ماجراهای من و زندگی!

از آدم های با انصاف خوشم میاد

باعث میشن دید غیرواقعی به خودت و زندگیت پیدا نکنی

یک همکلاسی ایتالیایی داشتم اسمش ربکا بود و ۳۳ سالش بود .

ی روز تو بریک تایم داشتیم گپ میزدیم که شروع کرد به خودش انتقاد کردن . بهش گفتم بکی تو خیلی خوبی! الان توی ۳۳ سالگیتی ، فوق لیسانست رو گرفتی ، مهاجرت کردی امریکا اونجا درس خوندی ،انگلیسی رو پرفکت حرف میزنی، آلمانیت به نسبت خیلی خوبه، الان هم اومدی اینجا داری برای مایکروسافت کار میکنی و حقوق عالی داری ! باز من از خودم بنالم ی چیزی، ولی تو خیلی خفنی!

گفت نمیدونم چرا فکر میکنی باید شرایط من رو با خودت مقایسه کنی؟!

اولا که من ۳ ساله اینجا هستم و تو چند ماهه، من اروپا به دنیا اومدم ، توی یک خانواده ی متوسط رو به بالا، تو مدرسه انگلیسی یاد گرفتم ، با هزینه ی کم لیسانس گرفتم، به سادگی و بدون دردسر رفتم امریکا و با هزینه ی خیلی کمتر از بقیه بخاطر اروپایی بودنم، تونستم درس بخونم . اینکه برگشتم اروپا هم بخاطر گسترش دادن محدوده ی ماجراجویی هام بود و الا میتونستم توی امریکا بمونم و با امنیت شغلی کار کنم ،من اراده کنم تو همه آخر هفته ها راحت سفر میکنم ایتالیا و خانوادم رو میبینم ، اکثر تعطیلات پیششونم، تو چی؟ من اراده کردم بلیط گرفتم اومدم اینجا با واحد پول کشور خودم هزینه کردم، تو چند سال فقط برای ویزا دوییدی؟ ریال درآوردی و یورو خرج کردی؟ چقدر برای تحصیلاتت هزینه کردی؟ توی اون جامعه به عنوان یک زن زندگی کردی و... تو اصلا نباید خودت رو با من مقایسه کنی ، همینکه امروز اینجایی و داری کلاس میای یعنی بزرگترین تلاشت رو در اشل خودت انجام دادی و...

حقیقتا اون روز پشمام ریخت از انصاف این دختر

چون تو کشوری که من زندگی میکنم نژادپرستی موج میزنه و اینکه یک آدم اروپایی اینقدددددر آگاه به خاورمیانه و داستاناش باشه، تورو اصصصلا جاج نکنه که هیچ ، تحسینت هم بکنه واقعاااا برام عجیب بود ... عاشق شخصیتش و آگاهی هاش شدم، خیلی زیاد از ایران و خاورمیانه میدونست، از وضعیت زنان ایران میدونست، نه تنها تحقیر نمیکرد مثل بقیه شون، بلکه به فرهنگ و تاریخ سرزمین ماهم علاقه نشون میداد و میگفت آرزو داره بتونه سفر کنه ایران و زیبایی هاش رو ببینه ... بعضی از کشورهای خاورمیانه و غرب آسیا رو هم سفر کرده بود و دیده بود و با محیط آشنا بود ...

اون روز بکی باعث شد از نو به خودم نگاه کنم ، و حس بهتری به خودم داشته باشم .

امیدوارم همه ی مهاجر ها دوست هایی مثل ربکا پیدا کنن و حداقل از رنج مقایسه رها بشن ...

امیدوارم دور و بر هممون پر باشه از آدمای با انصاف


برچسب‌ها:
مهاجرت
+ تاریخ سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ ساعت 5:2 نویسنده ارغوان |

ولی درستش اینه که ذات آدم اهل رها کردن باشه ...

بلد باشه چیزی که درست نیست رو ول کنه بره

اصلا شاید واسه همین باوره که بالاخره بعد سالها،به فکر مهاجرت جامه ی عمل پوشوندم

رها کردم چیزی رو که باید رها میکردم و رفتم ...

