ماجراهای من و زندگی!

نقطه ی عزیز، ممنونم از کامنت های دلگرم کننده ات . وقتی از داخل ایران به ما میگین قوی باشیم، یک درجه ی دیگه ای دلگرمی به ما تزریق میشه . توی زندگیم هیچ آرزویی جز آبادی ایران و سعادت ایرانی ندارم . تمام وجودم فدای ایران و وطن پرستان ایرانی 💚

.

ما تصمیم گرفتیم اگر خدایی نکرده جنگ زمینی بشه برگردیم برای کمک. همسرم به نحوی و من به نحوی دیگر به دلیل تفاوت جنسیت و نقش های متفاوتی که میتونیم ایفا کنیم . در هر صورت نمیتونیم بشینیم و ببینیم وطن رو دارن به تاراج میبرن و ما در امنیت زندگی کنیم . ما بدون ایران بی معناییم و تصمیم گرفتیم اگر ایران به ما نیاز داشت، یک گور بابای بزرگ به ۷ سال تلاش و خون دل خوردن برای به ثمر نشستن پروژه ی مهاجرتمون بگیم و برگردیم و کنار زخم هاش باشیم .

.

دوستم بعد یکماه تونست به نت وصل شه و از ترس هاش برام نوشت . به قدری بعد خوندن ۵۴ تا پیامش نابود شدم که هنوز کمر راست نکردم . هرموقع دوستای داخل ایرانم از ترس هاشون مینوشتن داغون میشدم اما این رفیقم از همه باهام صمیمی تره و از همه عمیق تر درد هاش رو باهام به اشتراک گذاشته بود .

.

بچه ها ... من واقعا حالم بده . من هیچوقت توی زندگیم اینقدر حالم بد نبوده ، هیچوقت .

من هرروز اسهال و تهوع عصبی دارم . بیشتر روزها سردرد های شدید میگرنی دارم و یک روزایی هم مثل امروز به قدری کل بدنم درگیر درد و اضطرابه و مکررا بالا میارم که فقط از خدا طلب مرگ میکنم .

سه روز مرخصی گرفتم که بتونم خودم، خونه زندگیم و روانم رو جمع کنم اما دریغ از یک قدم پیشروی کردن . تمام روز فریز شدم و یک گوشه کز کردم . یا میلرزم یا ضربان قلبم روی هزاره. اگر حامی بهم غذا نده از گرسنگی میمیرم. حتی یک لیوان آب نمیتونم برای خودم بریزم . من به حدی زمین خوردم که خونه م بو گرفته . میفهمین؟ خونه م بو گرفته ... دیگه تا ته فاجعه رو ببینید ...

.

خوک نارنجی متجاوز و قصاب بچه کش گفتن امروز میخوان کل ایران رو شخم بزنن . حرف های رفیقم توی ذهنم تکرار میشه . به همسایه قدیمیمون و دو تا بچه های کوچیکش که کشته شدن فکر میکنم . به نون تو خون زدن پهلوی و سطل ان طلب ها فکر میکنم . به استوری سحر تریان بلاگر آشپز که میگه روی روبیو کراش داره و قهرمانشه و هرروز برای نجات خلبان های امریکایی دعا میکرد فکر میکنم . به اشعار گروس درباره جنگ فکر میکنم به کتاب سه گانه ی خاورمیانه ش. به مامان دوستم که پزشکه و با وجود کمر و زانوی تازه عمل شده و دردمندش هرروز توی بیمارستانه و مردم رو امداد میکنه فکر میکنم. به برادر دوستم که آتشنشانه و روزهاست خونه نرفته . به رفیقم که میگه هرروز وقتی قبل سرکار رفتن بابامو بغل میکنم ، احساس میکنم این شاید آخرین بار باشه که تن گرم و زنده ش رو در آغوش میگیرم ...

.

