ماجراهای من و زندگی!

وقتی با دیانا آشنا شدم ، یازده سالم بود ... دختر درس خون و خجالتی ای بود و فقط با دوست صمیمیش راحت بود . چهره ی قشنگی نداشت ، مشخصا به پدرش رفته بود و چهره ی مردانه ای داشت ، پوست سبزه و جوش داری داشت و موها و ابروهاش بسیار مشکی بود ، موهاش مجعد بود و همیشه سفت پشت سرش دم اسبی میبست . هیچوقت هیچ شیطنت خاصی ازش ندیدم . آسه میرفت و آسه میومد و برخلاف قوانین مدرسه نه حرفی میزد و نه کاری میکرد . بر خلاف پدر مادر تحصیل نکرده و برآمده از قشر فقیرِ من ،پدر مادر دیانا هر دو پزشک و خانوادتا ثروتمند بودند ، پدر بزرگ مادر بزرگ مادریش آمریکا زندگی میکرند و خودش هم آمریکا به دنیا اومده بود .

سعی میکردم باهاش صمیمی بشم اما خجالتی تر از این بود که بخواد به جز دوست دوران کودکیش با کس دیگه ای صمیمی بشه . دوتا خواهر خیلی کوچیک تر از خودش داشت . بر خلاف من که هرروز راه مدرسه و خونه رو پیاده گز میکردم ، تو روزگاری که صندلی ماشین کودکان برای ذهن ایرانی من قفل بود، مادرش در حالیکه صندلی ماشین خواهر های دیانا رو روی صندلی عقب فیکس کرده بود با ماشین آخرین مدل خودش میومد دنبال دیانا ... چندباری هم من رو تا یک مسیری رسوندن ، رانندگی مادرش خوب نبود اما چیزی که توجه منو جلب میکرد مدل ماشین، بوی ادکلن گرون قیمت مادرش ، آهنگ های خارجی ای که تو ماشینشون پلی میشد،لباس های به روز و شیک و تلاش مادرش برای تابع قانون بودن و همچنین تفاوت چهره ی اساسیش با دیانا بود ... دیانا به هیچ عنوان شبیه مادرش نبود . مادرش یک زن خوش هیکل با پوست سفید و موهای مسی رنگ ، بینی عمل شده و یک آرایش شیک و ملایم همیشگی بود .

روزگار گذشت ...

من و دیانا همیشه در لیست بهترین دانش آموزان نه تنها مدرسه ، بلکه کل استان تهران بودیم ... گاهی برای رسیدن به دیانا کلی باید تلاش میکردم و گاهی هم ناباورانه خیلی خیلی ازم عقب میفتاد اما همیشه در لیست ممتاز ترین ها بود ...

اما با همون سن کمم هم میدونستم درس خوندن دیانا خیلی با من فرق داره و از اون مهمتر دانش و تسلطش به زبان انگلیسی ...

دیانا علاوه بر اینکه خودش پرتلاش و زحمت کش بود ، معلم خصوصی هم داشت ، حتی توی خونشون خدمتکار و پرستار بچه هم داشتند. پدر مادرش خیلی روی درس خوندنش نظارت میکردند و دلشون میخواست دیانا هم مثل خودشون پزشک بشه .

اما من در یک خانه ی بسیار شلوغ درس میخوندم . خانوادم هیچ اهمیتی به درس خوندنم نمیدادن . دائم دنبال گوشه ای ساکت برای درس خوندن بودم چون با خواهر برادرام همه در یک اتاق بودیم . این میشد که مجبور میشدم شب ها منتظر بمونم تا همه بخوابن ، برم یک گوشه ی پذیرایی تا بتونم در سکوت شب درس بخونم ... اون هم با وجود چراغی که خیلی شب ها اجازه ی روشن نگه داشتنش رو نداشتم ، یا پشت پنجره درس میخوندم که نور چراغ خیابون بیفته روی کتاب دفترم ، یا با نور موبایل بابام ... معلم خصوصی هم که اصلا شوخی محض بود . معمولا تا یک و دو درس میخونوم و از اونطرف پنج بیدار میشدم تا از اون مسیر دور ، پیاده بتونم خودمو برسونم مدرسه .

دیانا زبان انگلیسیش عالی بود . علاوه بر اینکه خانواده ی مادریش امریکا زندگی میکردن و خودش اونجا متولد شده بود، پدر مادرش هم کاملا به انگلیسی مسلط بودند و دیانا از ۳ سالگی انگلیسی یاد گرفته بود و تا اون موقع در حد یک نیتیو انگلیسی صحبت میکرد ... کلی آهنگ انگلیسی حفظ بود و بندهای موسیقی ای رو میشناخت که ما حتی اسمشون رو هم نشنیده بودیم .

من هیچ چیزی از انگلیسی نمیدونستم . یادمه برای امتحان های زبان مدرسه سخت باید درس میخوندم چون در حد حروف الفبا هم بلد نبودم اما دیانا همیشه برای امتحان زبان خوشحال بود چون بیکاره و میتونه یا استراحت کنه یا درس های دیگه رو مرور کنه ...

با اینکه دیانا سخت درس میخوند اما تفریحاتی داشت که برای ذهن من کاملا قفل بود . تمام نوروز ها و تابستان رو سفر های خارجی میرفتند . من حتی نمیدونستم اسکی رو با چه الفی مینویسند و اون از همون دوران برای تعطیلات اسکی و اسنوبرد سواری میکرد .

