ماجراهای من و زندگی!

ما دوتا پسر داشتیم که عاشقشون بودیم

داستان پاته رو که میدونید ، به پاته میگفتیم پسر لاغرمون

یک پسر دیگه داشتیم به اسم روتی ، که پسر تپلمون بود...

صبح با صدای داد و هوار های بابای حامی بیدار شدم

پسر قشنگم روتی، از پیشمون رفت...

بخاطر یک دکتر آشغال بی لیاقت ...

دلم برات خیلی تنگ میشه روتی قشنگم ، فکر نمیکردم ۲۸ دی که سرت رو بوسیدم و لپای تپلیت رو کشیدم و قول دادم کمتر از یک سال دیگه دوباره میام پیشت، آخرین باری بود که میدیدمت...

کی میدونست این آخرین خداحافظیمونه قشنگم ...

آسمونی شدی گل مامان، تو که جات خوبه و جز خوبی نکردی زیبای من، برای ما زمینیا دعا کن ...

ببخش که لیاقتتو نداشتیم گل پسرم

اشکام اجازه نمیدن صفحه رو ببینم ، فقط بدون که تو برامون معنی واقعی مهربونی،امنیت و آرامش بودی ، آروم بخواب که دردات تموم شدن عزیزکم ، آروم بخواب ...


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 20:21 نویسنده ارغوان |