من دیدم ... من دیدم کی وطن رو فروخت ، من دیدم به چه بهایی فروخت ، من دیدم کی برای به حراج گذاشتن وطن هلهله کرد ، من دیدم کی بهاش رو با جونش پرداخت ، من دیدم کی وسط اینهمه زر زر مفت مرد عمل بود و ایستاد و از وطن دفاع کرد، من همه چیز رو دیدم ...

.

دلم نمیخواست هشتگ جنگ رو توی وبلاگم اضافه کنم . دلم نمیخواست این حقیقت تلخ رو باور کنم . اما چه بخوام چه نخوام تمام زندگی من امروز در این واژه ی نفرت انگیز خلاصه شده و مجبورم این هشتگ لعنتی رو به وبلاگم اضافه کنم .


برچسب‌ها:
جنگ
+ تاریخ سه شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 12:12 نویسنده ارغوان |

بخاطر آماده کردن یک سیرکل ساده از ۱۰ بیدارم و الان ۲ شبه! همه کاری کردم جز آماده کردن سیرکل . چهار ساعت دیگه هم باید بیدار شم برم سر کار و هنوز سیرکل ندارم .

بله عزیزانم! ما شاهد پس رفت این دختر هستیم .

تمام عادت های غلطم با قدرت برگشتن . شب ها نمیخوابم، کارهامو به تعویق میندازم، بعد دو سال حذف تقریبی قند ، شدیدا به خوردن شیرینیجات برگشتم، بعد دو سال روی سیگار رو ندیدن دارم هرروز با وسوسه ی وحشتناکش دست و پنجه نرم میکنم ،اشتها و پرخوری عصبی برگشته و روزی چندبار افکار خودکشی دارم.

اما خب نمیشه پا پس کشید! حداقل امروز بستنی نخوردم و بعد از یک هفته تقریبا هرروز بستنی خوردن رشد خوبیه .

وای باورم نمیشه جملات بالا رو نوشتم بچه ها! من دو سال لب به بستنی نزده بودم ، حتی نمیدونستم قیمت بستنی تو این مملکت چقدره و حالا به جایی رسیدم که هرروز باید با خودم بجنگم که لعنتی بستنی نخر!

امان از جنگ ، امان از جنگ که جز نابودی هیچی نداره .

قدرت پزشکان و نیروهای امدادی داره بهم الهام میبخشه که قوی باشم . اونها زیر آتش و خون جونشونو میگیرن کف دستشون و دارن مردم رو نجات میدن... آدمهای نازنین که هیچوقت نمیشه به اندازه ای که لیاقتش رو دارن ازشون قدردانی کرد .

خب این خبر های این روزای زندگی منه: همسایه خواهرم کشته شد . یک زن ۲۷ ساله با دوتا بچه ی ۳ و ۵ ساله ش ، خونه شون رو سرشون آوار شد و کشته شدن . شنبه هم که ختم مادر دوستم بود اینجا، دقیقا شنبه ی پیش باهاش حرف زد و این شنبه داشت حلواش رو میپخت . یکی از دوستام اینجا بخاطر فشار شدید روانی بی خبری از خانوادش و جنگ ، بیمارستان روانی بستری شد .وضعیت سورئاله .

هرروز به مثله کردن خوک نارنجی و نتانیابو فکر میکنم ، این چیزیه که آرومم میکنه ، منکه عرضه ش رو ندارم ، خدا کنه کسایی که دارن اینو به جهان هدیه بدن و کثافت وجود اینارو از جهان پاک کنن .


برچسب‌ها:
جنگ
+ تاریخ سه شنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 4:4 نویسنده ارغوان |

دو روزه که مدام داره بارون میباره و حتی یک لحظه هم قطع نشده . بر خلاف این اروپایی ها که از بارون متنفرن، ما ایرانی ها عاشق بارونیم .

