ماجراهای من و زندگی!

بچه ها چقدر کامنت های قشنگ و همدلانه برای پست قبل نوشتین ...

با خوندن تک تکشون عشق کردم

همدلی کردین ، از درد های مشترک نوشتین، امید دادید، چقدر برام ارزشمند و عزیزید ...

قربون تک تکتون برم من 🥲 افتخار میکنم که رفقای وبلاگیم یکی از یکی آدم حسابی تر و باشعور ترن ... بیاین بغلم🫂

.

.

تو این پروژه ای که برای امسال تعریف کردم یک پارتنر دارم . در رفاقت خوبترینه اما در کار پشت هم اندازه و برای منی که مو رو از ماست میکشم بیرون و کار رو تا ۴۰ بار چک نکنم و مطمئن نباشم عالیه ول نمیکنم، کار کردن با یک آدم پشت هم انداز و سر به هوا فاجعه ست ... اما فعلا مجبورم تحملش کنم، امیدوارم بهتر بشه ، مهم اینه که بینمون عشق و احترام جاریه ، امیدوارم این اخلاق های متفاوتمون دوستیمونو به هم نزنه چون دوستیمون برام خیلی مهم و با ارزشه. من واقعا نمیتونم سمبل کردن و سر هم کردن توی کار رو بپذیرم . همه چیز باید دقیق و درست باشه . خدایا لطفا کمکمون کن پروژه رو خوب پیش ببریم . کمکم کن کار کردن با این پارتنر عزیز بیشتر باعث نشه که به زحمت بیفتم و مجبور شم همه چیز رو از اول اول خودم چک بکنم و به دردسر مضاعف بیفتم . اگرم درست نمیشه لطفا یک پارتنر پرفکت سر راهم بذار . خلاصه که خودت بهتر میدونی ، دمت گرم .


برچسب‌ها:
پروژه
+ تاریخ یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ ساعت 8:43 نویسنده ارغوان |

وقتی با دیانا آشنا شدم ، یازده سالم بود ... دختر درس خون و خجالتی ای بود و فقط با دوست صمیمیش راحت بود . چهره ی قشنگی نداشت ، مشخصا به پدرش رفته بود و چهره ی مردانه ای داشت ، پوست سبزه و جوش داری داشت و موها و ابروهاش بسیار مشکی بود ، موهاش مجعد بود و همیشه سفت پشت سرش دم اسبی میبست . هیچوقت هیچ شیطنت خاصی ازش ندیدم . آسه میرفت و آسه میومد و برخلاف قوانین مدرسه نه حرفی میزد و نه کاری میکرد . بر خلاف پدر مادر تحصیل نکرده و برآمده از قشر فقیرِ من ،پدر مادر دیانا هر دو پزشک و خانوادتا ثروتمند بودند ، پدر بزرگ مادر بزرگ مادریش آمریکا زندگی میکرند و خودش هم آمریکا به دنیا اومده بود .

سعی میکردم باهاش صمیمی بشم اما خجالتی تر از این بود که بخواد به جز دوست دوران کودکیش با کس دیگه ای صمیمی بشه . دوتا خواهر خیلی کوچیک تر از خودش داشت . بر خلاف من که هرروز راه مدرسه و خونه رو پیاده گز میکردم ، تو روزگاری که صندلی ماشین کودکان برای ذهن ایرانی من قفل بود، مادرش در حالیکه صندلی ماشین خواهر های دیانا رو روی صندلی عقب فیکس کرده بود با ماشین آخرین مدل خودش میومد دنبال دیانا ... چندباری هم من رو تا یک مسیری رسوندن ، رانندگی مادرش خوب نبود اما چیزی که توجه منو جلب میکرد مدل ماشین، بوی ادکلن گرون قیمت مادرش ، آهنگ های خارجی ای که تو ماشینشون پلی میشد،لباس های به روز و شیک و تلاش مادرش برای تابع قانون بودن و همچنین تفاوت چهره ی اساسیش با دیانا بود ... دیانا به هیچ عنوان شبیه مادرش نبود . مادرش یک زن خوش هیکل با پوست سفید و موهای مسی رنگ ، بینی عمل شده و یک آرایش شیک و ملایم همیشگی بود .

