|
ماجراهای من و زندگی!
|
فکر کنم pms ام شروع شده . هرگونه احساساتی شدیدا اذیتم میکنه.
دیشب طبق معمول خواب پاته رو دیدم در حالیکه گم شده بود و وقتی پیداش کردم یک چشم و یک پاش رو از دست داده بود .
اونقدر من نگران این بچه بودم همیشه که هیچوقت خواب خوب ازش نمیبینم ، همیشه یا گم شده یا مرده یا به طرز دلخراشی آش و لاشه 
امروز توی راه کلاس به پاته م فکر کردم و با یادآوری خواب دیشب گریه م گرفت . توی راه برگشت یک نوزاد زیبا دیدم که از شدت زیباییش، ناتوانیش، مسئله ی تولد و مرگ و زندگی و... باز بغض کردم ...
الان هم خدمت شما نشستم، منتظر یک تلنگر تا بترکم همین وسط 
گرسنمم هست
طبق معمول خبری از پرایوسی نیست و شوهر نیل و حامی خونه اند
متنفرم از این وضع 
گودبای 