ماجراهای من و زندگی!

نمیدونم با توجه به وضعیت نت به بلاگفا دسترسی دارید یا نه . آخرین آپدیت هاتون برای قبل جنگ بوده نمیدونم نتونستین بنویسید یا نخواستین . وبلاگ مینا مهرآفرین عزیزم هم که اصلا باز نمیشه برام. واقعا امیدوارم خوب باشین بچه ها 🥺

این یکسالی که خیلی کم اومدم و تقریبا نبودم، دوتا از نویسنده های وبلاگی که هم سن و سال خودم بودن مادر شدن . چقدر زندگی عجیبه !

من خیلی مادر شدن رو از خودم دور میبینم . از نظر سنی نگاه کنی سالهای گلدن تایم بارداریمه اما اصلا دوست ندارم مادر باشم و ترجیح میدم اون خاله کول باحال مهربونه باقی بمونم!

هرروز که از خواب پا میشم اوووولین چیزی که میاد تو ذهنم اینه: اه جنگ! برخلاف روزهای اول، اخیرا دیگه نمیتونم با فضای مجازی و دعواها و اخبار لعنتی جنگ خیلی رو به رو بشم ، شاید روزی یک ربع بیست دقیقه فقط! ظرفیتم تموم شده.

امروز هم از اون روزهای لعنتی بود که افسردگی تا ته جونم نفوذ کرد . بیش از یکسال بود که افکار خودکشیم قطع شده بود و به لطف جنگ قویا برگشته. امروز به خودم اومدم دیدم دارم سرچ میکنم چجوری میشه بیمه عمر رو برای خودکشی دور زد! مدتها بود اینقدر افسرده نبودم و بله! افسردگیم با تمام قواش کام بک زده ...

بهتون گفته بودم که وزن زیادی رو کم کردم ، متاسفانه جنگ در این زمینه هم بهم آسیب زد و دوباره به پرخوری برگشتم و داره وزنم میره بالا، وزنی که یکسال و نیم فقط رو به کاهش بود و برای اولین بار افزایشی شده . واقعا هرچی تو این دو سال اخیر روی خودم کار کرده بودم و برای بهبود روح و روان و جسمم زحمت کشیده بودم، یک شبه پودر شد رفت هوا . لعنت به ترامپ و نتانیاهو و هرکی از داخل،دشمن ایران و ایرانی شد و وضع ایران رو به اینجا رسوند.

دلم برای خانوادم تیکه و پاره ست ، دلم خیلی خیلی براشون تنگ شده واقعا تا تو این شرایط نباشید نمیدونید چه دردی رو داریم تحمل میکنیم. دو روز نوروز رو تمام تلاشمونو کردیم تا غم و نکبت و افسردگی رو بشوریم بره، موفق شدیم، اما همین که برگشتیم به زندگی معمولی انگار همه چیز از قبل هم بدتر شد...

خب دیگه بسه چسناله . امیدوارم هموطن های قشنگ و عزیزم در امان باشن و روح تمام درگذشتگان مظلوم و بی دفاع جنگ و سرکوب شاد باشه.

+ تاریخ دوشنبه سوم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 2:41 نویسنده ارغوان |