ماجراهای من و زندگی!

نیل میگفت: ارغوان تو خیلی قوی ای که با وجود اینهمه تشر و اذیت های حامی و فریدون باز هم میشینی پشت رول و رانندگی میکنی ... من نمیتونم مثل تو باشم!

بهش گفتم میدونی چرا همه اذیت هاشونو ندید میگیرم و کار خودمو میکنم؟

چون یکی از قشنگ ترین روزهای زندگیم وقتی بود که حامی سفر بود و من توی ایران تنها بودم ، ماشین رو برداشتم مامان رو سوار کردم رفتیم خرید هامونو انجام دادیم و بعدش رفتیم آبمیوه فروشی و نوشیدنی محبوب مامان، یعنی هویج بستنی گرفتیم و یک ساعتی نشستیم و با هم گپ زدیم ، بعد هم انداختم توی یک جاده ی پرخطر و پیچ در پیچ ولی جنگلی و فوق العاده زیبا که حامی هیچوقت بهم اعتماد نمیکرد تا توش رانندگی کنم و شیشه هارو دادیم پایین و با مامان کلی از هوا لذت بردیم ، به سگ ها غذا دادیم ، از کشاورزهای محلی خرید کردیم و برگشتیم خونه ...

اگه حامی اونموقع ایران بود من عمرا همچین تجربه ی قشنگی رو با مادرم میداشتم چون بهم اعتماد نمیکرد تا رانندگی کنم ...

حالا که از مامانم دورم و پر از حسرتم که چرا از این خاطره ها بیشتر باهاش نساختم، قدر میدونم و نمیذارم دیگه اعتماد به نفسم رو برای رانندگی که هیچ برای هیچ کاری ازم بگیرن ...

من دیگه نمیذارم بهم حسرت نزیستن بدن

من کار خودم رو میکنم

و این مساله رو تعمیم میدم به همه جنبه های زندگیم


برچسب‌ها:
زندگی, زندگانی‌مشترک
+ تاریخ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:30 نویسنده ارغوان |