|
ماجراهای من و زندگی!
|
من از بچگی درگیر بستری تو بیمارستان و مرگ کلی آدم عزیز شدم ...
بچگیم پر از تصویر بیمارستان ، مراسم ختم و غسالخونه ست...
برای همین خیلی وقت ها فکر نفس های آخر و درد و عذاب کشیدن توی ذهنم مرور میشه و مغزمو سوراخ میکنه ...
پارسال که داییم مرد قشنگ یک سال عذاب کشیدم از فکر زجری که تو یک ماه آخر عمرش کشید
ترس بیماری خواهرام ترس ژن سرطان ترس عزادار شدن دوستام مرگ عزیزانم داره خل و چلم میکنه ...
پر کشیدن روتی هم مزید بر علته ، هنوز نتونستم براش عزاداری کنم ...
خلاصه که خدایا رحم کن به همه مریضا به خانواده هاشون. دست هممونو بگیر .