|
ماجراهای من و زندگی!
|
نمیتونم از فکر روتی بیام بیرون ... یادش قلبمو چنگ میزنه .
دیگه از دیدن سگ های مردم تو خیابون ذوق نمیکنم ، حالم بد میشه که چرا روتی قشنگم اینجوری پر پر شد و مثل اینا یک زندگی شاد نداشت؟
یعنی واقعا روتی دیگه نیست؟؟
چجوری برگردم به اون خونه بدون اینکه روتی بدوئه و بیاد بپره بغلم؟؟ لپاشو بکشم و دلم براش ضعف بره و دستامو لیس بزنه ...
الهی بمیرم که اینقدر مظلوم رفتی مامان ... الهی بمیرم برات که تو کل عمر کوتاه ۶ ساله ت جز خوبی نکردی بهمون... هرجا میخواستیم بریم میگفتیم روتی هست خیالمون راحته حواسش به همه چیز هست ... دورت بگردم مامان که اینقدر مهربون و خوش اخلاق بودی ...
تنها کسایی که تونستن راحت عزاداری کنن مامان و بابای حامی بودن
من و حامی پیش هم اصلا دربارش حرف نمیزنیم
حامی رو میبینم که وقتی تو اتاق تنها میشه گریه میکنه اما جلوی من و خانوادش خودشو قوی نشون میده
منم دارم نقش بازی میکنم...
انگار جفتمون استخون توی گلومونه ولی مجبوریم به سکوت ...
داره قلبم میمیره ، نمیتونم باور کنم که نیستی پسرم ، اونقدر همیشه بودنت پررنگ بود، اونقدر همیشه پر از زندگی بودی که نبودنت تو مغزمون نمیگنجه ...
اونم تو اوج جوونیت در حالیکه سالم سالم بودی ...
نگفتی اینجوری یوهویی بری قلب مامان بابات پاره میشه دورت بگردم؟
فکر دل کوچیک مارو نکردی مامان؟
نمیدونم الان کجایی مادر ...فقط اینو میدونم که دنیام بعد تو یکی از زیباترین دارایی هاش رو از دست داد ...