ماجراهای من و زندگی!

چقده دوستون دارم من آخه قربونتون برم که اینقدر ماه و مهربونین ماچ منو بدین برم پی کارم فدای کامنتای پر عشق و انرژیتون ، رستا جانم غنچه جانم ، مینا جانم ، مینامهرآفرین جانم ، سیما جانم دوشتون دالمممم

.

آقا چرا کسی من به من نگفته بود دو سال اول کار توی مهدکودک همش مریضیه؟ قشنگ هر دو هفته یکبار با ویروس منتخب هفته به خانه برمیگردم قشنگ از سپتامبر تاحالا حتی یک روز هم سالم نبودم ، حتی یک روز!

دیگه ریه م کم آورد طفلی و هفته ی پیش اکسیژنم افتاد ، فشارم رفت بالا ، نفسه دیگه بالا نیومد ، همه جا تار شد و مجبور شدیم بریم اورژانس ... سرم تراپی شدم ، اکسیژن بهم زدن ، قلبم رو مانیتور کردن و گفتن خانم داری میمیری ، قلبت بزرگ شده

گفتم لامصبا قلب من همیشه بزرگ بوده کجای کارین؟ ی قلب دارم به بزرگی دریا

خلاصه گفتن وایسا متخصص قلب بیاد ببینتت ، دو ساعت با حال نزار نشستم تا متخصص اومد و اولترا سوند کرد و گفت هیچیت نی ، آغا گویی چون نوزادی از رحم مادر تازه زاده شدم ، اونقدر خوشحال شدم که گفتم گور بابای عفونت ریه ، قلب سالم رو عشق است

دیگه الآن ریه م صدای سماور ذغالی میده ، ولی همچنان نفسی میاد و میره ...

بخدا بچه ها قدر دکترای ایران رو بدونین . اینجا نه سرم میزنن نه آنتی بیوتیک میدن . تجویزشون از سردرد تا قطع عضو اینه: استراحت کن ، آب بنوش ، پیاده روی کن خیلی بخوان بهت حال بدن یک مسکنی در حد استامینوفن ۳۲۵ دارن ، اونو بهت میدن

پریروزا نشستم کلی گریه کردم ، خسته شدم از مریضی، مگه میشه شش ماه آدم مریض باشه؟ بله میشه ، مربی مهدکودک باشی خوب هم میشه

.

یکی از دوستام بعد دو سال زندگی طلاق گرفت . حقیقتا وقتی شنیدم برای شوهرش خیلی خوشحال شدم

یعنی خانوادگی این پسره رو چزونده بودن . همیشه با بقیه بچه ها که حرف میشد میگفتیم چقدر پسره این رفیق مارو دوست داره که اینجوری پاش وایساده با وجود اینهمه دیوونه بازی های رفیق ما و خانوادش ...

شما تصور کنید پسره یک سال از این دوست ما کوچیکتر بود . بعد سه ماه دوستی ، به این رفیق ما پیشنهاد ازدواج میده . میگه من دنبال تو آب نمک خوابوندن و دختر بازی نیستم ، اگر تو هم با من اوکیی بسم الله ... خب تا همین جا همه ی ما پشمامون از جنم پسره ریخته بود .

دختره میگه خب پاشو بیا خواستگاری . پسره درس نخونده بود ولی تا دلت بخواد هم خانوادش پولدار بودن هم خودش بسیار جنم کار کردن داشت و زحمت کش بود . با اینکه میتونست با پول باباش سگ چرخ بزنه و عشق و حال کنه ، عین چی تو کارخونه باباش کار میکرد و زحمت میکشید .

بابای رفیق ما گفت نه! این پسر کیست که از راه رسیده و میخواهد دختر مارا ببرد؟ بنده یک دختر دارم شاه نداره!

با خواهش و التماس پسره و خانوادش و دختره ، باباهه راضی میشه یکسال صیغه کنن تا ببینه پسره مرد زندگی هست یا نه ...که پسره بود!

خانواده ی پسره چند سال بود که از تهران نقل مکان کرده و در کرج زندگی میکردن ، هم بخاطر اینکه بابای پسره بیماری تنفسی داشت و نمیتونست تهران زندگی کنه هم بخاطر اینکه به کارخونشون نزدیک باشن . یک خونه ی خوب هم اونجا برای پسره گرفته بودن . این رفیق ماهم پاشو کرد تو یک کفش که باید تهران خونه بگیرین من کرج نمیام ...

باباهه هم طفلی برای اینا توی تهران یک خونه خرید ، سمت هروی اونجاها که منطقه ی بسیار خوبیه . دختره و خانوادشم گفتن وای هروی؟ ما نیاوران پایین تر قبول نداریم . دخترمون باید کنار خودمون باشه

پسره گفت نمیتونم نیاوران خونه بخرم ولی اجاره میتونم بکنم، چشم .

اینجا بود که پدر پسره بالاخره بیماری تنفسیش کار دستش داد و به رحمت خدا رفت و پسره داغون شد ... ما هی به این رفیقمون میگفتیم اینهمه این پسر پشت تو وایساده ، الانم که عزادار پدرشه ، اینقدر نچزونش ، برو باهاش تو همون خونه ای که باباش براش خرید و الانم سهم الارثشه و مال خودشه زندگی کن . میخوای بری مستاجری اول زندگی که چی بشه؟ تو که همینجوری از خانوادت فراری بودی ، میخوای بری پیششون زندگی کنی که چی بشه؟ اینا واست زندگی نمیذارنا ، خر نشو ... آقا میخ آهنین تو سنگ نرفت که نرفت ...

