ماجراهای من و زندگی!

دلم تنگه ، تیکه پاره س برای مامان بابا ...

هرروز عذاب میکشم ، اینکه نمیتونم بهشون زنگ بزنم حالمو بدتر میکنه .

نیل هم کمکم نمیکنه ، تا حدودی حق داره ولی درست نیست کارش، نمیپذیرم.

قرارم رو با فرانی کنسل کردم، هنوز جوابمو نداده، دختره مودیه! ازش زیاد خوشم نمیاد، به خودم بود اصلا باهاش دوست نمیشدم، بخاطر همسر نیل مجبور شدم ارتباطمو باهاش حفظ کنم .

نصف شبه ، بارون میاد ، صدای آواز آروم پرنده ها گاهی میپیچه و با صدای بارون قاطی میشه ، خیلی قشنگه ...

دلم میخواست این آخر هفته قال فاز ۱ پروژه م رو بکنم و ی کمم استراحت کنم و تمرینای کیلویی ای که معلم داده رو هم حل کنم ، ولی فردا یک جلسه ی مهم و کارای اداری دارم که رسما کل روزمو میگیره و فقط یک یکشنبه برام میمونه . امیدوارم بتونم خستگی هفته ای که گذشت رو در کنم و با انرژی هفته ی آینده رو شروع کنم .

از اینکه به توفیق اجباری از سکون دراومدم و فعال شدم خوشحالم ولی واقعا خسته میشم . معمولا باتریم تا پنجشنبه دیگه بیشتر جواب نمیده و جمعه ها به کتک خودمو میرسونم به کارام .

باید برم سرکار واقعا از نظر مالی توی فشارم ولی نمیدونم چجوری کار رو توی برنامه م جا بدم . با توجه به شرایط تخمی جسمیم همه چی برام سخت تر میشه.

مشکل اینجاست که هرکاری هم که میکنم باز دوتا آدم سمی کنارمن که مرتب سرزنشم میکنن و بهم حس ناکافی بودن میدن که در کنار سرزنشگر درونم میشن سه تا!

نمیگم از خودم متنفرم ، نه واقعا بهتر شدم ، ولی کافی نیست ، خیلییی بیشتر باید انجام بدم . امیدوارم فرصت کافی رو از زندگی بگیرم.

خودمم باورم نمیشه جمله ی بالا رو نوشتم !

ارغوانی که سه ساله جز با فکر مرگ، زندگی رو نگذرونده، داره برای زنده موندن و تجربه کردن زندگی آرزو میکنه! :)

دارم وارد ماه چهارم مهاجرتم میشم ، هنوز خیلی زوده تا به دید کاملی از مهاجرت برسم ولی دوست دارم لحظه لحظه دیدم رو نسبت بهش ثبت کنم .

دو ماه اول واقعا همه چیز فاجعه بود ، هوا گرفته و سرد ،خیلی حالم بد بود ، فشار های عصبی شدید، اضطراب کشنده، پنیک اتک، کولیت عصبی روده و...

کلاس هارو که شروع کردم همه چیز سخت تر شد برام ، معلم ریسیست بر خوردن با زردنبو های یبس و سرد ، یاد گرفتن شهر ، تنهایی با جامعه سر و کله زدن به زبونی که نمیشناختم، دلتنگی ، غصه ی غصه ی عزیزانم و...

دیگه داشتم رد میدادم که کم کم خودم دست خودمو گرفتم ، روزای سختی که فقط میخواستم بمیرم اما به زووور خودمو میکشیدم بیرون و مسئولیت هامو انجام میدادم .

کم کم بهتر شد ، راحت تر شدم ، فکر کنم سه هفته پیش بود ، مثل هرروز عرض خیابون مرکز شهر رو رد شدم و منتظر تراموا شدم ...

با بلند شدن صدای ریل تراموا از دور ، نسیم خنکی بین موهام پیچید ، به آسمون نگاه کردم، خورشید میخندید، بهش لبخند زدم، چشمامو بستم و زیر لب گفتم:

سلام شهر من!

+ تاریخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 4:39 نویسنده ارغوان |