|
ماجراهای من و زندگی!
|
دو روزه که مدام داره بارون میباره و حتی یک لحظه هم قطع نشده . بر خلاف این اروپایی ها که از بارون متنفرن، ما ایرانی ها عاشق بارونیم .
طبیعی هم هست ، بارون همیشه برای ما نوید خوشی و فرار از خشکسالی بوده و برای اینها ، اضافه شدن یک روز سرد و تاریک دیگه به روزهاشون! 🌧
سه شنبه شب به دعوت همسایمون رفتیم یک رستوران غرب آسیایی (لطفا بیاین عادت کنیم از لفظ استعماری خاورمیانه و خاور دور استفاده نکنیم و به جاش بگیم غرب و شرق آسیا) صاحبش یک کرد اربیلی بود که کردی، فارسی، عربی، آلمانی و انگلیسی حرف میزد و البته متاسفانه وقتی ما رسیدیم رفته بود!
همسایمون به اونجا دعوتمون کرده بود هم چونکه غذاهاشونو دوست داره و هر هفته میره اونجا هم چون صاحبش میتونست به زبان ما باهامون صحبت کنه. وقتی فهمید صاحبش نیست خیلی تو پرش خورد و ناراحت شد ! گفت حالا که اینجوری شد بازم باید بیایم! 😁
و خب مکالمه مون و شروع شد و اینجا بود که دلم خیلی سوخت:
پیرمرد آلمانی تمام مدت داشت از تجربه ی سفر ماه پیشش به تایلند و اینکه کجاهارو دیده و چقدر بهش خوش گذشته حرف میزد و ما تمام مدت داشتیم از تجربه ی جنگ و دلتنگی و نگرانی برای خانواده ها و مردممون حرف میزدیم ... ای روزگار!
پیرمرد خودش جنگ زده ست و این چیزا رو درک میکرد . در زمان کودکیش خانوادش بخاطر جنگ جهانی مجبور به مهاجرت شده بودن و خوب میدونست چه حسی داره ولی خب در کل اروپایی ها امپتی خاصی ندارن و فقط میگفت شما کاری نمیتونید بکنید ، خدارو شکر کنید که اینجایید ! ولی خب نمیدونست ما ایرانیا وطن پرستیمون فرق داره . نمیدونست ما خدارو شکر نمیکنیم که اینجاییم ، بلکه از اینجا بودنمون ناراحتیم و به خودمون لعنت میفرستیم که چرا اصلا مهاجرت کردیم که تو همچین روزهای سخت وطنمون، نمیتونیم کنار خانواده و مردممون باشیم . اینکه آلوده ی زندگی اینجا شدیم و اگر حتی زمینی هم برگردیم شغل هایی که به سختی به دست آوردیمشون رو از دست میدیم و میمونیم با کلی قرض و بدهی...
آه ای دوست ... بعضی انتخاب ها راه برگشت ندارن . وقتی میری باید پای اسبت رو قطع کنی که دیگه نتونی برگردی و تا تهش بری . مهاجرت برای ما این شکلیه . نه تنها باید تا آخرش بریم بلکه باید بدو ایم!
پیرمرد قبلا ایران اومده بود . مسائل و مشکلات مارو میدونست . البته بیست سال پیش که ایران اومده بود اینقدر اوضاع مردم بغرنج نبود ولی در کل خوب بود که از ایران ایده ای داشت توی ذهنش .
ما تلاش کردیم به رسم ایرانیان، کم و ارزون غذا سفارش بدیم ولی باز خیلی گرون شد، ۱۲۲ یورو!
پیرمرد معمولا از بیرون غذا میگیره مثل اکثر اروپاییا .
کلا مردم اروپا اهل پس انداز و خرید خونه نیستن . اکثرا کل عمرشون اجاره نشینن و تمام پولشونو هر ماه صرف سفر و خورد و خوراک میکنن و آینده نگری ندارن . برای همین خیلی زیاد مسافرت میرن و اکثر بار ها و کافه ها رستوران هاشون شلوغه . کاملا فرهنگشون با ما متفاوته در ابن زمینه .
.
شهری که توش زندگی میکنم رو دوست دارم . با سردی مردمش هیچوقت نمیتونم کنار بیام . آدمهای سرد و عبوسی که اکثرا نه سلام میکنن و نه جواب سلامت رو میدن، اسمال تاک ندارن و خیلی عصا قورت داده هستن اما شهر تمیز، قانونمند و پر آرامشی دارن و همین برای من کافیه .
.
روز که هیچ، ساعتی نیست که فکرم تو ایران نچرخه . راستش یکی از دلایلی که از بچه دار شدن خوشم نمیاد اینه که من به عنوان یک مهاجری که مهم ترین سالهای شکل گیری هویت و شخصیتش رو توی ایران سپری کرده، با بچه ام که در اینجا بزرگ خواهد شد خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد تفاوت خواهم داشت . به طور کلی دنیای والدين و فرزندان به جهت رشد در نسل ها و زمان های متفاوت فرق داره اما برای مهاجر های نسل اول این تفاوت بسیار فاحشه . این رو به عینه شاهدم . اینجا بچه های خانواده های مهاجر که دور هم جمع میشن حتی هیچ کدوم با هم فارسی حرف نمیزنن، همیشه فقط با والدینشون دست و پا شکسته فارسی حرف میزنن و زبان اول و ترجیحیشون آلمانیه. حتی والدین بعضی وقتا مجبورن آلمانی با بچه هاشون حرف بزنن که حرف همو متوجه شن. در کل دنیای والدین مهاجر نسل اول با فرزندانشون خیلی زیاد فرق داره، حرف همو نمیفهمن و اختلافاتشون خیلی زیاده اکثرا و این منو میترسونه . به خصوص با قوانین اینجا که از گل به بچه ت کمتر بگی ، میان بچه رو ازت میگیرن :)
خلاصه که آسون نیست .
.
شبتون بخیر قشنگ های من 🌜💖