ماجراهای من و زندگی!

نیم ساعت دیگه شیفتم شروع میشه . تو ایستگاه نشستم ، زیر نور کم رمق آفتاب عین مرغ شل میشم. خداروشکر آفتاب برگشت به این سرزمین سرد و تاریک . دیشب با اینکه میدونستم روز خیلی سختی در پیش دارم ، باز خودمو به زور بیدار نگه داشتم تا یک و نیم. طبق معمول اخبار و وبلاگ خوندم و از نگرانی به خودم لرزیدم .

آره واقعا روز سختیه ، پر از مسئولیت . سه‌شنبه ها هم انگلیش اکتیویتی دارم هم انگلیش سیرکل . سیرکل ها با اینکه کوتاه ترن خیلی انرژی بر تر هستن . باید توجه ۲۵ تا بچه ی ۱ تا ۶ ساله که عملا مثل اتم های ناپایدار دائم جنب و جوش دارن و تمرکز نمیکنن رو نه تنها جلب کنی، بلکه به مشارکت دعوتشون کنی ، تازه اونهم به زبانی غیر از زبان مادریشون!

بعد از کار هم ، همسایه آلمانیمون دعوتمون کرده به شام . ساعت ۶ عصر در یک رستوران لبنانی . راستش اصلا حوصله ش رو ندارم . امیدوارم زود بگذره و برگردیم خونه ، مطمئنم حداقل دو ساعتی رو گیریم!

صبح رو با خبر حمله ی خوک نارنجی به تاسیسات برق اصفهان شروع کردم . میگن برق کل اصفهان قطع شده . به تمام بیمارانی که حیاتشون به برق وابسته ست فکر میکنم . میگن کل بیماران وابسته به ونتیلاتور توی هاوانا ، بخاطر قطعی برق کشته شدن 😭

این پدوفیل لعنتی کیه که کل جهان رو به کثافت کشیده؟! خاک تو سر هم وطن های امریکا نشین من که به این زباله رای دادن و عمو عمو به نافش بستن . گرچه که اونها هموطن نیستن، امریکایی صهیونیست هستن که از بد روزگار تو خاک ما متولد شدن و زبان مارو حرف میزنن.

معده م از شدت استرس به فنا رفته و تهوع امانم رو بریده . خدا کنه امروز رو دوام بیارم .

خدایا به مردم کشورم رحم کن . به مردم هاوانا و لبنان و غزه رحم کن . 😭💚

+ تاریخ سه شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 11:13 نویسنده ارغوان |