ماجراهای من و زندگی!

پارسال که ایران بودیم ، دخترخاله م رو تو خیابون خفت کردن ، قمه گذاشتن زیر گلوش و خونی مالیش کردن و بعد طلاهاش ، گوشی و کیفش رو زدن . روزی که دیدمش با اینکه یک هفته از حادثه گذشته بود عین ابر بهار اشک میریخت و میلرزید و هنوز که هنوزه با تروماش کنار نیومده.

چند وقت بعد کیف پول بابام رو زدن . پیارسال گوشی دوتا دیگه از دخترخاله هامو زدن. امسال برای دومین بار گوشی پسرعموم رو زدن . سال دو کارشناسی هم کیف رفیقم رو زدن و گوشی اون یکی رو از زیر چادر و توی کیف در بسته بلند کردن ...

یکبار دو سالم که بود خونمونو خالی کردن و یکبار وقتی ۱۵ سالم بود نصفه شب برگشتیم خونه و دزدها توی خونمون بودن و داشتن خونه رو خالی میکردن ...

سه سال پیش دزدها ریختن خونه ی دوستم و باباش رو کشتن و طلاهاشونو بردن.

یادم نمیره که چقدر هرسری توی کوچه و خیابون که راه میرفتم میترسیدم و استرس داشتم که نکنه گوشی یا کیفمو بزنن . توی ماشین جرئت نداشتم شیشه رو بکشم پایین ، اگر مجبور بودم تو ماشین تنها بمونم حتما درو قفل میکردم ، با اینکه میدونستم خیلی هم امنیتم رو تضمین نمیکنه چون وقتی پسرداییم تو ماشینش نشسته بود ، خفت گیر ها اومدن ، شیشه ی ماشینشو شکوندن و لختش کردن و ماشینش رو هم بردن ...

فردا کریسمسه ... مثل شب عید خودمون فروشگاه ها غلغله ست ، صف های خرید طولانیه و همه جا حراج زدن و مردم از آخرین ساعت ها برای خرید استفاده میکنن .

رفته بودم تا برای همسایمون و چندتا از دوستام هدیه بخرم ، از اونطرف شب تولد حامی ئه و کلی خرید هم از قبل کرده بودم و دستم حسابی پر بود . این وسطا نمیدونم چیشد که گوشیمو گم کردم .

حالم به قدری خراب شد که خدا میدونه . به زور یک گوشه ی فروشگاه جا باز کردم و کیفم رو ریختم بیرون ، دونه دونه کیسه خرید هام رو زیر و رو کردم و جیب هامو گشتم . خاطرات دزدی های ایران برام زنده شد ... وای ، یعنی گوشیمو تو این شلوغی زدن؟ خاک تو سرم چرا بیشتر حواسم جمع نبود؟ یک چیزی ته دلم میگفت امکان نداره اینجا ازت دزدی کرده باشن ، حتما انداختیش ی جایی ... ولی مغز تروما زده م باور نمیکرد .

با بغض واسترس کلی صبر کردم تا سر یکی از صندوقدار ها خلوت شه و بهش گفتم گوشیمو اینجا گم کردم میشه بهم زنگ بزنید و کمکم کنید پیداش کنم؟ خدا خدا میکردم سایلنت نباشه چون از سرکار میومدم و همیشه سرکار گوشیمو سایلنت میکنم و گاهی یادم میره خارجش کنم .

گوشیشو برداشت ، شمارمو زدم و راه افتادیم تو اون فروشگاه شلوغ و بزرگ دنبال صدای گوشی گشتن . صدایی نمیشنیدم . داشتم ویوونه میشدم ، حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟

یوهو از دور یک خانم حدودا ۶۰ ساله با چهره ای مهربون گوشیم رو درحالیکه داشت زنگ میخورد آورد بالا و گفت : کسی اینجا گوشی گم نکرده؟

حس کردم دنیارو بهم دادن ... دوباره گریه م گرفت اینبار از خوشحالی .

از خانم پیر و صندوقدار تشکر کردم . اما از همه بیشتر از خودم و خدا ممنون بودم که خودمو با هر سختی ای بود به این سرزمین امن رسوندم که حتی توی شلوغی شب عید هیچکس حتی به گوشیم نگاه هم نکرده بود ... 🥹😭💚


برچسب‌ها:
مهاجرت
+ تاریخ دوشنبه سوم دی ۱۴۰۳ ساعت 18:42 نویسنده ارغوان |