طبیعی هم هست ، بارون همیشه برای ما نوید خوشی و فرار از خشکسالی بوده و برای اینها ، اضافه شدن یک روز سرد و تاریک دیگه به روزهاشون! 🌧

سه شنبه شب به دعوت همسایمون رفتیم یک رستوران غرب آسیایی (لطفا بیاین عادت کنیم از لفظ استعماری خاورمیانه و خاور دور استفاده نکنیم و به جاش بگیم غرب و شرق آسیا) صاحبش یک کرد اربیلی بود که کردی، فارسی، عربی، آلمانی و انگلیسی حرف میزد و البته متاسفانه وقتی ما رسیدیم رفته بود!

همسایمون به اونجا دعوتمون کرده بود هم چونکه غذاهاشونو دوست داره و هر هفته میره اونجا هم چون صاحبش میتونست به زبان ما باهامون صحبت کنه. وقتی فهمید صاحبش نیست خیلی تو پرش خورد و ناراحت شد ! گفت حالا که اینجوری شد بازم باید بیایم! 😁

و خب مکالمه مون و شروع شد و اینجا بود که دلم خیلی سوخت:

پیرمرد آلمانی تمام مدت داشت از تجربه ی سفر ماه پیشش به تایلند و اینکه کجاهارو دیده و چقدر بهش خوش گذشته حرف میزد و ما تمام مدت داشتیم از تجربه ی جنگ و دلتنگی و نگرانی برای خانواده ها و مردممون حرف میزدیم ... ای روزگار!

پیرمرد خودش جنگ زده ست و این چیزا رو درک میکرد . در زمان کودکیش خانوادش بخاطر جنگ جهانی مجبور به مهاجرت شده بودن و خوب میدونست چه حسی داره ولی خب در کل اروپایی ها امپتی خاصی ندارن و فقط میگفت شما کاری نمیتونید بکنید ، خدارو شکر کنید که اینجایید ! ولی خب نمیدونست ما ایرانیا وطن پرستیمون فرق داره . نمیدونست ما خدارو شکر نمیکنیم که اینجاییم ، بلکه از اینجا بودنمون ناراحتیم و به خودمون لعنت میفرستیم که چرا اصلا مهاجرت کردیم که تو همچین روزهای سخت وطنمون، نمیتونیم کنار خانواده و مردممون باشیم . اینکه آلوده ی زندگی اینجا شدیم و اگر حتی زمینی هم برگردیم شغل هایی که به سختی به دست آوردیمشون رو از دست میدیم و میمونیم با کلی قرض و بدهی...

آه ای دوست ... بعضی انتخاب ها راه برگشت ندارن . وقتی میری باید پای اسبت رو قطع کنی که دیگه نتونی برگردی و تا تهش بری . مهاجرت برای ما این شکلیه . نه تنها باید تا آخرش بریم بلکه باید بدو ایم!

پیرمرد قبلا ایران اومده بود . مسائل و مشکلات مارو میدونست . البته بیست سال پیش که ایران اومده بود اینقدر اوضاع مردم بغرنج نبود ولی در کل خوب بود که از ایران ایده ای داشت توی ذهنش .

ما تلاش کردیم به رسم ایرانیان، کم و ارزون غذا سفارش بدیم ولی باز خیلی گرون شد، ۱۲۲ یورو!

پیرمرد معمولا از بیرون غذا میگیره مثل اکثر اروپاییا .

کلا مردم اروپا اهل پس انداز و خرید خونه نیستن . اکثرا کل عمرشون اجاره نشینن و تمام پولشونو هر ماه صرف سفر و خورد و خوراک میکنن و آینده نگری ندارن . برای همین خیلی زیاد مسافرت میرن و اکثر بار ها و کافه ها رستوران هاشون شلوغه . کاملا فرهنگشون با ما متفاوته در ابن زمینه .

.

شهری که توش زندگی میکنم رو دوست دارم . با سردی مردمش هیچوقت نمیتونم کنار بیام . آدمهای سرد و عبوسی که اکثرا نه سلام میکنن و نه جواب سلامت رو میدن، اسمال تاک ندارن و خیلی عصا قورت داده هستن اما شهر تمیز، قانونمند و پر آرامشی دارن و همین برای من کافیه .

.

