا کار دارم

بوس ب کله تون ، خودافس

کومنت دونی: آنیل جان ممنونم از پیشنهادای خوبت ، کتاب خوبی که معرفی کردی رو خیلی ازش تعریف شنیدم اولین فرصت (که تو این شلوغی روزام ساده به دست نمیاد) شروعش میکنم .

+ تاریخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 3:6 نویسنده ارغوان |

هر موقع ارغوان بودی برای ارغوان تصمیم بگیر!

دیشب دوباره قرص های اعصاب رو شروع کردم

نتیجه؟

خواب آلودگی و بیحالی شدید شد اما اضطراب کم شد .

نتیحه؟

نتونستم برم کلاس ، به قدری بی انرژی بودم که حتی نمیتونستم از تخت بیام بیرون . از طرفی سردرد سگی دیروز با قدرت بیشتر امروز ادامه داشت.

پروتکل رو شروع کردم: خوراک سبک، آب، مسکن ، قرص ضد تهوع و منیزیم ، نفس عمیق ، سکوت

بخاطر انگزایتی دکتر اجازه ی مصرف قهوه بهم نداده و مجبور شدم از پروتکل حذفش کنم .

نتیجه؟

فایده نداشت ، احتمالا بخاطر pms پروتکل جواب نمیداد و اگر ادامه پیدا میکرد نیاز به بستری شدن پیدا میکردم و از اینکه اینجا برم بیمارستان خیلی میترسم ، پس ترجیح دادم تا حالم بدتر نشده سعی کنم بخوابم تا درد رو نفهمم .‌..

میدونم چند روز بگذره دوباره عادت میکنم به داروها اما نمیتونم خودم رو بخاطر کلاس نرفتن سرزنش کنم .

من در دوره ی نقاهت ام و این غیبت از کلاس و بی انرژی بودن و بقیه شت هایی که برام اتفاق میفته بخشی از روند زندگیمه .

من نمیتونم از خودم توقع داشته باشم مثل بقیه آدم ها بتونم زندگی کنم ، هرموقع تلاش کردم از این شت مغزی و جسمیم عبور کنم فقط نتیجه ش خود سرزنشگری بیشتر و اضطراب و افتادن تو همین سیکل معیوب بوده .

و حالا که دارم کم کم یاد میگیرم با خودم زندگی کنم ، یک لولو خر خره کنارم دارم که صد برابر بیشتر از سرزنشگر درونم عذابم میده .

و گاهی مثل امروز لولو خرخره هام دوتا میشن ، خودش و برادر همیشه در صحنه و فضولش !

امروز بابت کلاس نرفتن تا تونست بهم حمله کرد .

اما برخلاف همیشه این سری کمتر زخمی شدم

و در نهایت بعد از تمام عر عر هاش فقط یک جمله گفتم:

هر موقع ارغوان بودی برای ارغوان تصمیم بگیر!

برو بیرون و تنهام بذار :)

پ.ن: رفت بیرون ، بیست دقیقه بعد اومد و عذرخواهی کرد .

+ تاریخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 19:38 نویسنده ارغوان |

نکنه فکر کردین نمیخونمتون؟

کور خوندین عین بختگ رو وب هاتون آوارم اما اضطراب اجتماعی تو وبلاگ هم دست از سرم برنمیداره ، برای همینه که کامنت نمیذارم و کامنت های اینجارو هم فقط میخونم و تایید نمیکنم

خلاصه که ببخشیده یادتون هست در قلبم لوله لوله ، شماها عشق منین گوگوله مگوله

شرح حال:

آیا فکر میکنید با زندگی به صلح رسیدین؟ تهوع ها و شکم روی ها و سردر های عصبی تون خوب شده؟ خوابتون درست شده؟ خلقتون پایدار شده؟

هاع هاع هاع

کافیست دو روز داروهاتونو قطع کنید ، اونموقع میبینمتون

خلاصه که کثافت بزنن به این وضعیت ، فقط سه روز داروهامو نخوردم و الان با تهوع و شکم روی و سردرد عصبی در حالیکه پرم از خودآزاری و عذاب وجدان و میخوام سر به تنم نباشه در خدمت شما هستم و خوابمم نمیبره

فردا ترم جدید سخت و نفس گیر شروع میشه و این در حالیه که بین دو ترم فقط یک روز تعطیلی داشتم

امیدوارم فردا بتونم پیاده روی کنم و ی کم از تنش های وحشتناک و فلج کننده ی روانیم کم کنم.

از اینکه به خواهرم و مادرشوهر پدرشوهرم زنگ بزنم متنفرم ولی محبوووورم ...

