ماجراهای من و زندگی!

از یک جایی به بعد اونقدر سرعت تغییراتت (بهش بگیم رشد؟) زیاد میشه که دیگه نمیتونی ورژن جدیدت رو برای کسی توضیح بدی و دربارش حرف برنی . آدما به خودشون میان و میبینن دیگه نمیشناسنت و انگار کاملا با آدم جدیدی مواجه شدن .

فکر میکنم این دو سال من رو وارد این فاز کرد .

نمیتونم بگم چقدر با دو سال پیشم فرق کردم و همه ش رو هم از جرئت کردن و خارج شدن از منطقه امنم دارم .

کار تو سرزمین غریب و در حد توان سر و کله زدن با جامعه ی جدید ، از من انسان خیلی متفاوتی ساخته .

.

از این هفته دارم تلاش میکنم سررشته ی زندگی رو پیدا کنم و به دست بگیرمش . من به معنای واقعی بعد از جنگ ، نامم "گمگشته" بود .

فعلا تنها راهی که به ذهنم رسیده توجه به نیاز ها و علائقمه .

نگاه میکنم در روز ببینم ارغوان نیاز به انجام چه کارهایی داره: مثلا خونه ی نامرتب و کثیف برای من مثل تهدید جانی میمونه ، یا غذای ناسالم خوردن منو دیوونه میکنه .نیاز دارم که هرروز داروهامو مرتب بخورم . به بهداشت و مراقبت از پوست و دندونام برسم . عدم ارتباط با خانوادم و تنها دوست صمیمیم هم بهم خیلی فشار میاره . بعلاوه برای اینکه بتونم امنیت شغلیمو حفظ کنم باید پروژه های کاریمو انجام بدم. پس نیاز دارم در هفته یک تایم مناسبی رو برای رسیدگی به خونه و خرید و آشپزی سالم و رسیدگی به نیاز های جسمیم و تماس با عزیزان و ارتقای شغلیم وقت بذارم . و البته تعدادی آشنا اینجا دارم که بنابر مصلحت باید بهشون سر بزنم و دعوتشون کنم .

و حالا لیست بلند بالای علایقم که مدتهاست بهشون نپرداختم:

یکساله که از یک علاقه ی مهم زندگیم دور موندم و اونهم کتاب خوندنه . از وقتی اومدیم تو این خونه هروقت هوا خوب بود میرفتم توی بالکن و کتاب میخوندم اما الان واقعا ۶ ماهه که در بالکن رو هم باز نکردم و حسابی کثیف شده و گلدونا حسابی رسیدگی میخواد و باید دوباره سیف زونم رو اونجا برای خودم درست کنم .

دوست دارم با حامی ویدیو گیم بازی کنیم ، درسته تلوزیون نداریم ولی تو همین صفحه کوچیک لپ تاپ هم میشه بازی کرد . دوست دارم یک سفر کوتاه بریم ، من سالهاست که سفر نرفتم چون اکثرا یا پول نداشتم یا وقت و بیشتر اوقات هر دوش رو . دوست دارم تو فستیوال های تابستونی غیر موزیکی اینجا شرکت کنم (از هرگونه فستیوال اوتدور موزیک متنفرم). دوست دارم امسال حداقل دوبار بریم فستیوال فیلم . میدونم که همه چیز تو این فستیوالا گرون و بی کیفیته اما مردم وایب خیلی شادی دارن و تماشای مردم حالمو بهتر میکنه .

دوست دارم یک شب با حامی یا چهارتایی با خواهرم اینا بریم کاباره . من از کلاب بدم میاد ، هیچوقت نتونستم با کلاب و دیسکو و... ارتباط بگیرم . اما کاباره برام جالبه و از محل کارم یک آفر پنجاه درصد تخفیف برای یک کاباره ی معروف گرفتم که فرصت خیلی خوبیه که بالاخره برم چون در حالت عادی پولش رو ندارم یا ترجیح میدم این پول رو برای کنسرت رفتن سیو کنم .امیدوارم بتونیم بریم .

من عاشق موزه ام . به خصوص موزه های تاریخ تمدن و هنر . اتفاقا اینجا دوتا موزه ی فوق العاده تاریخ تمدن و هنر و همچنین تاریخ طبیعی هست که جاذبه توریستیه و باورم نمیشه بعد ۳ سال هنوز نرفتم . دلم میخواد برم حتما . گرچه که خیلی بزرگن و چون زیاد نمیتونم راه برم شاید فقط بخشیش رو بتونم ببینم . بعلاوه من میمیرم برای کتابخانه های تاریخی و اینجا یک کتابخانه ی تاریخی معروف هست که توی لیست تماشامه .

دو تا فصل آخر سریال مانستر رو ندیدم . امسال تابستون میخوام حتما ببینمش .

دلم میخواد روی پروژه ی مشترکم با دوستم کار کنیم ولی از اونجایی که خیلی سخت و بزرگه و من این مدت فقط درگیر survive کردن بودم، نتونستم براش کاری بکنم که این توی تاپ لیستمه .

خب فعلا لیست علایق رو همینجا نگه میداریم .

از لیست نیاز ها ، دوتا عضو همیشه جدا نشدنی جا موندن:

آلمانی و کاهش وزن .