روزگار گذشت ...

من و دیانا همیشه در لیست بهترین دانش آموزان نه تنها مدرسه ، بلکه کل استان تهران بودیم ... گاهی برای رسیدن به دیانا کلی باید تلاش میکردم و گاهی هم ناباورانه خیلی خیلی ازم عقب میفتاد اما همیشه در لیست ممتاز ترین ها بود ...

اما با همون سن کمم هم میدونستم درس خوندن دیانا خیلی با من فرق داره و از اون مهمتر دانش و تسلطش به زبان انگلیسی ...

دیانا علاوه بر اینکه خودش پرتلاش و زحمت کش بود ، معلم خصوصی هم داشت ، حتی توی خونشون خدمتکار و پرستار بچه هم داشتند. پدر مادرش خیلی روی درس خوندنش نظارت میکردند و دلشون میخواست دیانا هم مثل خودشون پزشک بشه .

اما من در یک خانه ی بسیار شلوغ درس میخوندم . خانوادم هیچ اهمیتی به درس خوندنم نمیدادن . دائم دنبال گوشه ای ساکت برای درس خوندن بودم چون با خواهر برادرام همه در یک اتاق بودیم . این میشد که مجبور میشدم شب ها منتظر بمونم تا همه بخوابن ، برم یک گوشه ی پذیرایی تا بتونم در سکوت شب درس بخونم ... اون هم با وجود چراغی که خیلی شب ها اجازه ی روشن نگه داشتنش رو نداشتم ، یا پشت پنجره درس میخوندم که نور چراغ خیابون بیفته روی کتاب دفترم ، یا با نور موبایل بابام ... معلم خصوصی هم که اصلا شوخی محض بود . معمولا تا یک و دو درس میخونوم و از اونطرف پنج بیدار میشدم تا از اون مسیر دور ، پیاده بتونم خودمو برسونم مدرسه .

دیانا زبان انگلیسیش عالی بود . علاوه بر اینکه خانواده ی مادریش امریکا زندگی میکردن و خودش اونجا متولد شده بود، پدر مادرش هم کاملا به انگلیسی مسلط بودند و دیانا از ۳ سالگی انگلیسی یاد گرفته بود و تا اون موقع در حد یک نیتیو انگلیسی صحبت میکرد ... کلی آهنگ انگلیسی حفظ بود و بندهای موسیقی ای رو میشناخت که ما حتی اسمشون رو هم نشنیده بودیم .

من هیچ چیزی از انگلیسی نمیدونستم . یادمه برای امتحان های زبان مدرسه سخت باید درس میخوندم چون در حد حروف الفبا هم بلد نبودم اما دیانا همیشه برای امتحان زبان خوشحال بود چون بیکاره و میتونه یا استراحت کنه یا درس های دیگه رو مرور کنه ...

با اینکه دیانا سخت درس میخوند اما تفریحاتی داشت که برای ذهن من کاملا قفل بود . تمام نوروز ها و تابستان رو سفر های خارجی میرفتند . من حتی نمیدونستم اسکی رو با چه الفی مینویسند و اون از همون دوران برای تعطیلات اسکی و اسنوبرد سواری میکرد .

بزرگتر شدیم ، جفتمون رشته ی تجربی رو انتخاب کردیم . اون به مدرسه ی غیرانتفاعی و بسیار گرون و البته معروفی رفت و من به یک مدرسه ی دولتی معمولی . معلم های خصوصی ، نظارت جدی پدر مادر و تلاش خود دیانا در نهایت باعث شد تا دامپزشکی قبول بشه در یکی از بهترین دانشگاه های کشور . هدیه ی قبولیش هم یک ماشین رویایی بود.

