ماجراهای من و زندگی!

نقطه ی عزیز، ممنونم از کامنت های دلگرم کننده ات . وقتی از داخل ایران به ما میگین قوی باشیم، یک درجه ی دیگه ای دلگرمی به ما تزریق میشه . توی زندگیم هیچ آرزویی جز آبادی ایران و سعادت ایرانی ندارم . تمام وجودم فدای ایران و وطن پرستان ایرانی 💚

.

ما تصمیم گرفتیم اگر خدایی نکرده جنگ زمینی بشه برگردیم برای کمک. همسرم به نحوی و من به نحوی دیگر به دلیل تفاوت جنسیت و نقش های متفاوتی که میتونیم ایفا کنیم . در هر صورت نمیتونیم بشینیم و ببینیم وطن رو دارن به تاراج میبرن و ما در امنیت زندگی کنیم . ما بدون ایران بی معناییم و تصمیم گرفتیم اگر ایران به ما نیاز داشت، یک گور بابای بزرگ به ۷ سال تلاش و خون دل خوردن برای به ثمر نشستن پروژه ی مهاجرتمون بگیم و برگردیم و کنار زخم هاش باشیم .

.

دوستم بعد یکماه تونست به نت وصل شه و از ترس هاش برام نوشت . به قدری بعد خوندن ۵۴ تا پیامش نابود شدم که هنوز کمر راست نکردم . هرموقع دوستای داخل ایرانم از ترس هاشون مینوشتن داغون میشدم اما این رفیقم از همه باهام صمیمی تره و از همه عمیق تر درد هاش رو باهام به اشتراک گذاشته بود .

.

بچه ها ... من واقعا حالم بده . من هیچوقت توی زندگیم اینقدر حالم بد نبوده ، هیچوقت .

من هرروز اسهال و تهوع عصبی دارم . بیشتر روزها سردرد های شدید میگرنی دارم و یک روزایی هم مثل امروز به قدری کل بدنم درگیر درد و اضطرابه و مکررا بالا میارم که فقط از خدا طلب مرگ میکنم .

سه روز مرخصی گرفتم که بتونم خودم، خونه زندگیم و روانم رو جمع کنم اما دریغ از یک قدم پیشروی کردن . تمام روز فریز شدم و یک گوشه کز کردم . یا میلرزم یا ضربان قلبم روی هزاره. اگر حامی بهم غذا نده از گرسنگی میمیرم. حتی یک لیوان آب نمیتونم برای خودم بریزم . من به حدی زمین خوردم که خونه م بو گرفته . میفهمین؟ خونه م بو گرفته ... دیگه تا ته فاجعه رو ببینید ...

.

خوک نارنجی متجاوز و قصاب بچه کش گفتن امروز میخوان کل ایران رو شخم بزنن . حرف های رفیقم توی ذهنم تکرار میشه . به همسایه قدیمیمون و دو تا بچه های کوچیکش که کشته شدن فکر میکنم . به نون تو خون زدن پهلوی و سطل ان طلب ها فکر میکنم . به استوری سحر تریان بلاگر آشپز که میگه روی روبیو کراش داره و قهرمانشه و هرروز برای نجات خلبان های امریکایی دعا میکرد فکر میکنم . به اشعار گروس درباره جنگ فکر میکنم به کتاب سه گانه ی خاورمیانه ش. به مامان دوستم که پزشکه و با وجود کمر و زانوی تازه عمل شده و دردمندش هرروز توی بیمارستانه و مردم رو امداد میکنه فکر میکنم. به برادر دوستم که آتشنشانه و روزهاست خونه نرفته . به رفیقم که میگه هرروز وقتی قبل سرکار رفتن بابامو بغل میکنم ، احساس میکنم این شاید آخرین بار باشه که تن گرم و زنده ش رو در آغوش میگیرم ...

.

من دیدم ... من دیدم کی وطن رو فروخت ، من دیدم به چه بهایی فروخت ، من دیدم کی برای به حراج گذاشتن وطن هلهله کرد ، من دیدم کی بهاش رو با جونش پرداخت ، من دیدم کی وسط اینهمه زر زر مفت مرد عمل بود و ایستاد و از وطن دفاع کرد، من همه چیز رو دیدم ...

.

دلم نمیخواست هشتگ جنگ رو توی وبلاگم اضافه کنم . دلم نمیخواست این حقیقت تلخ رو باور کنم . اما چه بخوام چه نخوام تمام زندگی من امروز در این واژه ی نفرت انگیز خلاصه شده و مجبورم این هشتگ لعنتی رو به وبلاگم اضافه کنم .


برچسب‌ها:
جنگ
+ تاریخ سه شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 12:12 نویسنده ارغوان |