ماجراهای من و زندگی!

سلام به همه بچه هایی که سراغمو گرفتین به خصوص رضا جان که چندبار برام کامنت گذاشته بود. ممنونم از محبتتون . امیدوارم حالتون حسابی خوب باشه .

متاسفانه نمیتونم بنویسم ...

نمیگم خوبم ولی ادامه میدم .

چه دو سالی رو گذروندم . فکر میکنم برای اکثرمون دو سال طاقت فرسایی بوده . چه داخل نشین و چه خارج نشین .

اميدوارم دیگه جنگ نشه . همون یک روزی که اتک ها شروع شد من دوباره ریست شدم و فرو پاشیدم . توان روانم صفره ، به تلنگری فرو میریزه.

.

خب بعد مهاجرت فهمیدم خوشبختی به مکان نیست و عنوان "سفری در جستجوی خوشبختی" ، دروغ محضه . خوشبختی تو قلب آدمه به مکان ربط نداره . دوستانی دارم که تو همین وضع فعلی ایران کیفیت زندگی خیلی بالاتری از من دارن و آدمای خوشحال تری هستن، دوستانی هم دارم اینجا که با شرایط مالی خیلی بهتر از من و رفاه خیلی بیشتر از من، احساس خوشبختی نمیکنن .

شاکرم خیلی زیاد . هفت سال پیش تصمیم گرفتم مسیر زندگیمو به این سمت ببرم و خدا خواست و شد . امروز روی ابر ها نیستم اما تا ابد از خودم و خدا ممنون میمونم که مهاجرت کردم . چون اگر مهاجرت نمیکردم هیچوقت دیدم به ینگه دنیا و آدمهای مهاجر واقعی نمیشد .

همیشه فکر میکردم مهاجرا، پولدار و خوشبختن، غرب خیلی رو قانون و قاعده اداره میشه و رفاه و شادی بیشتری رو میشه تجربه کرد . حس میکردم یک فرصت خیلی مهم رو از دست میدم اگر مهاجرت نکنم و خوشحالم که اینکارو کردم و فهمیدم چقدر واقعیت با تصوراتم متفاوت بوده .

فهمیدم ما آدما هرجای دنیا عین همیم . همه دغدغه های مشابهی و رنج های مشابهی داریم . چه آسیایی باشیم و چه اروپایی . چه مهاجر باشیم و چه در وطن .

زندگی سراسر تلاش برای بقاست .

و ما ساکنان فعلیِ زمین، ناقلانِ این نفرین به نسل های بعد هستیم :)


برچسب‌ها:
زندگی, مهاجرت
+ تاریخ دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 2:39 نویسنده ارغوان |