|
ماجراهای من و زندگی!
|
گاهی میگم مثلا ارزش زندگی تاپه ای چون من چیه؟
مثلا چی میشد زندگی من به زندگی مریم میرزاخانی افزوده میشد ، فایده ی اون با فایده ی من اصلا توی هیچ مقیاسی نمیگنجه ...
مثلا سهراب بیشتر زندگی میکرد، قطعا قلب های بیشتری رو فتح میکرد
فروغ اگر زنده بود چه آثاری که خلق نمیکرد
نمیخوام تو کار خدا دخالت کنم ، قطعا اون به همه پتانسیل داده ، ولی عمر من در مقابل عمر یکی مثل فیروز نادری خیلی بی ارزشه
من جز بیهودگی و اجتناب و بازی درآوردن چی دارم؟
۹ سالم که بود مادربزرگم مرد ، روز خاک سپاریش یک پسر بچه همسن من رو داشتن تو قبر بغلی خاک میکردن ... خیلی بهش فکر میکنم ، اگه جای من و اون عوض میشد چی میشد؟
من تو همون سن هم حاضر بودم زندگیمو باهاش طاق بزنم و جای اون برم تو قبر بغلی مادربزرگم بخوابم ...
حامی میگه چرا همش فکر میکنی زندگیت باید فایده ای داشته باشه؟ به این کفتره نگاه کن ، فایده ی زندگی اون چیه؟ میبینی؟براش مهم نیست داره زندگی میکنه چون زندس ...
ولی این حرفا منو قانع نمیکنن
ارغوان ، هیچ هیچ هییییچ پشنی برای زندگیش نداره
هیچیا، هیچی واقعا
داشتم مسترشف نگاه میکردم ، آدمایی که کار و زندگیشونو ول کردن و میخوان به آرزوی دیرینهشون که آشپز شدنه برسن ... شوقشون ، امید توی نگاهشون ، خوشحالیاشون وقتی آزمون ورودی رو قبول میشن ...چقدر برای من این حس ها غریبه ست...
زندگی میکنم چون مجبورم به زندگی ...
به حامی میگم اگه بیماری سختی بگیرم حاضر نیستم رنج درمان و هزینه های تحمیلی سنگین به خانوادمون رو به جون بخرم. خودم قبل مرگ میمیرونم خودمو ...میگه حق نداری تا وقتی میتونی باید برای زنده موندن تلاش کنی
چرا یکی بهش نمیگه که زنده موندن با زندگی کردن خیلی فرق داره ...
میدونی بدیش چیه؟
نمیدونم این حرفا از سر افسردگیه از سر تنبلیه یا شخصیتمه؟
یک چیزی میخوام بگم که تو پست بعدی مینویسمش