کم کم عمل های جراحی زیبایی کرد و چهره ش بهتر شد . مرتب ورزش میکرد و هیکل خیلی خوبی داشت و البته هیچوقت با لباس تکراری دیده نمیشد . تفریحات ثابت خانوادگی و سفرهای خارجی همچنان ادامه داشت و علاوه بر اون دیانا عوض شد و از اون دختر خجالتی به یک شخصیت اجتماعی تبدیل شد که کلی دوست و رفیق پیدا کرده بود و حداقل ماهی یکبار پارتی و دورهمی داشتند و با دوست هاش شمال و به لوکس ترین ویلاها میرفت و...

دیگه فقط روی اینستاگرم و فیس بوک همدیگه رو فالو میکردیم و گاهی باهم حرف میزدیم و چند بار هم این اواخر بخاطر پاته رفتم پیشش... بدون اغراق ماهی نبود که عکس از سفر و پارتی پست نکنه ، کنارش یک پیج حرفه ای به زبان انگلیسی هم برای شغلش باز کرد و شروع کرد به پست کردن تجربیات درمان حیوانات ...

همین پارسال هم کارآموزیش تموم شد، با هم دانشگاهیش که دقیقا پسری هم سطح و شبیه به خودش بود ازدواج کرد و یک جشن نامزدی و بعد یک جشن عروسی خیلی لاکچری گرفت ... ۴ ماه باهم در یک خونه ی خیلی شیک با لوازم بسیار گرون قیمت زندگی کردن ، با اولین آزمون و به سادگی آیلتس ۸ گرفت و دوماه پیش بدون اینکه لازم باشه دردسری برای ویزا بکشه (چون متولد امریکا بود و بارها هم به امریکا برای تفریح سفر کرده بود) فقط با گرفتن یک بلیط با همسرش مهاجرت کردن امریکا و شاید باورتون نشه که دقیقا سر دو هفته کار پیدا کرد و الان داره اونجا بدون هیچ مشکل زبان و با یک حقوق عالی کار میکنه ...

به سرنوشت خودم و دکتر دیانا فکر میکنم ...

چقدر خوبه که آدم تو خانواده ی حسابی باشه ، به جا باشه ، پولدار باشه و ذاتش خوب و زحمت کش باشه ...

ذات من و دیانا با هم تفاوتی نداشت ، زحمت رو هم قدر هم و بلکه من خیلی بیشتر میکشیدم ، اما دکتر دیانا کجا و من کجا ...

سرنوشت دیانا رو اینجا نوشتم فقط برای اینکه بار دیگه به خودم یادآوری کنم که نباید امتیازات دیگران رو نادیده بگیرم ...

حتی اگر من هم الان توی امریکا پزشک بودم و سر فاکینگ دو هفته کار پیدا میکردم ، باز هم با دیانا آدم متفاوتی بودم و از سر زندگی پر رنجی که گذروندم ، آدم شادی نبودم ...

دیانایی که اونقدر خانوادش راهنما و حامی بودن که اونموقع که کسی نمیدونست تو ایران، پیج حرفه ای برای نشون دادن رزومه و تعامل کردن با دکترهای کشور بعد از مهاجرتت یعنی چی ، پیج و لینکدین داشت و کیس هارو با زبان انگلیسی پست میکرد و توضیح میداد و با دکتر های امریکایی و دانشجوها تبادل نظر میکرد و در ارتباط بود

اونقدر زندگیش رو براش برنامه ریزی و مشخص و تسهیل کرده بودن که بلافاصله بعد فارغ التحصیلی دست یارش،آیلتس هشتش،نمرات خوبش،پیج کاریش و رزومه ش رو برد آمریکا و سر دو هفته کار عالی پیدا کرد...

