|
ماجراهای من و زندگی!
|
خب بله ، باز هم سرما خوردم
. رییسم و دوتا از همکارام بهم گفتن که حداقل تا شش ماه اول شروع کار در مهدکودک آدم دائم مریض میشه تا کم کم سیستم ایمنیش عادت کنه .![]()
کلا از وقتی اینکارو شروع کردم سر جمع شاید سه هفته سالم بودم . دائم دچار لرز و ضعف شدید میشم و سریع سرما میخورم . با اینکه دائم لبلس گرم میپوشم و از ویتامین های طبیعی و مکمل های دارویی و ... هم استفاده میکنم انگار هیچ چی جواب نمیده . از این جهت ناراحت کنندست که یک سری از همکارهای فرصت طلب و بیشعورم قطعا پشت سرم حرف میزنن که این کارمند جدیده پیزوریه و همش مریض میشه و... ![]()
ولی خب چه میشه کرد . بهتره فقط به تسکین دردای جسمیم بپردازم و با فکر و خیال حالم رو از اینی که هست بدتر نکنم . ![]()
فردا باید برم دکتر و امیدوارم تا پنجشنبه خوب بشم که بتونم به برنامه ی پخت کوکی بچه ها برسم که صدای همکاری که پارتنرمه توی اینکار درنیاد .
جمعه عصر با رییس و اعضای تیم، کریسمس پارتی داشتیم .
اولین تجربه م بود و با اینکه مریض شده بودم اما نمیتونستم از دستش بدم . خوبیش هم این بود که دوساعت اول پارتی جزو ساعت کاریمون حساب میشد که البته اگه نمیرفتم دو ساعت مینوس میخوردم . پس عاقلانه بود که هرجوری شده برم .
خیلی تجربه ی جالب و جدید و شگفت انگیزی بود برام . ![]()
![]()
![]()
مهمونی رسما ۶ تا ۸ عصر بود ولی عملا پایانش تا وقتی بود که همه بخوان برن . محل برگزاری هم توی خود مهدکودک بود .![]()
طبق توافقی که همگی از قبل کرده بودیم ، از یک رستوران ژاپنی غذا سفارش دادیم . منم مثل همیشه اولین انتخابم ماکی میگوتمپورا و سوپ میسو بود . 🍣🍤🥣حیف که الکل نمیتونستم بخورم و الا ساکه هم میگرفتم .🍶 فود دلیوری ساعت ۵ غذا هارو رسوند
منم دماغ آویزون و سرماخورده در انتظار یک سوپ گرم بودم که متوجه شدم باید عملا تا ۶ صبر کنم تا پارتی شروع شه ، بنابراین جز یک سوپ سرد و ماکیِ بدون سس سویا نسیبی نداشتم
اونقدر حالم گرفته شد . کل هفته رو داشتم به ماکی و سوپم فکر میکردم . واقعا چرا یک رستوران ژاپنی باید یادش بره که سس سویا بذاره کنار ماکی و سوشیش؟ لامصبا من اصلا ماکی رو بخاطر سس سویاش میخورم ![]()
همگی به شام حمله ور شده و شروع کردیم باهم گپ زدن . کم به مدیر جذاب و خوشگل و موفق و جوونم حسودیم میشد ، صد برابر شد
فهمیدم فقط ۳۰ سالشه ![]()
یک دختر ژذااااب ، ورزشکار، تحصیلکرده ، با ده سال سابقه ی کاری که مدیر دوتا شعبه ست در حال حاضر
دو ساله ازدواج کرده و اصالتا هم هلندیه ... و چون هلندیه عین یک نیتیو انگلیسی حرف میزنه ...
هعی خداوندا ...
بهش غبطه میخورم و دوستش دارم و کشته مرده ی مهارتش توی کار و مدیریت حرفه ای ش هستم . واقعا درجه یکه . اما متاسفانه تا فبریه بیشتر اینجا نیست و بعد مدیرمون عوض میشه ... هعی
کاش همیشه مدیرمون میموند
دخمل جذاب قشنگ کاربلدم که فقط دو سال از من بزرگتری اما انگار ده سال بزرگتری اینقدر که خفنی ![]()
من و یکی دیگه از همکارام تنها خاورمیانه ای های تیم هستیم ، سه تا فیلیپینی داریم و بقیه همه اروپایی هستن .