روز که هیچ، ساعتی نیست که فکرم تو ایران نچرخه . راستش یکی از دلایلی که از بچه دار شدن خوشم نمیاد اینه که من به عنوان یک مهاجری که مهم ترین سالهای شکل گیری هویت و شخصیتش رو توی ایران سپری کرده، با بچه ام که در اینجا بزرگ خواهد شد خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد تفاوت خواهم داشت . به طور کلی دنیای والدين و فرزندان به جهت رشد در نسل ها و زمان های متفاوت فرق داره اما برای مهاجر های نسل اول این تفاوت بسیار فاحشه . این رو به عینه شاهدم . اینجا بچه های خانواده های مهاجر که دور هم جمع میشن حتی هیچ کدوم با هم فارسی حرف نمیزنن، همیشه فقط با والدینشون دست و پا شکسته فارسی حرف میزنن و زبان اول و ترجیحیشون آلمانیه. حتی والدین بعضی وقتا مجبورن آلمانی با بچه هاشون حرف بزنن که حرف همو متوجه شن. در کل دنیای والدین مهاجر نسل اول با فرزندانشون خیلی زیاد فرق داره، حرف همو نمیفهمن و اختلافاتشون خیلی زیاده اکثرا و این منو میترسونه . به خصوص با قوانین اینجا که از گل به بچه ت کمتر بگی ، میان بچه رو ازت میگیرن :)

خلاصه که آسون نیست .

.

شبتون بخیر قشنگ های من 🌜💖


برچسب‌ها:
مهاجرت
+ تاریخ جمعه هفتم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 0:59 نویسنده ارغوان |

چهار روزه که سیاتیکم گرفته و کمردرد خیلی بدی دارم . میزنه به زانوهام و امانم رو بریده .

صبح وقت صبحانه خوردن نداشتم و فقط یک مسکن قوی خوردم که بتونم امروز رو سرکار بگذرونم که حماقت کردم با معده خالی مسکن خوردم . معدم داره آتیش میگیره و تهوع و شکم روی گرفتم .

دیشب رفتیم خونه ی همین دوستامون که مادرشون فوت شده . خواهرش وقتی خبر رو بهش داده بودن غش کرده بود و رفته بود بیمارستان و وقتی رسیدیم از بیمارستان آورده بودنش . حالش وحشتناک بود و نمیتونست حرف بزنه .

متاسفانه نمیتونن برن ایران، هم فکری کردیم باهاشون که تو مسجد همینجا برای مادرشون مراسم بگیرن . واقعا هزینه های ختم اینجا سرسام آوره . حساب کردیم حدود سه هزار یورو فقط پول غذا میشه ، تازه میوه و خرما حلوا جدا . الانم که بخاطر جنگ ایران، سوخت اینجا گرون شده ، تمام هزینه ها بالاتر هم رفته . همه چیز خیلی گرون شده .

طفلی مادرشون بخاطر شرایط جنگی ، دکترش ویزیتش رو کنسل میکنه . دکترش از این آشغالایی بوده که میگفته اگه بری پیش یک دکتر دیگه، دیگه اینجا نیا! این طفلی هم خیلی مظلوم بوده ، نمیره یک دکتر دیگه . بعد هم که دولت میگه جا به جا شن چون خونشون تو منطقه پر خطر بوده . اینا هم میرن یک شهر دیگه پیش فامیلاشون . و این دکتر نرفتن همانا و کل بدنش رو عفونت گرفتن همانا! دیگه وقتی میرن بیمارستان که دیگه خیلی دیر شده بوده . عفونت اونقدر شدید میشه که میره تو کما و دو روز بعد از دنیا میره ...

خدایا کی جواب این جنایت هارو میده؟😭

اگه جنگی نبود این بنده ی خدا الان زنده بود ... لعنت به جنگ لعنت به جنگگگگگگ😭

+ تاریخ پنجشنبه ششم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 11:24 نویسنده ارغوان |

اگر فقط یک جمله از من درباره مهاجرت قراره به یادگار بمونه اینه:

لطفا تا خطر جدی جانی براتون وجود نداره، به پناهندگی فکر نکنید .

