ماجراهای من و زندگی!

اگر فقط یک جمله از من درباره مهاجرت قراره به یادگار بمونه اینه:

لطفا تا خطر جدی جانی براتون وجود نداره، به پناهندگی فکر نکنید .

پناهندگی رو اصلا به عنوان راهی برای مهاجرت نمیشه طبقه بندی کرد، این باور خیلی خیلی غلطه . پناهندگی یعنی شما در خطر جدی جانی قرار دارید و بین بد و بدتر مجبورید انتخاب کنید . به هیچ عنوان راهی برای پیشرفت و زندگی بهتر نیست . به هیچ عنوان!

با مشاهداتی که من از زندگی پناهنده ها داشتم به نظر من پناهندگی زیر سوال بردن تمام موجودیت شما به عنوان یک انسانه . یک تحقیر کامله . تبعاتش تا همیشه روی زندگی شما سایه میندازه و چیزهایی رو از شما میگیره که قابل برگشت نیستند .

امروز شاهد اشک و ناله های دلخراش زن و شوهری بودم که پس از سالها زندگی تحقیرآمیز در کمپ ها ، با بن غذا و لباس های دسته دوم پوشیدن و... زندگی رو گذروندن، حالا امروز هر دو در بازه های زمانی مختلف مادر هاشون رو در ایران از دست دادند و نه تونستن کنار پدر های پیر و تنهاشون در این غم بزرگ باشند و نه حتی تونستن برای آخرین بار با مادرهاشون خداحافظی کنند و به خاک بسپارندشون ...

اگر هیچ کدام از راه های کار و تحصیل و سرمایه گذاری و رفتن به کشورهایی که ویزا نمیخوان و... براتون میسر نیست، بمونید! موندن هزار بار بهتر از این زندگی فلاکت بار و تحقیرآمیزه . من از اینور دیوار مینویسم ، جایی که این زندگی هارو دیدم، جایی که نقاب چهره ی خوشحال فیک پناهنده ها از چهرشون جلوم افتاده و درد و دلاشون رو شنیدم ...

امیدوارم جنگ تموم شه ، اگر نشد که متاسفانه برخی از مردم مجبور خواهند بود به پناهندگی ، اگر هم که تموم شد دنبال راه های بهتری از پناهندگی باشید .

باز هم نمیگم حرف من درست مطلقه ، من فقط از چیزهایی که دیدم مینویسم .

+ تاریخ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 16:25 نویسنده ارغوان |