بعد شام یکی از همکارها رفت و گلوواین درست کرد و با اینکه منع مصرف الکل داشتم ، به قدددری خوش عطر بود که یک نصف استکان چشیدم و محشر بود . گلوواین یعنی شراب داغ . ترکیب شراب قرمز و ادویه جاتی مثل دارچین و وانیل و میخک و پوست پرتقاله ، توش بسته به انتخاب هر فرد از آب میوه تا خود میوه جاتی مثل سیب و گلابی و پرتقال هم میشه ریخت ، کمی هم شکر بهش اضافه میکنن، میذارن کمی بجوشه تا عطر میوه ها و ادویه جات به خورد شراب بره و بعد مثل چای سروش میکنن . مخصوص فصل زمستون و نوشیدنی خاص کریسمسه . بدن رو گرم میکنه و نفس رو باز میکنه . قالب طعمش هم شیرین و میوه ایه و الکلش خیلی کمه .
سر میز یک عالمه کیک های مختلف بود که همکارها خودشون درست کرده بودن و انواع مزه های مختلف و انواع نوشیدنی های الکلی و غیر الکلی بود . منکه هیچی نتونستم بخورم ، شام سیرم کرده بود. دو مدل نوشیدنی الکلی بود که برای من خیلی جدید بود و دوست داشتم امتحانشون کنم ولی نمیتونستم . یکیش اشنپس گیلاس بود که گیلاس ها داخلش شناور بودن و یکی از بچه ها درستش کرده بود ، یکیش هم از دارچین و سیب و وانیل درست شده بود که از قضا خیلی سنگین هم بود . ایشالا سال بعد ![]()
بعد که دوساعت حرف زدیم و چت کردیم و عکس گرفتیم ، نوبت به کادو بازی رسید .
این رسم برام جالب ترین قسمت پارتی بود . ![]()
![]()
هرکسی با یک کادو باید به مهمونی کریسمس بیاد . این کادو نباید توسط فرد خریده شده باشه ، بلکه باید وسیله ی نو و تمیزی باشه که یا بهش احتیاجی نداشته و همینجوری توی خونه ش افتاده بوده و غیراستفاده مونده بوده ، یا از شخص دیگری هدیه گرفته بوده ولی استفادش نکرده چون بهش نیازی نداشته یا دوستش نداشته . این وسیله یا وسیله ها رو فرد باید کادوپیچ کنه و با خودش بیاره و بذاره وسط.
حالا به تعداد افراد حاضر در مهمونی یک هدیه اون وسطه . ![]()
همه دور تا دور این هدایا میشینن و یک حلقه تشکیل میدن . بعد یک تاس بزرگ میارن و هرکسی باید یک دور تاس بریزه و بعد بده به بغل دستیش . هر عدد روی تاس یک معنی ای داره و باید اکشن مربوط به اون عدد انجام بشه .
مفهوم اعداد:
۶: یک کادو رو از وسط بردار و بذارش جلوی خودت
۱: اگر کادویی جلوته بازش کن تا همه از محتویاتش باخبر بشن (باز کردن کاغذ کادو به ابن معنی نیست که مال توئه ، فقط برای نمایش محتویاتش به همه ست)
۲: میتونی هدیه ای که جلوته رو با هدیه ی یکی دیگه عوض کنی .
۳: هرکی کادو داره، باید بدتش به نفر سمت راستیش
۴: هرکی کادو داره باید بدتش به نفر سمت چپیش
۵: نفر سمت راست و چپت باید کادوهاشونو باهم عوض کنن .
این روند تا جایی طی میشه که وسط از کادوها خالی بشه و همه یک کادو جلوشون قرار بگیره . اگرم کسی بیشتر از یک کادو داره باید به انتخاب خودش، یکیش رو بده به اونی که نداره .
حالا از این مرحله به بعد باید count down بذاریم . یعنی اینکه مثلا همه توافق میکنیم که بازی رو به همین شکل ۱۵ دقیقه ی دیگه ادامه بدیم . در طی ابن پروسه طبیعتا کادو ها بار ها و بار ها بین افراد مختلف جا به جا میشن . کادوهای شامخی که باز شدن طلبه پیدا میکنن و از اون طرف هم همه میخوان از شر کادوهای غیر محبوب خلاص شن .