بزرگتر شدیم ، جفتمون رشته ی تجربی رو انتخاب کردیم . اون به مدرسه ی غیرانتفاعی و بسیار گرون و البته معروفی رفت و من به یک مدرسه ی دولتی معمولی . معلم های خصوصی ، نظارت جدی پدر مادر و تلاش خود دیانا در نهایت باعث شد تا دامپزشکی قبول بشه در یکی از بهترین دانشگاه های کشور . هدیه ی قبولیش هم یک ماشین رویایی بود.

کم کم عمل های جراحی زیبایی کرد و چهره ش بهتر شد . مرتب ورزش میکرد و هیکل خیلی خوبی داشت و البته هیچوقت با لباس تکراری دیده نمیشد . تفریحات ثابت خانوادگی و سفرهای خارجی همچنان ادامه داشت و علاوه بر اون دیانا عوض شد و از اون دختر خجالتی به یک شخصیت اجتماعی تبدیل شد که کلی دوست و رفیق پیدا کرده بود و حداقل ماهی یکبار پارتی و دورهمی داشتند و با دوست هاش شمال و به لوکس ترین ویلاها میرفت و...

دیگه فقط روی اینستاگرم و فیس بوک همدیگه رو فالو میکردیم و گاهی باهم حرف میزدیم و چند بار هم این اواخر بخاطر پاته رفتم پیشش... بدون اغراق ماهی نبود که عکس از سفر و پارتی پست نکنه ، کنارش یک پیج حرفه ای به زبان انگلیسی هم برای شغلش باز کرد و شروع کرد به پست کردن تجربیات درمان حیوانات ...

همین پارسال هم کارآموزیش تموم شد، با هم دانشگاهیش که دقیقا پسری هم سطح و شبیه به خودش بود ازدواج کرد و یک جشن نامزدی و بعد یک جشن عروسی خیلی لاکچری گرفت ... ۴ ماه باهم در یک خونه ی خیلی شیک با لوازم بسیار گرون قیمت زندگی کردن ، با اولین آزمون و به سادگی آیلتس ۸ گرفت و دوماه پیش بدون اینکه لازم باشه دردسری برای ویزا بکشه (چون متولد امریکا بود و بارها هم به امریکا برای تفریح سفر کرده بود) فقط با گرفتن یک بلیط با همسرش مهاجرت کردن امریکا و شاید باورتون نشه که دقیقا سر دو هفته کار پیدا کرد و الان داره اونجا بدون هیچ مشکل زبان و با یک حقوق عالی کار میکنه ...

به سرنوشت خودم و دکتر دیانا فکر میکنم ...

چقدر خوبه که آدم تو خانواده ی حسابی باشه ، به جا باشه ، پولدار باشه و ذاتش خوب و زحمت کش باشه ...

ذات من و دیانا با هم تفاوتی نداشت ، زحمت رو هم قدر هم و بلکه من خیلی بیشتر میکشیدم ، اما دکتر دیانا کجا و من کجا ...

سرنوشت دیانا رو اینجا نوشتم فقط برای اینکه بار دیگه به خودم یادآوری کنم که نباید امتیازات دیگران رو نادیده بگیرم ...

حتی اگر من هم الان توی امریکا پزشک بودم و سر فاکینگ دو هفته کار پیدا میکردم ، باز هم با دیانا آدم متفاوتی بودم و از سر زندگی پر رنجی که گذروندم ، آدم شادی نبودم ...

دیانایی که اونقدر خانوادش راهنما و حامی بودن که اونموقع که کسی نمیدونست تو ایران، پیج حرفه ای برای نشون دادن رزومه و تعامل کردن با دکترهای کشور بعد از مهاجرتت یعنی چی ، پیج و لینکدین داشت و کیس هارو با زبان انگلیسی پست میکرد و توضیح میداد و با دکتر های امریکایی و دانشجوها تبادل نظر میکرد و در ارتباط بود

اونقدر زندگیش رو براش برنامه ریزی و مشخص و تسهیل کرده بودن که بلافاصله بعد فارغ التحصیلی دست یارش،آیلتس هشتش،نمرات خوبش،پیج کاریش و رزومه ش رو برد آمریکا و سر دو هفته کار عالی پیدا کرد...

و خب مادر پدر من هم که نمیذاشتن نه تنها دانشگاه شهرستان برم بلکه باید فقط تو شهر تهران (نه استان تهران) دانشگاه قبول شم وقتی فیزیوتراپی تهران قبول شدم بهم میگفتن لازم نکرده بری ، تو تهش باید لیسانس بگیری و شوهر کنی و بچه هاتو بزرگ کنی ، تورو چه به فیزیوتراپیست شدن :) و من رو سوق به رشته ی تخمی ای دادن که گرچه از خوندنش پشیمون نیستم اما تمام روح و آیندم تباه شد...

خلاصه که خانواده ی خوب هشتاد درصد مسیره بچه ها

هرموقع تو دام مقایسه و خود سرزنشگری افتادین ، امتیازات اون طرف رو یادتون نره 🙃

و البته یادمون هم باشه که کمبود امتیازات و امتیازهای منفیمون دلیل نمیشه بشینیم و شکست بخوریم ، آخه میگن تا شقایق هست زندگی باید کرد ...🌷


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 5:44 نویسنده ارغوان |