دختره گفت یکسال دیگه هم صبر میکنیم ، سال بابات که شد عروسی چنین چنان برام بگیر و بعدم بریم نیاوران تو خونه اجاره ای نزدیک ننه بابام .

پسره بدبخت هم اطاعت امر کرد ، اما فکر کردین داستان اینجا تموم شد؟ سخت در اشتباهین ...

تو این دو سال نامزدی که دختر و خانوادش بابت هر مناسبتی کادو زیر طلا اصلا قبول نمیکردن ... عمه ی دختره یک خونه تو دربند داشت که سهم الارثش بود و ساخته بودتش . دختره احمق پاشو کرد تو یک کفش که بریم اونجا زندگی کنیم! من کنار فامیلام باشم!

حالا اینا کلا نمیدونن دین و مذهب چیه ، خانواده عمه ش به شدت مذهبی ... جالبه از عمه هه و خانوادش هم متنفر بود اما فقط بخاطر اینکه تو اون خونه نوساز تو دربند بشینن گفت باید بریم اونجا... حالا خونه هه هنوز نیمه کاره بود!

پسره دیگه سرویس شده بود و میگفت بابا بیا بریم سر خونه زندگیمون ، من خسته شدم . دختره هم چپ و راست دعوا میگرفت با پسره که واه واه واه نمیخوای راه بازه جاده دراز ...

قشنگ یادمه یک روز با دوستام نشستیم همه باهاش حرف زدیم که سر عقل بیاد . گفتیم دیوونه ای؟ این خونه هه هم نیمه کاره ست هنوز هم هرموقع عمه ت اراده کنه تیپا میرنه در کونتون بیرونتون میکنه ، هم اصلا شما ها باهم نمیسازید . اونا هرروز تو واحداشون روضه و ختم قرآن دارن ، تو هر شب پارتی و مشروب ... اونا میگن سگ نجسه ، تو و کل دوستات با سگ رفت و آمد دارین اونجا ... فکر میکنی تحملت میکنن؟

بعدم چرا اینقدر به این پسر سخت میگیری؟ دیگه باید چیکار بکنه که نکرده برات؟ تو بالاخره کجای زندگیت میخوای پشتش وایسی؟

آقا نفهمید که نفهمید ... شش ماه پر چالش و دعوای دیگه رو هم ادامه داد تا خونه هه ساخته شه و رفتن توش ...

و دقیقا همون اتفاق که ما میگفتیم افتاد ... این رفیق ما واقعا حد و اندازه تو پارتی کردن نمیشناخت ، منکه یکبار بیشتر خونه ش نرفتم ولی همون یکبار پشمام از حجم صدایی که تولید میکردن تو مهمونی و سگ و سیاه مست کردنشون ریخت! اینا اونقدر مست میکردن که بیهوش میشدن! این اصلا برای من قفل بود ...و بالاخره طاقت عمه خانم مذهبی طاق شد و پس شد آنچه شد ...

تو این یک سال و خورده ای هم که باهم زندگی کردن ، پسره با برادرش سر کارخونه به اختلاف خورد ، ولی نه تنها پا پس نکشید ، سریع رفت یک کار دیگه راه انداخت و حتی برای دوستم ماشین خرید!

ولی در نهایت دختره و خانوادش اونقدر سلیطه بازی درآوردن که پسره دیگه کم آورد ... دختره تو همین مدت کم قهرهای طولانی میکرد و میرفت خونه ی ننه ش ... ، تقریبا نصف مدت باهم بودنشون هم از رابطه جنسی خبری نبود چون رفیق ما واژینیسموس داشت، پسره رسما به کاهدون زده بود

حقیقتا وقتی گفت طلاق گرفتیم خوشحال شدم . برای پسره ... گیر قوم یاجوج ماجوج افتاده بود ... خلاص شد .

امیدوارم پارتنر بعدیش اونقدر خوب باشه که این سم از ذهنش پاک بشه.

دلم براش میسوزه . تو سه سال داغ پدر دید ، تو شغلش دهنش صاف شد ، طلاق رو تجربه کرد . عکسش رو دیدم ، قشنگ نصف موهاش سفید شده بود ، با اینکه از ما هم کوچیکتره ...

خلاصه که آدم گیر طایفه ی بد نیفته ... باز هم بهم ثابت شد که آدم به خانوادش میره . میخوای ببینی طرفت چجوریه ببین خانوادش چجورین ... این دوست ما مادرش یک دیو دو سر بود ، پدرش هم یک مرد احمق و رفیق ماهم ترکیب پدر مادرش شده بود ...

این هم از قصه ی پندآموز هفته قصه ی بعدی به قدری دارکه که مدتهاست نوشتمش ولی هنوز آپلودش نکردم . احتمالا با رمز آپلودش کنم که غریبه نخونه و بین خودمون باشه . داستان یکی دیگه از دوستامونه که دست فیلم ترکی و سوپر رو همزمان از پشت بسته

آقا برای سلامتی ارغوانتون دعا کنید دوشتون دالمممم

+ تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 9:19 نویسنده ارغوان |