پناهندگی رو اصلا به عنوان راهی برای مهاجرت نمیشه طبقه بندی کرد، این باور خیلی خیلی غلطه . پناهندگی یعنی شما در خطر جدی جانی قرار دارید و بین بد و بدتر مجبورید انتخاب کنید . به هیچ عنوان راهی برای پیشرفت و زندگی بهتر نیست . به هیچ عنوان!

با مشاهداتی که من از زندگی پناهنده ها داشتم به نظر من پناهندگی زیر سوال بردن تمام موجودیت شما به عنوان یک انسانه . یک تحقیر کامله . تبعاتش تا همیشه روی زندگی شما سایه میندازه و چیزهایی رو از شما میگیره که قابل برگشت نیستند .

امروز شاهد اشک و ناله های دلخراش زن و شوهری بودم که پس از سالها زندگی تحقیرآمیز در کمپ ها ، با بن غذا و لباس های دسته دوم پوشیدن و... زندگی رو گذروندن، حالا امروز هر دو در بازه های زمانی مختلف مادر هاشون رو در ایران از دست دادند و نه تونستن کنار پدر های پیر و تنهاشون در این غم بزرگ باشند و نه حتی تونستن برای آخرین بار با مادرهاشون خداحافظی کنند و به خاک بسپارندشون ...

اگر هیچ کدام از راه های کار و تحصیل و سرمایه گذاری و رفتن به کشورهایی که ویزا نمیخوان و... براتون میسر نیست، بمونید! موندن هزار بار بهتر از این زندگی فلاکت بار و تحقیرآمیزه . من از اینور دیوار مینویسم ، جایی که این زندگی هارو دیدم، جایی که نقاب چهره ی خوشحال فیک پناهنده ها از چهرشون جلوم افتاده و درد و دلاشون رو شنیدم ...

امیدوارم جنگ تموم شه ، اگر نشد که متاسفانه برخی از مردم مجبور خواهند بود به پناهندگی ، اگر هم که تموم شد دنبال راه های بهتری از پناهندگی باشید .

باز هم نمیگم حرف من درست مطلقه ، من فقط از چیزهایی که دیدم مینویسم .

+ تاریخ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 16:25 نویسنده ارغوان |

وطن یعنی مادر دوستم امروز صبح فوت کرد و اون نمیتونه بره ایران چون پروازی نیست!

وطن یعنی همه ی اینها نباید اتفاق میفتاد 😭

+ تاریخ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 14:26 نویسنده ارغوان |

نیم ساعت دیگه شیفتم شروع میشه . تو ایستگاه نشستم ، زیر نور کم رمق آفتاب عین مرغ شل میشم. خداروشکر آفتاب برگشت به این سرزمین سرد و تاریک . دیشب با اینکه میدونستم روز خیلی سختی در پیش دارم ، باز خودمو به زور بیدار نگه داشتم تا یک و نیم. طبق معمول اخبار و وبلاگ خوندم و از نگرانی به خودم لرزیدم .

آره واقعا روز سختیه ، پر از مسئولیت . سه‌شنبه ها هم انگلیش اکتیویتی دارم هم انگلیش سیرکل . سیرکل ها با اینکه کوتاه ترن خیلی انرژی بر تر هستن . باید توجه ۲۵ تا بچه ی ۱ تا ۶ ساله که عملا مثل اتم های ناپایدار دائم جنب و جوش دارن و تمرکز نمیکنن رو نه تنها جلب کنی، بلکه به مشارکت دعوتشون کنی ، تازه اونهم به زبانی غیر از زبان مادریشون!

بعد از کار هم ، همسایه آلمانیمون دعوتمون کرده به شام . ساعت ۶ عصر در یک رستوران لبنانی . راستش اصلا حوصله ش رو ندارم . امیدوارم زود بگذره و برگردیم خونه ، مطمئنم حداقل دو ساعتی رو گیریم!

