ماجراهای من و زندگی!

باید خودم رو جمع کنم

این هفته واقعا سخت بود ، تعداد دفعاتی که از استرس زیاد قفل میکنم خیلی بیشتر شده . من واقعا حالم خوب نیست

بله ... نیاز دارم اینو بگم . خسته ام از قوی بودن

خدا میدونه که چقدر تو این یک سال گذشته احساساتم رو مخفی کردم ، نقاب آدمهای قوی و سازنده رو به چهره زدم ، که فقط بتونم از بقیه محافظت کنم . میگفتم من باید خودم رو قوی ، سازنده ، مصمم و شکست ناپذیر نشون بدم تا بقیه نشکنن ... تا بقیه راحت تر بتونن سختی های این راه رو تحمل کنن ... که خیالشون از من راحت باشه . ولی دیگه نمیتونم ... دیگه نمیتونم

نیاز دارم فاصله بگیرم از آدما ... بعد مهاجرت ارتباطاتم با همه طبیعتا مجازی شده ولی به قدری خسته ام که استوری گذاشتم و به همه گفتم مدتی نیاز دارم نباشم، ببخشید اگه پیام هاتون بی جوابه ، برمیگردم .

خیلی مستاصلم، از خودم و بدنم و روانم خسته ام ، همه ش باید به دوش بکشمشون، باهام راه نمیان، خیلی اذیتم میکنن

خوشحالم که حداقل اینجا میتونم به شکننده بودنم اعتراف کنم ، خدا وبلاگ هامونو ازمون نگیره ، فقط ما وبلاگ نویس ها میدونیم که چقدر این پلتفرم برامون باارزش و مهم و تاثیرگذاره💚


برچسب‌ها:
زندگی, افسردگی, مهاجرت
+ تاریخ جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت 18:4 نویسنده ارغوان |