|
ماجراهای من و زندگی!
|
میخوام از یکی از سخت ترین احساساتم حرف بزنم .
وقتی مهاجرت میکنی و هزینه ی زیادی رو اول به خودت بعد همسرت و خانواده های جفتتون وارد میکنی ، وقتی از شرایط بدی که توی کشورت داشتی رها میشی و میری تو یک کشور نرمال زندگی رو شروع میکنی ، در حالی که تو وطن خودت روز به روز همه چیز داره بد و بدتر میشه ، فشار احساسی و سایر فشار های ناشی از زندگی تو کشورت هم داره روز به روز روی خانوادت اضافه میشه ولی در نهایت بهت میگن مهم نیست ما تحمل میکنیم این فشارهارو، ولی خیالمون راحته که تو موفق میشی ، خوشحال میشی ، شرایط زندگیت بهتر شده و...
ولی تو اینور با وجود اینکه شاکری که از شرایط بد اونور جونت رو برداشتی و زدی بیرون ، اینجا زندگی استاندارد تری رو داری تجربه میکنی و... منتها تو همون آدمی!
درسته که شرایط خیلی بهتر شده ، ولی ارغوان همون ارغوانه .
همون بار روانی سنگین گذشتشو داره به دوش میکشه همچنان، همچنان هرروز در جداله با افسردگی و اضطراب اما یک تفاوت مهم دیگه اینجا بوجود اومده:
ارغوان احساس دین بیشتری نسبت به گذشته میکنه!!
فکر میکنه که اگر در گذشته بدحال بوده و موفق نمیشده، بخاطر شرایط بحران زده ای بوده که داشته توش زندگی میکرده ، خب! حالا که بحرانه حذف شده ، شرایط حالا نرمال شده ، پس باید عین یک اسب تازه نفس و جوان بدوئه و بره و به خوبی و خوشی زندگیشو بکنه !
و این خوشحال بودن و موفق شدن رو اول به خودش که کونش پاره شده تا مهاجرت کنه بدهکاره ، بعد به شوهرش و بعد به خانوادش که کونشون داره پاره میشه ...
اما نه! نمیشه ...
میدونی مثل چی میمونه؟
فکر کن غروب یک روز معمولی از سرکار برمیگردی خونه ، میبینی یک نفر توی خونته ، زده خانوادتو کشته ، بعد هم به تو تجاوز میکنه و کتکت میزنه و قبل اینکه بکشتت پلیس میرسه و مجبور میشه فرار کنه .
پلیس تورو نجات میده ، از خونتون میبرتت به یک خونه ی امن و جدید و به تو میگه خب! حالا جونت در امانه ، پس دیگه خوشحال باش و قله های موفقیت رو طی کن عزیزم! تو تنها نجات یافته ی خانواده ای ، الانم که داری تو یک خونه ی امن زندگی میکنی ، پس بدو برو پی سعادت ابدیت! آفرین دختر خوب :)
فهمیدین چی میگم؟
نظرات این پست برام ارزشمندن ، ممنون میشم .
بوس