|
ماجراهای من و زندگی!
|
ولی درستش اینه که ذات آدم اهل رها کردن باشه ...
بلد باشه چیزی که درست نیست رو ول کنه بره
اصلا شاید واسه همین باوره که بالاخره بعد سالها،به فکر مهاجرت جامه ی عمل پوشوندم
رها کردم چیزی رو که باید رها میکردم و رفتم ...
سالها بیو اینستام فقط یک کلمه بود: "عبور"
چون برام مهم بود که یادم نره که در نهایت من عبور کننده ای بیش نیستم
به هر اندازه ای که خدا بهم وقت داده قراره از لحظه به لحظه ی این دنیا عبور کنم
حالا کی عبور میکنه؟ همه رهگذر ها آیا عبور میکنن؟
نه! "عبور کننده" کسیه که "عبرت" میگیره و میگذره ، با بقیه رهگذر ها که فقط میگذرن فرق داره!
و آیا زندگی مگه چیزی جز اینه؟
ما مالک چی هستیم اصلا تو این دنیا؟
ما واااقعا چی داریم؟ چی داریم؟؟؟
هیچی :)
ما هیچی رو واقعا واقعا برای خود خود خودمون نداریم
ما فقط روح های عبور کننده ایم
اومدیم ، میبینیم، درک میکنیم،عبرت میگیریم، میسازیم و میگذریم ...
باید دوباره یادم بیاد که "عابری" بیش نیستم
باید دوباره یادم بیاد که تنها و مهمترین کاری که باید بکنم "عبور کردن" ئه، نه هیچ چیز دیگه ...
چنگ زدن به لحظه ها و موندن درونشون فقط پای تجربه و عبورم رو سنگین میکنه
باید یاد بگیرم که حالا که عملا رها کردم و هجرت کردم، از درون هم باید عبور کنم ، هم از وطنم ، هم از همه ی این لحظه ها...
باید یاد بگیرم که یاد بگیرم و رها کنم ...
جمله م رو مثل جواد خیابانی گفتم ولی حقیقته :)
من فقط یک observer ام ، خیلی خودم و زندگیمو جدی گرفتم :)
آخیش، حس رهایی دارم، مثل حس رهایی عصر های دوازده سالگی که از پنجره ی کلاس زبان به شهر،درخت ها و آسمون و ابرهای تپلی نگاه میکردم و عاشق این تجربه ی زندگی بودم و نگرانی نداشتم ...
تمام وجودم فقط نگاه بود، به اون منظره، به اون لحظه 🥰💚
دیگه چیزی به یکسالگی مهاجرتم نمونده و من حالا میدونم که قلبمم باید مهاجرت کنه ، حالا میدونم که خیلی چیزهارو باید یاد بگیرم، بعد ولشون کنم و برم 