هوا خیلی سرده و انگار نه انگار بهاره و میترسم حامی سرما بخوره .

امروز پس از مدتها از شدت سردرد و اضطراب ۴ نخ سیگار کشیدم و پرخوری کردم و شیرینی خوردم و ریدم به دیسیپلینی که روزها براش زحمت کشیده بودم ، این است اضطراب کوفتی

اگه تا اینجا خوندی مغزت درد نکنه عزیزم ، بوس به مخت

+ تاریخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 3:17 نویسنده ارغوان |

برای شروع هر پروژه ای قدم اول آموزشه ، قدم دوم تهیه تجهیزات و بعد پیش تولید و تولید و تست و...

تو قدم اولم

تقریبا سه ساعته که دارم سرچ میکنم و بالاخره محتواهای خوب پیدا کردم و البته حالت تهوع گرفتم برای شروع سه ساعت کار بی استراحت و با شکم گرسنه و با چشم های عملکرده درست نمیباشد

فردا بیشتر آموزش میبینم و این آخر هفته وارد مرحله ی تست آموخته ها میشم تا دستم راه بیفته .

برای قسمت تولید هم تعدادی متریال آماده کردم ولی هم کمه هم نیاز به حذفیات و بررسی های بیشتر دارن .

ترجیح میدم این هفته رو روی آموزش های فنی بگذرونم و بخشی از جستجوی متریال تولید رو به پارتنرم بسپرم .

پارتنرم خیلی به درد نخوره و من هم در همکاری خواستن ازش به درد نخورم فلذا فشار میاد از چند جهت

میدونم احتمالا بخش اول با توجه به ترس ها و اضطراب هام و نابلدی هامون و پارتنرشیپمون و وقت محدودمون احتمالا سه هفته تا یکماه طول بکشه ، ولی اینکه دیر به نتیجه میرسه نباید ناامیدم کنه .

قبل از استارت پخش پروژه باید سه بخش رو تکمیل کنم .

باشد که بتوانم

+ تاریخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 4:28 نویسنده ارغوان |

تجربه ای که اینجا از بار رفتن و همه ی متعلقاتش و وان نایت استند میشه پیدا کرد رو به هیچ عنوان توی کالچر ایران نمیشه داشت :)

کلا شکل لاس زدن ، دوست دختر پسر پیدا کردن و... خیلی خیلی با ایران متفاوته ...

آه ای جوانی از دست رفته

میدونی وقتی یک محیط باکیفیت رو تجربه میکنی ، تازه میفهمی چقدر هیچی نداشتی، ما واقعا توی ایران بی همه چیز بودیم ، البته خودم رو عرض مینمایم ...

خلاصه که چقددددر تفاوت تو همه چیز هست و چقدر راه نرفته ام و حوصله هم ندارم بروم

امروز بیشتر وقتم رو برای چت کردن با دوستام و رسیدگی به ارتباطاتم گذروندم ،از این روزا خیلی کم پیش میاد :

از طرف یک درونگرا ی غیر اجتماعی

شده دلتون خیلی یک چیزی رو بخواد ولی در آن واحد حوصله ش رو هم نداشته باشید؟ همون جور ترینم در زندگی

بیایید یک راز دارک درباره خودتون بهم بگین ، منم میام میگم ببینیم کی دارک تره اگه به اندازه کافی رومون تو روی هم باز شد دیگه ندارانه طور به صورت عمومی براتون از دارکیت های وجودم مینویسم

پ.ن: نمیخواد بگید ، فردا که باتری اجتماعی بودنم تموم شه به گوه خوری خواهم افتاد

+ تاریخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 2:22 نویسنده ارغوان |

امروز همکلاسی روس ام با من و همکلاسی ایتالیاییم درد و دل میکرد که ۲۰ سال خودم رو وقف خانواده و بچه هام کردم ، از کار و زندگیم گذشتم حتی کلاس زبانم رو هم بارها قطع کردم و عقب موندم ولی همسرم همیشه کرکتر خودش رو داشته ، حس میکنم گم شدم و دیگه وجود ندارم .

بعد هم گریه ش گرفت طفلکم

منم بغلش کردم و دلداریش دارم و با اون یکی دوست ایتالیاییم دوتایی اونقدر باهاش همدردی کردیم و مسخره بازی درآوردیم که یک ساعت بعدش که داشتیم بالاخره از هم جدا میشدیم و خداحافظی میکردیم روی لب هر سه تاییمون لبخند بود ...

+ تاریخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 2:10 نویسنده ارغوان |

اگر از بین تمام سوپر پاور های دنیا فقط یکیشو میتونستم انتخاب کنم ، بی شک "نامرئی شدن" رو انتخاب میکردم .

یک روزایی نه دلم میخواد آدمارو ببینم نه اونا منو ببینن .

کاش میشد امروز به طرز نامرئی برم سر کلاس ، اصلا نه حوصله دارم کسی منو ببینه نه با بقیه ارتباط برقرار کنم .

این روزا یادم میمونه که با هر بدبختی ای بوده رفتم کلاس !

+ تاریخ دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 15:4 نویسنده ارغوان |

ال،زهره،آوا...

سلام :)

ممنونم از احوال پرسی ها و تبریک هاتون ، سال نو مبارک عزیزانم.

سخت بود برام اینجا بودن

اینجا برام مثل یک آینه ست که میتونم به وجود خودم توش نگاه کنم و اصلا دوست نداشتم این چند وقته با خودم تنها بشم ، شرایطش رو هم نداشتم حتی الان هم ندارم ...

دارم هرروز میرم کلاس زبان ، زبان تخمی ، خیلی سخته :)

ولی خوبه ، با اینکه خیلی توانم رو تحلیل میبره و خسته کننده و کند و سخته ، ولی باعث شده ی کم از تنهایی با سگ سیاه افسردگی وجودم فرار کنم . باعث شده از کامفورت زونم بیرون بیام ، آدمارو ببینم ، هرروز با چاقیم با شدت بیشتری مواجه بشم ، با اضطراب اجتماعی و hsp بودنم مواجه شم ...

البته کاری نمیتونم دربارشون بکنم فعلا ، فعلا فقط روی مخم میرن ، ولی بهتر از فرار کردن ازشونه ، شاید فرجی شد و کاری کردم ...

برای خودم یک پروژه ی جدید تعریف کردم و دارم خودمو جر میدم که کمبود عزت نفس و کمالگراییم رو درونش دخیل نکنم و به یک جایی برسونمش ، میتونم؟ نمیدونم ... اگه تونستم دعوتتون میکنم باهم جشنش بگیریم .

این روزا پررنگ ترین گمشده م خلوتم با خودمه ...

یک بخشیش ناشی از فرار خودمه و بخش دیگه ش ناشی از نداشتن فضای خصوصی ئه . الان ۳ ماهه که شاید مجموعا فقط ۱۰ ساعت خودم با خودم تنها بودم ، همیشه آدم/آدمهایی کنارمن و این برای منه درونگرای بسیار حساس خیلی رو مخه .

به این نتیجه رسیدم که بزرگترین مشکلاتم ناشی از ۳ چیزه:

اولیش نداشتن عزت نفس ... واقعا همه چاله چوله هام شاید توی همین مورد خلاصه شه . امیدوارم امثال بتونم روش بهتر کار کنم و نتیجه بگیرم.

دومیش مصرف شکر : آره! به همین سادگی ! این شکر کوفتی که تو همه خوراک های روزانه م هست من رو گاییده و جسمی و روحی به فنام داده! دارم با خوردنش شدیدا مبارزه میکنم امیدوارم بهش غلبه کنم. و شاید باورتون نشه تو همین دو سه هفته قطع مصرفش حالم واقعا بهتره! جسمی و روحی . کاش زودتر میفهمیدم که اساسا بدن بشر برای هضم اینهمه قند طراحی نشده و این شکر کوفتی فقط یک قرنه که به رژیم بشر اضافه شده و محصولش چاقی و دیابت و افسردگی بی سابقه در تاریخ زندگی بشره.

سومیش نداشتن روتینه : تو هرچی، از روتین به هم ریخته ی خوابم گرفته تا نداشتن روتین مناسب ورزش و فعالیت ، روتین فعالیت و نظم کلی برنامه های روزانه م از درس و کار و خواب و تفریح و رسیدگی به امور مختلف...

خب پس اهداف امسال بهتر کردن وضعیت همین سه تاست به علاوه پروژه مذکور، گرچه که مورد سوم یک دنیا زیر شاخه داره و شاید چندتا از مهمترین زیر شاخه هاش رو مثل خواب و خوراک و ورزش و درس رو توی برنامه م جدا بنویسم ...

تا چشمای خوشگلتون روی کلمات این پست میچرخه من برم پروفایل اهدافم رو آپدیت کنم .

بوس به لپ همتون

از طرف ارغوانی که سعی میکنه بیشتر بیاد اینجا .

+ تاریخ یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 17:24 نویسنده ارغوان |