سالها بیو اینستام فقط یک کلمه بود: "عبور"

چون برام مهم بود که یادم نره که در نهایت من عبور کننده ای بیش نیستم

به هر اندازه ای که خدا بهم وقت داده قراره از لحظه به لحظه ی این دنیا عبور کنم

حالا کی عبور میکنه؟ همه رهگذر ها آیا عبور میکنن؟

نه! "عبور کننده" کسیه که "عبرت" میگیره و میگذره ، با بقیه رهگذر ها که فقط میگذرن فرق داره!

و آیا زندگی مگه چیزی جز اینه؟

ما مالک چی هستیم اصلا تو این دنیا؟

ما واااقعا چی داریم؟ چی داریم؟؟؟

هیچی :)

ما هیچی رو واقعا واقعا برای خود خود خودمون نداریم

ما فقط روح های عبور کننده ایم

اومدیم ، میبینیم، درک میکنیم،عبرت میگیریم، میسازیم و میگذریم ...

باید دوباره یادم بیاد که "عابری" بیش نیستم

باید دوباره یادم بیاد که تنها و مهمترین کاری که باید بکنم "عبور کردن" ئه، نه هیچ چیز دیگه ...

چنگ زدن به لحظه ها و موندن درونشون فقط پای تجربه و عبورم رو سنگین میکنه

باید یاد بگیرم که حالا که عملا رها کردم و هجرت کردم، از درون هم باید عبور کنم ، هم از وطنم ، هم از همه ی این لحظه ها...

باید یاد بگیرم که یاد بگیرم و رها کنم ...

جمله م رو مثل جواد خیابانی گفتم ولی حقیقته :)

من فقط یک observer ام ، خیلی خودم و زندگیمو جدی گرفتم :)

آخیش، حس رهایی دارم، مثل حس رهایی عصر های دوازده سالگی که از پنجره ی کلاس زبان به شهر،درخت ها و آسمون و ابرهای تپلی نگاه میکردم و عاشق این تجربه ی زندگی بودم و نگرانی نداشتم ...

تمام وجودم فقط نگاه بود، به اون منظره، به اون لحظه 🥰💚

دیگه چیزی به یکسالگی مهاجرتم نمونده و من حالا میدونم که قلبمم باید مهاجرت کنه ، حالا میدونم که خیلی چیزهارو باید یاد بگیرم، بعد ولشون کنم و برم


برچسب‌ها:
زندگی, مهاجرت
+ تاریخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 9:22 نویسنده ارغوان |

باید خودم رو جمع کنم

این هفته واقعا سخت بود ، تعداد دفعاتی که از استرس زیاد قفل میکنم خیلی بیشتر شده . من واقعا حالم خوب نیست

بله ... نیاز دارم اینو بگم . خسته ام از قوی بودن

خدا میدونه که چقدر تو این یک سال گذشته احساساتم رو مخفی کردم ، نقاب آدمهای قوی و سازنده رو به چهره زدم ، که فقط بتونم از بقیه محافظت کنم . میگفتم من باید خودم رو قوی ، سازنده ، مصمم و شکست ناپذیر نشون بدم تا بقیه نشکنن ... تا بقیه راحت تر بتونن سختی های این راه رو تحمل کنن ... که خیالشون از من راحت باشه . ولی دیگه نمیتونم ... دیگه نمیتونم

نیاز دارم فاصله بگیرم از آدما ... بعد مهاجرت ارتباطاتم با همه طبیعتا مجازی شده ولی به قدری خسته ام که استوری گذاشتم و به همه گفتم مدتی نیاز دارم نباشم، ببخشید اگه پیام هاتون بی جوابه ، برمیگردم .

خیلی مستاصلم، از خودم و بدنم و روانم خسته ام ، همه ش باید به دوش بکشمشون، باهام راه نمیان، خیلی اذیتم میکنن

خوشحالم که حداقل اینجا میتونم به شکننده بودنم اعتراف کنم ، خدا وبلاگ هامونو ازمون نگیره ، فقط ما وبلاگ نویس ها میدونیم که چقدر این پلتفرم برامون باارزش و مهم و تاثیرگذاره💚


برچسب‌ها:
زندگی, افسردگی, مهاجرت
+ تاریخ جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت 18:4 نویسنده ارغوان |

بچه ها خیلی درباره آلمانی خوندن و مهاجرت به کشورهای آلمانی زبان ازم پرسیدین .

