|
ماجراهای من و زندگی!
|
بشه ها ، خیلی دوست دارم باشم ولی به شدت گرفتارم
حامی تصادف کرده و مینیسک زانوش و رباط صلیبیش باهم پاره شده ![]()
احتمال داره مجبور شیم برای درمانش بریم ایران ، هنوز معلوم نیست ![]()
از اون طرف خواهرم اینا ویزا گرفتن و دارن میان پیشمون (لاله خواهر دومیم با همسر و بچه هاش) قشنگ شیر تو شیره اوضاع ![]()
این وسط هم جفتمون داریم زیر بار فشار مصاحبه های کاری و تست ها و آزمون ها شرحه شرحه میشیم ، اونقدر که پروژه ی شخصیم رو عملا بوسیدم و گذاشتم کنار فعلا .
الآن ولم کنن میشینم یک فصل کامل گریه میکنم .
دلم براتون خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد تنگ شده و امیدوارم تو این مدت که نبودم و نیستم ، هیچکدومتون این فضا رو بی خداحافظی ترک نکرده باشین (ترس همیشگیم)
عاشقتونم ، خب؟
سمیرا، رستا، الی، غنچه ، سیما ، مینا ، شایسته ، جودی ابوت ، و همه رفقایی که مغز آشفته و فندقیم قد نمیده ، براتون آرزوی عشق و سلامتی میکنم ![]()
![]()
دعام کنین، خب؟ بووووس .