با به پایان رسیدن زمان توافق شده ، هرکس هر کادویی که جلوش قرار گرفته، میشه مال خودش ![]()
من خیلی از این رسم خوشم اومد ، هم خیلی فانه ، هم از نظر مالی به کسی فشار نمیاد، نمیخواد مثلا برای ده تا همکارت ده تا کادو بخری، با یک کادو همه صاحب هدیه میشن، هم آدما چیزایی که بهش احتیاج ندارن رو از خونه خارج میکنن و شاید به کار کس دیگه ای بیاد . مثلا من مدتها بود دلم میخواست وکس موی سر رو امتحان کنم (از این رول آن هایی که میکشی روی مو تا موهای شاخ شاخیت بخوابه) و از قضا توی کادویی که گرفتم یک دونه از اونا هم بود .
دیگه ساعت ۹ شده بود که منِ درونگرا فقط میخواستم برگردم زودتر خونه ، اونایی هم که بچه داشتن رفتن خونه ، اما بقیه تا ۱۱،۱۲ موندن و پارتی کردن و مهدکودک رو به دیسکو تبدیل کردن ![]()
اینم بود از قصه ی ما . ارغوان دیر دیر میاد اما دست پر میاد ![]()
تا بوسی دیگر ، بوس بوس عزیزانم ![]()
![]()
امروز دکوریشن کریسمس داشتیم توی مهدکودک .
یک قسمت از فضای آزاد که رو به روی ورودیه رو اختصاص دادیم به کریسمس مارکت بچه ها ، دکوریشن رو هم همونجا انجام دادیم .
قراره توی این دو هفته ی پیش رو با بچه ها کوکی های کریسمسی بپزیم و بعد ۹ دسامبر خانواده ها بیان و از بچه ها توی کریسمس مارکت خرید کنن . یک دونیشن باکس هم درست کردیم که والدین پول خرید کوکی هارو داخلش بریزن . قیمت هم نذاشتیم ، هرکی هرچقدر کرمشه پول پرداخت میکنه . بعد هم این پول ها به خیریه اهدا میشه تا برای بچه های کشور های محروم ، هدایای کریسمس بخرن و بفرستن .
برای دکوریشن با بچه ها کاردستی درست کردیم ، حلقه های سبز و قرمز و طلایی رو در هم پیچیدیم و از سقف و دیوار آویزون کردیم . بعد هم با میوه های کاج و کنف و کاغذ رنگی چند تا آویز درست کردیم . چند تا هم دونه ی برف آماده داشتیم و همه رو چسبوندیم به در و دیوار کریسمس مارکت . خیلی خوشگل شد . دقیقا حس و حال کریسمس توی کل مهد جاری شد .
خب من هنوز نمیتونم برای کریسمس شادی کنم . آدم برای شادی کردن توی این مواقع باید نوستالژی داشته باشه . باید از بچگیش اون رو جشن گرفته باشه . من فقط از خوشحالی و جنب و جوش مردم خوشحالم و لذت میبرم . از اینکه تو این سرمای استخوان سوز و بی آفتابی ، یک بهونه برای شادی وجود داره . شهر خوشگل میشه . بوی کاج و کوکی و پونش و گلوواین همه جا میپیچه .
امروز طبق معمول رزالین مثل یک خواهر بزرگ واقعی (واقعا بچه ی اول خانوادشه) پرید وسط و کلی مسئولیت به عهده گرفت و رونل طبق معمول از زیر کار در رفت و کل کار مفیدش پرینت گرفتن یک برگه بود ... خدا میدونه چقدر گشادبازیاش رو مخمه . کاش حداقل گشاد بی ادعا بود . یک گشاد پررو و نطق کش و پرادعاست .
زندگی ۶ ماه اخیر بسیار سخت و پرچالش گذشت . هنوز هم ادامه داره اما امیدوارم دیگه به قله رسیده باشم چون واقعا نیاز به سرازیری دارم . ۶ ماه سخت سربالایی رفتم و فرسوده شدم .
فکر میکنم دوباره دارم سرما میخورم . فردا معلوم میشه . امیدوارم مریض نشم که اگه بشم این ۴ امین سرما خوردگیم از سپتامبر تا الآنه...
خوب باشین عزیزان من ، دوستتون دارم 💚![]()