من نمیتونم بهتون مشاوره ی تخصصی بدم واقعا کیس و شرایط هرکس فرق داره و من اصلا آدم مناسبی برای مشورت دادن نیستم.

اما اگر فقط یک توصیه بخوام بهتون بکنم که مهمترین توصیه ی ممکنه اینو میگم:

"تا زمانی که حداقل به سطح B1 واقعی نرسیدید مهاجرت نکنید ."

بچه ها، توی آلمان و اتریش و هلند و... کار زیاد پیدا میشه ، اما شما بهترین رزومه ی ممکن رو هم داشته باشین ، تا زبانشون رو بلد نباشید، حتی کار کارگری هم به زور میتونید گیر بیارید . پس برای خودتون هدف گذاری منظم انجام بدین، خودتونو به B1 یا B2 واقعی برسونید و بعد مهاجرت کنید . و الا پشیمون میشید یا خیلی عذاب میکشید . ارزشش رو نداره واقعا . من خیلی هارو میبینم فقط بخاطر آلمانی بلد نبودن برگشتن ایران .

در مورد آلمانی خوندن هم بگم که اصلا با انگلیسی مقایسه ش نکنید، اصلا .

یادگیری آلمانی واقعا صبر ایوب میخواد ... به نظر من شخصیت آدم های هر ملت روی زبانشون اثر مستقیم گذاشته . برای آلمانی یاد گرفتن باید مثل خود آلمانی ها باشید . یعنی باید منظم و روتین دار و صبورانه پیش برید . مثل یک قطار روی ریل باید حرکت کنید . قطاری که اولا سرعتش متوسط اما کاملا ثابته و دوما سر ساعت به ایستگاه ها میرسه . شما برای آلمانی یاد گرفتن باید هرروز ، واقعا هرروز درس بخونید و بدونید برای رسیدن به سطوح واقعی باید خیلیییی صبور باشید ، باید روحیه تون قوی باشه و نذارید کمرتون در مقابل سختی هاش خم بشه ... و فکر میکنم میانگین حداقل دو سال مطالعه ی منظم لازمه تا کم کم براتون شیرین و دوست داشتنی بشه . البته آدم ها باهم فرق دارن .

نکته ی بعدی اینکه آلمانی رو خودخوان نخونید . آلمانی اصلا زبانی نیست که شما بتونید خودخوان شروعش بکنید . با مغز میخورید زمین و ممکنه روند یادگیریتونو به شدت مختل کنه و بدتر عقب بیفتید. خودخوان شاید برای سطح C1 به بالا قابل توصیه باشه . اما تا B2 رو حداقل باید در یک کلاس گروهی و فعال بگذرونید .

به آگهی های B2 در شش ماه و یک سال و... هم توجه نکنید . اینجور آگهی ها فقط برای تلکه کردن شما در این روزگار تب مهاجرته ...

نکته ی بعدی اینکه دنبال پارتنر برای خودتون بگردین به خصوص اگر ایران هستین . تا هرروز حرف نزنی و ننویسی و چت نکنی ، هزاری هم درس بخونی به درد نمیخوره . حداقلی ترین کاری که میتونید بکنید اینه که درباره سناریو های مختلف تو ذهنتون با خودتون آلمانی مکالمه کنید .

هرروز پادکست های ساده ی آلمانی گوش بدین،کارتون های ساده با زیرنویس آلمانی ببینید. تا گوشتون به شنیدن عادت نکنه نمیتونید از پسش بربیاید . یادتون نره که هرروز شما باید با این زبان درگیر باشید . یک روز میتونید دو ساعت بخونید یک روز میتونید بیست دقیقه ، ولی قطعش نکنید .

نکات زیاده ، فعلا اینارو نوشتم شاید بعدا بیشتر بنویسم .


برچسب‌ها:
زندگی, مهاجرت
+ تاریخ جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت 2:23 نویسنده ارغوان |

داشتم اهداف ۱۴۰۲ رو میخوندم ... چهار ماه دیگه سال تمومه و من خیلی عقبم ، باورم نمیشه ۰۲ تا اینجا اینقددددر زود گذشت ، شاید سریع گذر ترین سال زندگیم بود ، واقعا توی شوکم .

