|
ماجراهای من و زندگی!
|
دلم کوچولو شده .
این یک اصطلاحیه بین من و حامی برای وقتایی که میخوایم به هم بگیم دل نازک شدیم و تحملمون کم شده و الانه که بزنیم زیر گریه ...
آره ، دلم خیلی کوچولو شده .
حامی باید عمل کنه .
همین یک جمله ی به ظاهر ساده و کوتاه من رو تغییر داده .
حس میکنم یک شبه هم یتیم شدم و هم مادر ...
مناسبات زندگی آدما با هم فرق داره . تو زندگی من و حامی ، اونی که کوه و پشتیبان و محکم و مراقبت کننده ست حامی ئه .
من مسکنم و امید بخش . اما محکم نیستم ، حامی نیستم.
حس میکنم پشتم خالی شده . یک شبه مسئولیت هام چند برابر شده و چیزی که اینو سخت تر میکنه ، اینه که طاقت ندارم درد کشیدنش رو ببینم .
متاسفانه آسیب زانوش شدیده و نقاهتش طولانی و تا مدتها نباید پا زمین بذاره و باید پاش رو بالا نگه داره .
جدا از اینکه برای من خیلی سخته ، از نظر اقتصادی مشکلاتمون چند برابر میشه و از طرفی هم برای خود حامی که یک دقیقه آروم و قرار نداره و نمیتونه یک جا بشینه ، واقعا سخته .
اما خب چه میشه کرد . من قبلا روزهای سخت مریض داری رو گذروندم . یادم نمیره که دو سال پیش ، مادرشوهرم و پاته همزمان مریض و زمین گیر شدن . چه روزهای پر زجر و پرکاری بود .
اما خب حداقل اونموقع بی پولی نبود . الان رسما به کاهدون زدیم و توی تامین هزینه ی حداقل ها موندیم . هنوز کار پیدا نکردم...
.
دیشب از غصه خوابم نمیبرد ، در حد مرگ خسته بودم اما خواب تو چشمام نمیومد ، از ترس اینکه صبح خواب بمونم قرص خواب هم نخوردم و نتیجتا بیدار موندم تا صبح! پنج و نیم حامی رو حاضر کردم ، صبحانه ش رو دادم اما خودم اشتها نداشتم و چیزی نخوردم . سوار ماشینش کردم و راه افتادیم سمت فریدون . کل راه از زیر عینک دودی یواشکی گریه میکردم و مثل همیشه آلرژی رو بهونه کردم .
رفتیم بیمارستان و گفتن شب باید بیاید . فریدون رو رسوندم خونه ش و با حامی رفتیم مارکت تا خرید کنم . در حدی که پول داشتم گوشت و مرغ و مقداری خرت و پرت خریدم اما پولم به سبزیجات تازه نرسید . ناچار باید فریز شده میخریدم که موکولش کردم به بعد .
رسیدیم خونه و لباس های خونه رو تن حامی کردم و دوییدم تو آشپزخونه به شستشوی مرغ و فریز کردن گوشت و...
ساعت ۱۲ دیگه داشتم از خستگی پس میرفتم. ناهار به حامی حاضری دادم و خودم میلم به خواب بیشتر از غذا بود . دو ساعتی خوابیدم و به حالِ جنازه راه افتادم و رفتم کلاس .
فریدون اومد حامی رو برد دکتر و الان توی راه خونه ام ، برم شام درست کنم و امیدوار باشم خبر های خوبی از دکتر برسه ...
.
کسی که توی قطار جلوم نشسته سرطان داره . کل بدنش بی موئه و روی پوستش پر از لکه ست . خانمی غریبه از اون طرف قطار به بیمار سرطانی نگاه میکنه و آروم اشک میریزه . حس میکنم یاد یکی از عزیزانش که مبتلاست یا بوده و از دست رفته افتاده .
فکرم میره سمت عکسی که صبح دیدم:
تعدادی کودک سرطانی که بخاطر حمله ی روسیه به بیمارستانشون در اوکراین ، بیرون از بیمارستان پناه گرفتن .
دلم رو گذاشتم کنار دل پدر مادراشون که توی آشفتگی جنگ، کودک سرطانی دارن ... خدایا بچه ی بیمار داشتن خودش به تنهایی برای نابود کردن آدم کافیه! اینکه بیمارستان بچه ت رو منفجر کنن دیگه ...
میدونم غم من مقابل غم اون پدر مادر ها و خیلی های دیگه واقعا کوچیکه ، اما این منو سرحال نمیکنه . فقط قلبم بیش از پیش فشرده میشه ... اون عکس از صبح حال آشفته م رو آشفته تر کرده .
.
ببخشید حالتونو گرفتم . امروز بیشتر از کل این یک سال و خورده ای ، توی خیابون مرد گی دیدم . امروز روز آدم های غمگین ، مریض و گی بود :) :(
بشه ها ، خیلی دوست دارم باشم ولی به شدت گرفتارم
حامی تصادف کرده و مینیسک زانوش و رباط صلیبیش باهم پاره شده ![]()
احتمال داره مجبور شیم برای درمانش بریم ایران ، هنوز معلوم نیست ![]()
از اون طرف خواهرم اینا ویزا گرفتن و دارن میان پیشمون (لاله خواهر دومیم با همسر و بچه هاش) قشنگ شیر تو شیره اوضاع ![]()
این وسط هم جفتمون داریم زیر بار فشار مصاحبه های کاری و تست ها و آزمون ها شرحه شرحه میشیم ، اونقدر که پروژه ی شخصیم رو عملا بوسیدم و گذاشتم کنار فعلا .
الآن ولم کنن میشینم یک فصل کامل گریه میکنم .
دلم براتون خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد تنگ شده و امیدوارم تو این مدت که نبودم و نیستم ، هیچکدومتون این فضا رو بی خداحافظی ترک نکرده باشین (ترس همیشگیم)
عاشقتونم ، خب؟
سمیرا، رستا، الی، غنچه ، سیما ، مینا ، شایسته ، جودی ابوت ، و همه رفقایی که مغز آشفته و فندقیم قد نمیده ، براتون آرزوی عشق و سلامتی میکنم ![]()
![]()
دعام کنین، خب؟ بووووس .