صبح رو با خبر حمله ی خوک نارنجی به تاسیسات برق اصفهان شروع کردم . میگن برق کل اصفهان قطع شده . به تمام بیمارانی که حیاتشون به برق وابسته ست فکر میکنم . میگن کل بیماران وابسته به ونتیلاتور توی هاوانا ، بخاطر قطعی برق کشته شدن 😭

این پدوفیل لعنتی کیه که کل جهان رو به کثافت کشیده؟! خاک تو سر هم وطن های امریکا نشین من که به این زباله رای دادن و عمو عمو به نافش بستن . گرچه که اونها هموطن نیستن، امریکایی صهیونیست هستن که از بد روزگار تو خاک ما متولد شدن و زبان مارو حرف میزنن.

معده م از شدت استرس به فنا رفته و تهوع امانم رو بریده . خدا کنه امروز رو دوام بیارم .

خدایا به مردم کشورم رحم کن . به مردم هاوانا و لبنان و غزه رحم کن . 😭💚

+ تاریخ سه شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 11:13 نویسنده ارغوان |

زندگی بدون بچه های ایران بی معنیه ، حالا که نیستین نشستم وبلاگاتونو جوریدم، پست های قدیمی خودم و کامنت هاتونو دوباره خوندم و قربون صدقتون رفتم، چقدر آدم نازنین و حسابی دورمن و چقدر حیف که غیبت کردم از بودن در کنارتون .

رستا،مینا مهرآفرین،سمیرا،غنچه،نگاه،سیما،مینا،زهرا و کلی دوست نازنین دیگه ، چقددددر دلتنگتونم . کاش جنگ زودتر تموم شه و برگردین، دلم برای خوندن روزمره هاتون تنگ شده، دلم برای روزهایی که دغدغه هامون روتین زندگی هامون بود نه درد جنگ ، تنگ شده . قول میدم این سری بیشتر قدرتونو بدونم 🥺 دورتون بگردم💚

+ تاریخ سه شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 3:18 نویسنده ارغوان |

خب تا جایی که وبلاگ بقیه رو خوندم مثل اینکه بلاگفا هم برای بچه های ایران از دسترس خارج شده و فقط بعضیا با فیلتر شکن میتونن وصل شن . خیلی ممنون واقعا!

.

اگر به صورت قانونی به کشوری مهاجرت کردید ، حقوق خودتونو بشناسید و نذارید افراد ضد مهاجر جاتونو تنگ کنن، بهتون شرم بدن یا اذیتتون کنن . محکم قدم بزنید، اون زمین همونقدر که مال شهروندان اون کشوره، مال شما هم هست !

.

هرکسی موقع بحران ، یک رفتاری از خودش نشون میده . رفتار من هم پریدن تو دل آگاهیه . روزهاست که دارم تاریخ مشروطه و پیشامشروطه رو میخونم ببینم از اول چیشد که اینجوری شد و دیشب که داشتم تو کوچه پسکوچه های ۱۰۷ سال پیش قدم میزدم دیدم ، خدایا این مملکت اصلا یک روز آروم دیده؟ همون رنج ها، همون مبارزات، همون آتش و خون همچنان جاریه ... فقط به لطف غیرت جوانان این مملکت کشور اینبار اشغال نشد توسط عراق و امیدوارم توسط امریکا هم اشغال نشه.

.

اگر حکام ایران مثل حکام اروپا سنگ بخوره تو سرشون و عاقل شن میفهمن راه حکومت دیکتاتوری و بگیر و ببند نیست . اگر بذارید همه احزاب زیر نظر خودتون فعالیت کنن و رسانه رو هم آزاد بذارید، هر حزبی هم فرصت داره خودشو نشون بده هم دست رسانه ها بازه که خوب دربارشون تفحص کنن . اینجوری مردم با چشم باز انتخاب میکنن و اگر از عملکرد حزبی راضی نبودن ، میذارنش کنار! آخ که هیچ کدوم از حکام ایران تا به امروز اینو نفهمیدن ، اینه که ما شدیم کشور جنگ و آشوب و التهاب و کوتاه مدتی! خارجی هم که هیچوقت دست از سر ما برنداشته و هر حکومتی هم از راه رسید خواست خودشو با بگیر و ببند و کشتار تثبیت کنه . اینه که وضع ایران چنین شد!