مرور میکنم:

آنچه در۱۴۰۲ میخواهم انجام دهم:

روی عزت نفس ام کار کنم .
مصرف شکر رو به حداقل ممکن برسونم .
روتین روزانه مناسب داشته باشم .
فعالیت بدنی مناسب داشته باشم .
روتین خواب مناسب داشته باشم .
آلمانی رو تا B2 بخونم و مدرک بگیرم .
پروژه م رو انجام بدم .

خب تا الان ...

بحث عزت نفس خیلی بحث تخصصی ایه ، دلم میخواست توی این یکسال قشنگ دربارش حداقل دو تا کتاب بخونم ولی نخوندم . اما به صورت فردی روش کار کردم و میتونم بگم امسال از پارسال ۲۰٪ بهترم .

منه شیرینی و شکلات خور، مصرف شکر رو به حداقل ممکن نرسوندم ولی خیلی کمش کردم . از خودم ۶۰ الی ۷۰ درصد در این زمینه رضایت دارم .

فعالیت بدنیم همچنان کمه اما دیگه از صفر مطلق خارج شده . فعلا ۲۰٪ در این مورد از خودم راضیم و امیدوارم تا آخر سال وارد روتینم بشه و به حداقل ۷۰٪ برسه .

روتین خوابم واقعا فاجعه ست اما همه ش هم تقصیر خودم نیست . شاید خودم ۲۰ تا ۳۰ درصد مقصر باشم . محیط زندگی اشتراکی و کابوس ها و پنیک اتک های حین خواب که رسما ۶ ماه تمام زندگیم رو مختل کرد و حتی یک شب هم نتونستم ممتد بخوابم یا کامل بخوابم دلیل اصلی بود . دیگه فشار های روحی پس از مهاجرت باید یک جایی خودشو نشون بده دیگه ... روی سلامت گوارشم و سلامت خوابم خودش رو نشون داده شدیدا .

خب میرسیم به بحث ... ی آلمانی ... من تا A2 کلاس رفتم ، امتحانش رو هم با نمره ی خوب قبول شدم . دیگه کلاس نرفتم برای ادامه و قراره از ژانویه دوباره برم کلاس . خوش بینانه تا آخر سال شمسی، B1 رو میتونم مطالعه کنم . نمیگم یاد بگیرم ، میگم مطالعه کنم ، چون به خصوص در زبان آلمانی رسیدن از مرحله ی مطالعه به یادگیری کامل خیلی زمان میبره . من با اینکه نمره ی A2 م بالا بود و حتی مثلا توی بخش sprechen نمره م کامل بود باز به هیچ عنوان A2 واقعی نیستم .A2 ی کیکم . من نهایتا A1 واقعی ام که اگه اونم نباشم باید برم بمیرم . رسیدن به B1 واقعی حداقلِ حداقل یکسال دیگه برام زمان میبره ، اونهم در صورتی که کل یکسال پیش رو رو خوب زبان بخونم .

اینکه توی اهدافم نوشتم خوندن B2 و قبول شدن در آزمون، برای شرایط من بسیار هدف گذاری ناپخته ای بوده و دلیلش هم قابل درکه . واقعا این غول رو نمیشناختم . اگر شناخت داشتم نهایتا باید به رسیدن به A2 واقعی قانع میبودم . حالا چرا الان به جای A2 واقعی در A1 واقعی هستم؟ بله ، کم کاری کردم . اما خودم رو سرزنش نمیکنم . توان عملیم با توجه به شرایطم اینقدر بوده . من به نسبت اکثر مهاجر ها در وضعیت زبانی خوبی هستم ، اما به نسبت اقلیت مهاجر های موفق و درجه یک پایینم . اما قرار هم نیست خودم رو نه با پایین تر از خودم نه با بالاتر از خودم مقایسه کنم . من باید ارغوان پایان ۱۴۰۲ رو با ارغوان پایان ۱۴۰۱ مقایسه کنم که ازش ۶۵٪ رضایت دارم .

پروژه ...آه ای پروژه ی عزیزم ... هنوز نمیتونم درباره ی پروژه م باهاتون حرف بزنم . با خودم قرار گذاشتم حداقل وقتی ۴ فاز از پروژه رو تموم کردم بیام براتون بنویسم ازش . اما الان فقط ۱ فاز رو انجام دادم و این خیلی رو مخمه که اینقددددر ازش عقبم . امیدوارم باسن شریفم رو جمع کنم و حداقل تا پایان سال شمسی یک فاز دیگه رو انجام بدم .