و خب مادر پدر من هم که نمیذاشتن نه تنها دانشگاه شهرستان برم بلکه باید فقط تو شهر تهران (نه استان تهران) دانشگاه قبول شم وقتی فیزیوتراپی تهران قبول شدم بهم میگفتن لازم نکرده بری ، تو تهش باید لیسانس بگیری و شوهر کنی و بچه هاتو بزرگ کنی ، تورو چه به فیزیوتراپیست شدن :) و من رو سوق به رشته ی تخمی ای دادن که گرچه از خوندنش پشیمون نیستم اما تمام روح و آیندم تباه شد...

خلاصه که خانواده ی خوب هشتاد درصد مسیره بچه ها

هرموقع تو دام مقایسه و خود سرزنشگری افتادین ، امتیازات اون طرف رو یادتون نره 🙃

و البته یادمون هم باشه که کمبود امتیازات و امتیازهای منفیمون دلیل نمیشه بشینیم و شکست بخوریم ، آخه میگن تا شقایق هست زندگی باید کرد ...🌷


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 5:44 نویسنده ارغوان |

من الکل خور نیستم

نه که نخورم ، مورد علاقه م نیست و بهم نمیسازه ...

فقط گه گاهی هوس یک نوشیدنی تخمیری میکنم که بسته به ذائقه ی اون لحظه ام بین ردلر ، اپل سایدر،آب جو، شراب سفید تازه یا دیگه در نهااایت شراب قرمز سبک ،یکی رو انتخاب میکنم و خیلی کم مینوشم... مثل اکثر زن ها ... که خب طبیعتا با نوشیدن آبمیوه هیچ فرقی نداره...

تنها یکبار و اون هم به طور ناخواسته و اتفاقی سیاه مستی رو تجربه کردم که بسیار تجربه ی بدی بود و هرگز دیگه حاضر نیستم تجربه ش کنم .

دو بار هم در فاز یک قدم مانده تا مستی ، به سرخوشی و حال خوبی رسیدم ... یک بار شب سنت پتریک بود که در یک بار بسیار شلوغ ایرلندی ، در حالیکه صدای گوشخراش خواننده نمیذاشت صدا به صدا برسه ، با نوشیدن تقریبا ۶ سانتی لیتر از سه مدل ویسکی خاص ، حالم خیلی خوب شد و زدم تو فاز خنده های الکی و بی دلیل ...

یک بار هم پس از یک دعوای سخت و شدید با حامی ، رفتم توی اولین باری که دیدم و دلم خواست مدتی رو برای خودم باشم و سری سبک کنم...

نمیدونستم چی سفارش بدم ، به شدت سرما خورده بودم و گلو درد و سرفه داشتم ، شنیده بودم که ترکیب ویسکی و عسل و آب لیمو برای سرما خوردگی و سرفه و گلودرد خوبه... پس دو تا سه سانتی لیتری از دو نوع مختلف ویسکی سفارش دادم ، بدون آب و یخ ... خیلی برام طعمش سنگین بود و خالص خوردنش واقعا سخت بود و به زور ساید دیش های لذیذ بار دادمش پایین ، حساب کردم و توی راه برگشت کم کم اثر کرد و گرفتتم...

دیگه اون غم شدیدی که بعد از دعوا داشتم یادم رفته بود ، کاملا بیخیال شده بودم و حتی کمی ک*خل D: بعلاوه گلودردم هم خیلی بهتر شده بود و سرفه ها کمتر شد ...

به جز این دو تجربه هیچ تجربه ی دلنشین و خاصی از نوشیدن الکل ندارم ... اما دلم میخواد یکبار دیگه کنار رفیق قدیمیم توی رستوران ژاپنی بشینم ، سوشی بخورم و با هم ساکه ی گرم بنوشیم و توی آرامش و گرمای ساکه و صدای معاشرت و خنده هامون غرق بشیم 🥹

+ تاریخ یکشنبه سوم دی ۱۴۰۲ ساعت 6:34 نویسنده ارغوان |