|
ماجراهای من و زندگی!
|
امروز همکلاسی روس ام با من و همکلاسی ایتالیاییم درد و دل میکرد که ۲۰ سال خودم رو وقف خانواده و بچه هام کردم ، از کار و زندگیم گذشتم حتی کلاس زبانم رو هم بارها قطع کردم و عقب موندم ولی همسرم همیشه کرکتر خودش رو داشته ، حس میکنم گم شدم و دیگه وجود ندارم .
بعد هم گریه ش گرفت طفلکم
منم بغلش کردم و دلداریش دارم و با اون یکی دوست ایتالیاییم دوتایی اونقدر باهاش همدردی کردیم و مسخره بازی درآوردیم که یک ساعت بعدش که داشتیم بالاخره از هم جدا میشدیم و خداحافظی میکردیم روی لب هر سه تاییمون لبخند بود ...