.

میام از روزمرگی بنویسما ولی دوتا چیز جلومو میگیره:

یکی ذهن پرمشغله ام از جنگ ، یکی شرمم از نوشتن از روتین زندگی درحالیکه هوطنم زیر آواره !

.

چیزی که این روزا از افغان و عرب و اروپایی و آسیا شرقی میشنوم اینه که ایران چقدر قویه! تنها کشوریه که اینجوری مقابل امریکا ایستاده، ما اصلا فکرشو نمیکردیم!

+ تاریخ دوشنبه سوم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 16:11 نویسنده ارغوان |

نمیدونم با توجه به وضعیت نت به بلاگفا دسترسی دارید یا نه . آخرین آپدیت هاتون برای قبل جنگ بوده نمیدونم نتونستین بنویسید یا نخواستین . وبلاگ مینا مهرآفرین عزیزم هم که اصلا باز نمیشه برام. واقعا امیدوارم خوب باشین بچه ها 🥺

این یکسالی که خیلی کم اومدم و تقریبا نبودم، دوتا از نویسنده های وبلاگی که هم سن و سال خودم بودن مادر شدن . چقدر زندگی عجیبه !

من خیلی مادر شدن رو از خودم دور میبینم . از نظر سنی نگاه کنی سالهای گلدن تایم بارداریمه اما اصلا دوست ندارم مادر باشم و ترجیح میدم اون خاله کول باحال مهربونه باقی بمونم!

هرروز که از خواب پا میشم اوووولین چیزی که میاد تو ذهنم اینه: اه جنگ! برخلاف روزهای اول، اخیرا دیگه نمیتونم با فضای مجازی و دعواها و اخبار لعنتی جنگ خیلی رو به رو بشم ، شاید روزی یک ربع بیست دقیقه فقط! ظرفیتم تموم شده.

امروز هم از اون روزهای لعنتی بود که افسردگی تا ته جونم نفوذ کرد . بیش از یکسال بود که افکار خودکشیم قطع شده بود و به لطف جنگ قویا برگشته. امروز به خودم اومدم دیدم دارم سرچ میکنم چجوری میشه بیمه عمر رو برای خودکشی دور زد! مدتها بود اینقدر افسرده نبودم و بله! افسردگیم با تمام قواش کام بک زده ...

بهتون گفته بودم که وزن زیادی رو کم کردم ، متاسفانه جنگ در این زمینه هم بهم آسیب زد و دوباره به پرخوری برگشتم و داره وزنم میره بالا، وزنی که یکسال و نیم فقط رو به کاهش بود و برای اولین بار افزایشی شده . واقعا هرچی تو این دو سال اخیر روی خودم کار کرده بودم و برای بهبود روح و روان و جسمم زحمت کشیده بودم، یک شبه پودر شد رفت هوا . لعنت به ترامپ و نتانیاهو و هرکی از داخل،دشمن ایران و ایرانی شد و وضع ایران رو به اینجا رسوند.

دلم برای خانوادم تیکه و پاره ست ، دلم خیلی خیلی براشون تنگ شده واقعا تا تو این شرایط نباشید نمیدونید چه دردی رو داریم تحمل میکنیم. دو روز نوروز رو تمام تلاشمونو کردیم تا غم و نکبت و افسردگی رو بشوریم بره، موفق شدیم، اما همین که برگشتیم به زندگی معمولی انگار همه چیز از قبل هم بدتر شد...

خب دیگه بسه چسناله . امیدوارم هموطن های قشنگ و عزیزم در امان باشن و روح تمام درگذشتگان مظلوم و بی دفاع جنگ و سرکوب شاد باشه.

+ تاریخ دوشنبه سوم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 2:41 نویسنده ارغوان |