من واقعا حداقل فعلا توان جسمی و روانی کلاس رفتن از هیچ مدلش رو ندارم . اگر هنر کنم یک مدت سلف استادی میکنم در غیر اینصورت فقط روزهامو با شنیدن پادکست و تماشای ویدیو های آموزشی کوتاه مکالمه میگذرونم . پروژه ی زبان میفته برای بعد تابستون . واقعا نیاز دارم مخمو ازش خالی کنم .

کاهش وزن هم که دغدغه و تلاش من در بیشتر عمرم بوده . من از ۱۰ سالگی شروع به چاق شدن کردم و الان ۱۹ ساله که میخوام لاغر شم 😂

ولی خب از یک جایی به بعد دیگه خواست نیست یک ضرورته و من الان توی همون نقطه ام . راستش من هیچ مشکلی از نظر زیبایی ندارم . من خودم رو چه وقتی نرمال سایز بودم چه الان که پلاسم زیبا میبینم .

مشکل من سلامتی و پایین بودن کیفیت زندگیه . ارغوان چاق موبیلیتی خیلی کمی داره، زود خسته میشه و پا و کمر درد میگیره و بخاطر همین موارد هم کم طاقت میشه و خلقش تنگ میشه. بدن من شده زندان من و دلم میخواد از این زندان رها شم . تقریبا ۱۲ سال پیش بود که خودم رو از شر اضافه وزن خلاص کردم . چقددددر زحمت کشیدم چقددددر ... رژیم های سفت و سخت، باشگاه رفتن های سفت و سخت باعث شد تا موبیلیتیم خیلی عالی بشه طوری که هرروز یکساعت میدوییدم و حداقل روزی ۳۰۰ تا دراز نشست میرفتم . اونموقع ۲۵ کیلو اضافه وزن داشتم که دادمش رفت و الان ... ۴۰ کیلو اضافه وزن دارم ... بدنم واقعا کشش نداره و عضلات و استخونام هرروز التماسم میکنن که لامصب ی کاری برامون بکن .

راستش چاق بودن به خودی خود دردناک نیست . اما اگر شما چاقی باشید که فعالیت زیادی داره (مثل من) زندگیتون میشه درد بی نهایت ... و من هرروز دارم عذاب میکشم از درد .

امیدوارم ارغوان خانم امثال حداقل ۱۵ تاشو از رو دوشمون برداره .

دوستتون دارم مراقب خودتون باشید ، دعام کنید عزیزانم 😘💕


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 5:26 نویسنده ارغوان |

سلام به همه بچه هایی که سراغمو گرفتین به خصوص رضا جان که چندبار برام کامنت گذاشته بود. ممنونم از محبتتون . امیدوارم حالتون حسابی خوب باشه .

متاسفانه نمیتونم بنویسم ...

نمیگم خوبم ولی ادامه میدم .

چه دو سالی رو گذروندم . فکر میکنم برای اکثرمون دو سال طاقت فرسایی بوده . چه داخل نشین و چه خارج نشین .

اميدوارم دیگه جنگ نشه . همون یک روزی که اتک ها شروع شد من دوباره ریست شدم و فرو پاشیدم . توان روانم صفره ، به تلنگری فرو میریزه.

.

خب بعد مهاجرت فهمیدم خوشبختی به مکان نیست و عنوان "سفری در جستجوی خوشبختی" ، دروغ محضه . خوشبختی تو قلب آدمه به مکان ربط نداره . دوستانی دارم که تو همین وضع فعلی ایران کیفیت زندگی خیلی بالاتری از من دارن و آدمای خوشحال تری هستن، دوستانی هم دارم اینجا که با شرایط مالی خیلی بهتر از من و رفاه خیلی بیشتر از من، احساس خوشبختی نمیکنن .

شاکرم خیلی زیاد . هفت سال پیش تصمیم گرفتم مسیر زندگیمو به این سمت ببرم و خدا خواست و شد . امروز روی ابر ها نیستم اما تا ابد از خودم و خدا ممنون میمونم که مهاجرت کردم . چون اگر مهاجرت نمیکردم هیچوقت دیدم به ینگه دنیا و آدمهای مهاجر واقعی نمیشد .

همیشه فکر میکردم مهاجرا، پولدار و خوشبختن، غرب خیلی رو قانون و قاعده اداره میشه و رفاه و شادی بیشتری رو میشه تجربه کرد . حس میکردم یک فرصت خیلی مهم رو از دست میدم اگر مهاجرت نکنم و خوشحالم که اینکارو کردم و فهمیدم چقدر واقعیت با تصوراتم متفاوت بوده .

فهمیدم ما آدما هرجای دنیا عین همیم . همه دغدغه های مشابهی و رنج های مشابهی داریم . چه آسیایی باشیم و چه اروپایی . چه مهاجر باشیم و چه در وطن .

زندگی سراسر تلاش برای بقاست .

و ما ساکنان فعلیِ زمین، ناقلانِ این نفرین به نسل های بعد هستیم :)


برچسب‌ها:
زندگی, مهاجرت
+ تاریخ دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 2:39 نویسنده ارغوان |