خب ... این هم از اهداف ۰۲ ... در ۰۲ سه هدف پیش بینی نشده بهم اضافه شد : اولیش پیدا کردن کار داوطلبانه و دومیش پیدا کردن کار واگعی و سومیش پیدا کردن خونه و گرفتن وسایل... این سه بخش زیادی از انرژی ای که روی اهداف از پیش تعیین شده م قرار بود بذارم رو ازم گرفتن ، سومی که به ناچار و به لطف خدا انجام شد. توفیق اجباری فوق العاده ای بود .اما با خودم قرار گذاشتم که فقط هدف اول رو امسال انجام بدم و هدف دوم رو شیفت بدم به سال بعد چون هنوز زبانم در حد کار کردن خوب نیست همچنین وضعیت روحی و جسمیم بحرانیه ، چهار ماه وقت دارم با فوکوس بیشتری روشون کار کنم . فعلا که خیلی بدم ، خیلی ... عفونت اندام تحتانی ، خونریزی روده ، پلیکیستیک کوفتی ، میگرن ، پنیک اتک های تکرار شونده ، افسردگی و اضطراب، رفقای ناعزیز و ناخونده ی هرروزم هستن ، اما چاره ای جز ادامه دادن ندارم .

همین الان که براتون مینویسم در ۲۴ ساعت گذشته دو پنیک اتک، میگرن شدید و دل درد رو تجربه کردم و از شدت بدن درد مجبور شدم کل روز توی تخت بمونم و فقط بتونم کمی زبان بخونم . اما باید بتونم ، هیچ راه دیگه ای ندارم و الا باید داوطلبانه برم سرمو بذارم و بمیرم.

مثل همیشه کلی عشق بهتون ، دوستتون دارم عزیزانم


برچسب‌ها:
زندگی, افسردگی, مهاجرت
+ تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ ساعت 6:8 نویسنده ارغوان |

این سومین باریه که دارم موقع آلمانی خوندن پنیک میکنم ...

از صبح خیلی فشار روم بود ،استرس دوتا مصاحبه ی کاری ، مشاجره با حامی و بعد مجبور کردن خودم به خوندن یک متن سخت آلمانی ... دیگه زیادی بهم فشار اومد و پنیک شروع شد .

حالا کاری نداریم ولی موقع آلمانی خوندن پنیک نکنی تعحبه

من وقتایی که پنیک میکنم گلاب حالمو خیلی سریع خوب میکنه ... دقت کنید که گلاب حتما باید خالص باشه . بابای حامی خودش برامون گلاب درست میکنه و واقعا چندین بار منو تو پنیک های سختم نجات داده .

بجاش ریده تو وضع آلرژیم

دیگه همین دیگه ، یک بار دیگه زنده موندم ، خودافس


برچسب‌ها:
زندگی, افسردگی, مهاجرت
+ تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ ساعت 4:8 نویسنده ارغوان |

میدونم شاید نباید اینو بگم ولی دوست دارم احساس و نظرمو ابراز کنم :

من واقعا از این زنای امریکایی که عین موش توله میزائن و دورشون کلی بچه ست متنفرمممم!

واقعا با دیدنشون تهوع میگیرم

و متاسفانه خیییییلی زیادن ، خیلیییی...

.

حالا چرا میگم امریکایی‌؟ چون این پدیده رو بیشتر تو زنان امریکا میبینم نه اروپا ...

چرا دیدن یک زن مثلا افریقایی با شونصدتا بچه اذیتم نمیکنه؟ چون اون زن افریقایی تو جهان سومه ولی اون زن امریکایی تو جهان اول .

آیا زیاد بچه داشتن رو نشوندهنده ی عقب موندگی میدونم؟ بله در این دوره زمانه بله .

به خصوص توی خراب شده ای به نام امریکا که واقعا جهان خوار و فاکینگ مصرف گراست ...

+ تاریخ دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 6:17 نویسنده ارغوان |

دومین درخواست کارم هم بدون اینکه حتی به مصاحبه کشیده بشه ، رد شد .

میدونم نباید ناامید بشم ، گرفتن کار اول همیشه سخته و هزاران درخواست باید داد و مصاحبه کرد و امیدوار بود تا قبول بشی ...

دوباره دوتا درخواست دیگه فرستادم ، ببینم چی میشه.

