ماجراهای من و زندگی!

تقدیم به همه بچه هایی که درگیر افکار خودکشی هستن:

افکار خودکشی در من از ۹ سالگی شروع شد .

اولین باری که با تمام وجود حس کردم که دلم میخواد زندگیم رو با دست های خودم پایان بدم ، جلوی طاقچه ایستاده بودم و توی آینه شمعدون عروسی پدر مادرم به خودم زل زده بودم و تلاش میکردم تا با سیم های تیز شمعدان رگ دستم رو پاره کنم . اما ترسیدم . شاید اگر توی خانواده ی مذهبی بزرگ نشده بودم همون ۹ سالگی همه چیز تموم شده بود .

.

۷ سال پیش که بیماری افسردگی رسما وارد زندگیم شد ، افکار خودکشی بیش از پیش بهم حمله کردن . بیشتر از همیشه ی عمرم دلم میخواست نباشم . به خودم اومدم و دیدم حتی یک دقیقه از روزم نیست که به خودکشی فکر نکنم . دکترم داروهام رو قوی تر کرد ، حامی از کارش مرخصی گرفت تا لحظه ای تنهام نذاره ، مامان بابا هرروز زنگ میزدن و همه از تنها گذاشتنم میترسیدن . یک روز خیلی سخت حامی در حالی خودش رو بهم رسوند که آمپول هوا توی رگم بود و فقط چند ثانیه با مرگ فاصله داشتم . این بار دیگه هیچ اعتقادی منو از خودکشی نمیترسوند . به این باور رسیده بودم که این زجری که دارم تحمل میکنم ، از همه ی گناه ها، گناه تره! در نهایت تنها چیزی که زنده نگهم داشت ، فقط این بود که نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم . با وجود اینکه شاید خودکشی بهترین انتقام از پدر مادرم بود، باز دلم نمیومد زجرشون بدم،هرچند که سالها زجرم داده بودند و از اونها مهمتر ، حامی تنها نقطه ی اتصالم به زندگی بود . باید سر عهدم میموندم و رفیق نیمه راه نمیشدم ، حس میکردم خودکشی خودخواهیه در حق حامی . اون با هزار امید و آرزو این زندگی رو با من شروع کر ه بود و حالا من یک طرفه حق نداشتم این قرارداد رو بشکنم ، من مسئول گلم بودم!

گذشت و گذشت ، در نهایت پس از بارها و بارها قطع و وصل درمان به خودم قول شرف دادم که دیگه درمان رو رها نکنم ، حتی اگر تا آخر عمرم مجبور باشم دارو بخورم.

در طول این مدت روزهایی بود که هیچ خبری از افکار خودکشی نبود و روزهایی بود که فکر خودکشی همدم تک تک لحظه هام بود ، جزو روزمره ترین افکار زندگیم بود، روزمره ترین و دم دستی ترین...

اما بعد از این ۷ سال گلاویز شدن ، بالاخره دستم اومده که باید باهاش چیکار کنم . اینجا مینویسمش شاید به درد تو هم بخوره :

فقط یادت باشه که من دارم از دارو کمک میگیرم، اگر دارو نبود نمیتونستم به خودم کمک کنم . تو هم حتما از یک روانپزشک خوب کمک بگیر ، شاید نیاز باشه دارو بگیری یا تراپی های مختلف کنی.

ببین وقتی افکار خودکشی میاد ، یعنی تو داری از پشت عینک افسردگی به جهان نگاه میکنی ، پس یعنی دید تو به جهان واقعی نیست، بخاطر اون عینک داری اینجوری نگاه میکنی ، پس نباید بذاری این عینک زشت و کثیف و خاکستری، دید واقعی تورو به زندگی تعریف کنه، اون فقط یک عینک کوفتیه، نه بیشتر!

من وقتی افکار خودکشی میاد، باهاش هیچ کاری نمیکنم!

نه اجازه میدم مغزم درونش غرق بشه و پرورشش بده، نه با وجودش مبارزه میکنم و سعی میکنم از بین ببرمش . مثل یک رهگذر نگاهش میکنم . این افکار هست و وجود داره و من فقط تماشاش میکنم و هیچ کاری باهاش ندارم ، میذارم بیاد ، هرچقدر دوست داره بمونه و هر وقت دوست داره بره ...

از وقتی اینکارو میکنم و صبوری کردن رو تمرین کردم ، افکار خودکشی کوتاه تر موندگار میشن ، نهایت بعد از یک هفته میرن پی کارشون تا دوباره برگردن ... اکثر اوقات هم بیش از دو سه روز نمیمونن ... در اون دوران فقط به خودم میگم ارغوان دووم بیار ، ارغوان تحمل کن ، بذار این ساعت ها بگذرن ، بذار شب بشه ، بخواب ، بذار صبح بشه ، فقط تحمل کن، تموم میشه، فقط تحمل کن، درست میشه تو میتونی، تاب میاری ، خورشید دوباره میتابه، دید تو الان به زندگی واقعی نیست، دید تو الان به زندگی واقعی نیست، دید تو الان به زندگی واقعی نیییییست ... بر مبنای دید فعلیت نباید برای کلیت زندگیت تصمیم بگیری، این یک برهه ست، میگذره ، نباید بخاطر ابن برهه بذاری کل زندگیت تحت اشعاع قرار بگیره، تحمل کن عزیزکم ، تحمل کن، ساعت رو ببین، میگذره ، صبر کن شب بشه، صبر کن روز بشه ارغوانم ، میگذرا جانم، میگذره 💚💚💚

تو هم میگذرونیش، فقط تحمل کن و هیچ اقدامی نکن، بذار وقتی عینک از چشمات افتاد برای زندگیت تصمیم بگیر، نه الان ... باشه؟،

دوستت دارم


برچسب‌ها:
افسردگی
+ تاریخ چهارشنبه پنجم مهر ۱۴۰۲ ساعت 4:40 نویسنده ارغوان |