ماجراهای من و زندگی!

به فریدون میگم : این قضیه ی رسیدن به وزن و روتین سالم برای من now or never ئه ...دیگه تصمیم خودمو گرفتم ، با وجود همه سختی ها و ریسک هاش میخوام بچه دار بشم . پنج ساله که دارم بهش فکر میکنم . میدونم شاید تنها تصمیم زندگی آدمه که هیچ راه برگشتی توش نیست . نقشیه که حتی تا بعد مرگت هم کنسلی نداره . میدونم چقدر قراره منه HSP رو احساساتی کنه، آزار بده ، دهنمو سرویس کنه ، گند بزنه تو روح و روانم ، تو رابطه م با حامی ، میدونم قراره دیگه من و حامی آدمای کاملا متفاوتی بشیم و...

همه ی اینارو میدونم ولی به همشون فکر کردم و میخوام انجامش بدم . میخوام این نقش رو بپذیرم و برای انجامش استپ اول وزن و وضعیت سلامتیمه . وقت زیادی ندارم ، میخوام تا شوق و حوصله ش رو دارم انجامش بدم نمیخوام سنم بره بالاتر . میخوام دوران سالمندیم رو وقت داشته باشم تجربه های جدید کنم . نمیخوام تا سن های خیلی بالا درگیر بچه هام باشم . از طرفی دلم میخواد اگر اونا خواستن بچه دار شن ، بتونیم به عنوان مادربزرگ پدربزرگ کمکشون کنیم و از کنار نوه هامون بودن هم لذت ببریم .

میدونم ممکنه هزاران بار سیبه پیچ و تاب بخوره ، ممکنه خدایی نکرده خودم یا حامی زود بمیریم ، بچه هامون مریض شن یا حتی بمیرن و هزاران سناریو تلخ و شیرین دیگه ، ولی نمیخوام از ترس باخت، از ترس رنج ، بازی نکرده ببازم ، زندگی نکرده بمیرم...

دلم میخواد تجربه کنم دلم میخواد زندگیم رو گسترش بدم ، من دلم میخواد زندگی کنم!


برچسب‌ها:
زندگی, زندگانی مشترک
+ تاریخ یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 3:53 نویسنده ارغوان |