فکر میکنم باتوجه به روحیاتم بهتره توی محیط های NGO یا خیریه ها کار پیدا کنم . نمیدونم واقعا نمیدونم ، امیدوارم خدا خودش بهترین راه رو جلوی پام بذاره .

.

باید برم دوباره کلاس زبان ، من منظم نیستم و خودخوان پیش نمیرم و حسابی افت کردم تو این ۳ ماه اخیر .

.

دعواهامون با حامی خیلی زیاد شده و مثل همیشه عامل اصلیش فریدونه . نمیدونم نیل و فریدون طلاق میگیرن یا با هم میمونن، در هر دو حالت من همیشه گیر فریدون میمونم . امیدوارم اگر طلاق به صلاح نیله ، حداقل اون از شر فری راحت شه .

میخوام مثبت باشم و سعی کنم رابطه م رو با فریدون بهتر کنم ، برای هزارمین بار تو این ۷ سال تلاش یک طرفه کنم ، از طرفی نیل رو هل بدم که برن تراپی و زوج درمانی ، اینجوری خیالم راحته که همه تلاشمو کردم . خوشحالم که هیچکدوممون بچه نداریم . اینجوری تصمیم گرفتن راحت تره . خدایم شکر

این رو هم بگم که اگه من تو این خانواده نبودم ، روابط همگی از بین رفته بود ، تلاش های من این خانواده رو نگه داشت ، بازهم خداروشکر که بهم لیاقت داد و لطف کرد بهم.

.

من ۲۹ روز اومدم ایران و الان که برگشتم دوباره کابوس هام شروع شدن . پس درست فکر میکردم ، بخاطر داروهام نبوده که کابوس میدیدم، بخاطر فشار روحی و دلتنگی برای خانواده ست .

.

افسردگی پاییز +pms +فشار های روانی بی پایانی که حامی بهم میاره داره خلم میکنه ... روزای سختیه ، ولی باید درستش کنم .


برچسب‌ها:
زندگی, افسردگی, مهاجرت, زندگانی‌مشترک
+ تاریخ جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 4:46 نویسنده ارغوان |

نیل میگفت: ارغوان تو خیلی قوی ای که با وجود اینهمه تشر و اذیت های حامی و فریدون باز هم میشینی پشت رول و رانندگی میکنی ... من نمیتونم مثل تو باشم!

بهش گفتم میدونی چرا همه اذیت هاشونو ندید میگیرم و کار خودمو میکنم؟

چون یکی از قشنگ ترین روزهای زندگیم وقتی بود که حامی سفر بود و من توی ایران تنها بودم ، ماشین رو برداشتم مامان رو سوار کردم رفتیم خرید هامونو انجام دادیم و بعدش رفتیم آبمیوه فروشی و نوشیدنی محبوب مامان، یعنی هویج بستنی گرفتیم و یک ساعتی نشستیم و با هم گپ زدیم ، بعد هم انداختم توی یک جاده ی پرخطر و پیچ در پیچ ولی جنگلی و فوق العاده زیبا که حامی هیچوقت بهم اعتماد نمیکرد تا توش رانندگی کنم و شیشه هارو دادیم پایین و با مامان کلی از هوا لذت بردیم ، به سگ ها غذا دادیم ، از کشاورزهای محلی خرید کردیم و برگشتیم خونه ...

اگه حامی اونموقع ایران بود من عمرا همچین تجربه ی قشنگی رو با مادرم میداشتم چون بهم اعتماد نمیکرد تا رانندگی کنم ...

حالا که از مامانم دورم و پر از حسرتم که چرا از این خاطره ها بیشتر باهاش نساختم، قدر میدونم و نمیذارم دیگه اعتماد به نفسم رو برای رانندگی که هیچ برای هیچ کاری ازم بگیرن ...

من دیگه نمیذارم بهم حسرت نزیستن بدن

من کار خودم رو میکنم

و این مساله رو تعمیم میدم به همه جنبه های زندگیم


برچسب‌ها:
زندگی, زندگانی‌مشترک
+ تاریخ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:30 نویسنده ارغوان |

مرد ها نه فقط توی جامعه ی ما ، بلکه در کل جهان صاحب امتیازن ...

ما زنها به جز با سمج بودن و سفت و محکم بودن نمیتونیم حقمونو از جامعه مطالبه کنیم .

و در این مسیر تاااا جایی که زور مرد ها میرسه ، بهمون برچسب هایی مثل سلیطه، پرخاشگر ، مادر فولاد زره و... میچسبه ...

اما خب چه میشه کرد، چاره ای جز یک گوش در و یک گوش دروازه کردن و در مواقعی نشوندن مردهای پررو تر سرجاشون نداریم ...

خلاصه که بدونید هیچ چیزی مثل قدرت یک زن، مرد های سمی رو نمیتونه از پا دربیاره و اونها هم برای پس گرفتن امتیاز هایی که تاریخ و فرهنگ و جامعه بهشون داده دست به هررررکاری میزنن .

از تحقیر و سرزنش و بددهنی و پررویی و گرفتن استقلال و انوااااع و اقسام کنترلگری های ذهنی و جسمی و حتی خشونت فیزیکی و جنسی گرفته تا یکی از منفورترین کارهاشون یعنی گس لایت کردن و بازی های روانی ...

ولی گول نخورید زنان عزیزم، به جای شک کردن به خودتون و اجازه دادن به اونها برای سو استفاده از اعتماد به نفس کمتون (طبیعیه که زنان به خصوص در جامعه ی ما به واسطه ی تحقیر از بدو تولد توسط مردان خانواده و جامعه کم اعتماد به نفس باشن)، قوووووی باشید، ثابت قدم باشین و برای رسیدن به خواسته هاتون تلاش کنید ... مثل اونها از کللللی ابزار مختلف استفاده کنید و حقتون رو از جامعه و نظام خانواده بگیرید .

یادتون نره که جعبه ابزار ما زنها از اون مردان سمی بیشتر نباشه کمتر نیست .

بخاطر جبر زمانه همه ی ما از بدو تولد به اجبار سرباز به دنیا میایم . هرکس در حد خودش یک جنگی داره، فقط اشل هاش کوچیک و بزرگ میشه . مطالعه کنید دخترای خوبم ، شاید شما خودتون هم متوجه نباشید که داره ازتون سو استفاده میشه یا تحت خشونت هستین . حقوقتوتو بشناسید . از منابع درست هم بشناسید نه از منابع فمنیسم پست مدرن جهان اول ... به جای تسلیم سرنوشت و جنگ زده موندن، بجنگید ، هرچقدر کوچیک ولی شروع کنید و نذارید حقوقتون پایمال بشه.

گوی باشید زنان من گوی باشید

+ تاریخ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 4:52 نویسنده ارغوان |

یک روزی آخرین نامه هامو برای آدمایی که بهشون اهمیت میدم مینویسم، میذارمشون توی کمد و برای همیشه میرم 🚶

+ تاریخ یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:20 نویسنده ارغوان |

من یک بعد نان باینری توی وجودم دارم که چند وقتیه اون بالاست ...

لوازم آرایشام دارن خاک میخورن ولی راضیم که به این بعد وجودم احترام میذارم 🤟

+ تاریخ شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 4:18 نویسنده ارغوان |

آرگ هوان چیه دیگه؟؟

چرا باید اینا صدام کنن آرگ هوان؟

+ تاریخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:21 نویسنده ارغوان |

دلم پول زیاد و غذاهای خیلی خوشمزه میخواد :)

+ تاریخ دوشنبه هشتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 4:38 نویسنده ارغوان |

میخواستم فینگلیش توی یوتوب سرچ کنم خواهر ، به جای khahar ، نوشتم chahar ... میدونستم یک جای کار داره میلنگه اما اصلا یادم نمی‌اومد که خ رو به انگلیسی چجوری مینوشتیم

این جا بود که کمی به خودم امیدوار شدم ، چون فهمیدم بالاخره میخ آهنین آلمانی کمی در مخ سنگیم فرو رفته

جالب اینجاست که این چند وقته فهمیدم که وقتی به رسم الخط آلمانی عادت میکنی،هموطنان گرامی فکر میکنن بی سوادی

مثلا زیر یک پست نوشتم ، Perfekt ,و یک هموطن گرامی کلی مزخرف ریپلای کرد با این مضمون که اگه بلد نیستی انگلیسی بنویسی مگه مجبوری و...

منم اصلا حتی حال توضیح دادن نداشتم و گذاشتم در حس باسوادی خودش غرق بشه

یا اینکه چند وقت پیش ها به جای ایدئولوژی ناخودآگاه نوشتم ایدئولوگی و باز مورد هجوم هموطنان آریایی خودم قرار گرفتم .

حالا خوبه که ننوشتم سیشولوگی و الا عزیزان جامه میدریدند و خشتک پاره مینمودند

چقدر خوبه که ما ایرانی ها اینقدر سرمون تو کون همه و همگی یک تنه پلیس گشت هستیم برای خودمون ...

صلوات

+ تاریخ دوشنبه هشتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 1:12 نویسنده ارغوان |

۱۱:۴۵ ، توی سالن ناخنم :)

.

۱۲:۴۵ ، ریموو شد ، خدا بخیر کنه! :)

+ تاریخ شنبه ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت 13:14 نویسنده ارغوان |

حرف جدیدی ندارم ، به جاش تا دلت بخواد حرف همیشگی دارم:

بی پولی!

اینبار از همیشه بیشتر ... اونقدر که حتی پول سوخت هم ندارم و ماشین خوابیده یک گوشه... سوخت چیه؟! اونقدر که پول پنیر صبحونه نیست ...!

و بخش زیادی از این بی پولی تقصیر منیه که سرکار نمیرم ... تقصیر منه ترسان از کار و جامعه ست ...

تنفر از خودم این روزها در بالاترین حد ممکن خودشه ، فقط خودم از خودم متنفر نیستم ، کل خانواده ازم متنفرن . در اول صف فری بعد حامی و بعد نیل ...

دیگه مهم نیست که چقدر زن خانه دار خوبی شدم ، مهم نیست که همیشه وعده های غذایی متنوع و سالم توی خونه هست، خونه تمیز که نه خیلی تمیزه ، لباس ها آماده و اتو کشیده شده ست ، گلدون ها سیرآبن و به هم ریختگی وجود نداره... نه مهم نیست ... مهم اینه که من آورده ی مالی مستقیم ندارم .

از وقتی که از نیل و فری جدا شدیم دو ماه میگذره ، الان موعد اجاره ی دوم خونه هاست و به معنای واقعی کلمه زاییدیم ...

این در حالیه که هنوز دپوزیت خونه ی فری اینارو هم ندادیم!! چهار هزار یوروی ناقابل!!

حساب فری همین الآنش هم ۷۰۰۰ یورو مینوسه و کلی بدهکاریم به بانک ... پس انداز نیل تموم شده و درآمد حامی کفاف نمیده ...

استرس و فشار داره پاره م میکنه . فشار روانی خانواده و تحقیری که بابت کار نکردنم میکشم هزار برابر درد بی‌پولی رو بیشتر میکنه .

فردا وقت ترمیم ناخن دارم ، از طرف خانواده ی پدری ما یک اختلال ژنتیکی در چیدمان کلسیمی استخوان و ناخن هامون داریم . برای همین استخوان ها، دندان ها و ناخن هامون شکننده ست ... از چهارسالگی توی دندونپزشکی ام ، نصف دندونام به عصب رسیده و بارهاااا شکسته ، پاهام چندبار در راه رفتن معمولی و زمین خوردن های معمولی شکسته و ناخنام نیاز به لمینیت داره و الا از وسط نصف میشه و ترک میخوره ... اما به قدری اوضاع مالیمون فاجعه ست که فکر کنم مجبورم فردا به ناخنکاره بگم ریموو کن و از ته بزنشون... مرتب دستکش دستم کنم و امیدوار باشم توی کار ناخنام کنده نشه... هممون خوب میدونیم که ناخن های سالم توی کار سنگین خونه چقدر داغون میشه ، چه برسه به ناخن های مریض من ... اما چاره ای نیست ، نمیتونم از پس هزینه ش بربیام ... کون لقم ، میخواستم برم سرکار!

به معنای واقعی کلمه : خاک بر سرم !


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ شنبه ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت 2:50 نویسنده ارغوان |

از جمله چیزهایی که هیچوقت تو کونم نرفتن:

نوشابه و مایکل جکسون !

چرا آدما از این دوتا خوششون میاد؟ هیچوقت نفهمیدم

شما چطور؟

_ این لیست تکمیل میشه .

+ تاریخ چهارشنبه سوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 23:31 نویسنده ارغوان |