ماجراهای من و زندگی!

متوجه شدم یک آدمی که من سرجمع توی زندگیم نه پنج دقیقه دیدمش و نه حتی پنج دقیقه بهش فکر کردم رفته برای نابودی زندگی مشترک من دعا گرفته...

دلیل؟ دلش میخواسته با حامی ازدواج کنه ولی حامی هیچ علاقه ای بهش نداشته و منو دوست داشته

دختره حتی خانواده ی به شدت ثروتمندش رو راضی کرده بوده که مادرش بیاد با مادر حامی حرف بزنه و خواستگاری کنن از حامی

و مادرش اومده بوده به مادر حامی گفته بوده نه عروسی میخوایم بگیرید نه خونه نه مهریه ... خونه هم خودمون بهشون میدیم

بیاین یک صلوات بفرستید دست دخترم رو بگیرید ببرید توی خونه ی پاسداران‌مون زندگیشونو شروع کنن

حامی هم ک از دختره خیلی بدش میومده یک کلام میگه نه ...

در همین اثنا در کنار بقیه خواستگارام،سر و کله ی یک خواستگار سمج برای من پیدا میشه ، که برای جلب رضایت خانواده ی ما دست به دامن مادر حامی میشن ...چون رابطه مادر من و حامی باهم خیلی خوب بود و با خانواده ی حامی حتی بیشتر از فامیل های خودمون رفت و آمد داشتیم.

حامی هم با وجود اینکه اصلا آمادگی ازدواج رو نداشته از ترس از دست دادن من ، سریع خواستگاری کرد و ادامه ی ماجرا ...

این عفریته خانم هم که من فقط یک بار خیلی کوتاه دیده بودمش میره برای من دعا میگیره !!

فقط خدا میدونه که یک سال بعد عقد من و حامی چقددددر بلا سرمون اومد و چقدر اتفاقات وحشتناک ماورالطبیعه برامون افتاد که دست آخر فقط به لطف و مدد امام رضا حل شد ...

واقعا خدا لعنت کنه هرکسی رو که برای خراب کردن زندگی بقیه دست به این کثافت کاری ها میزنه ...

به نظر من اگه آدم واقعا عاشق کسی باشه ، از اینکه ببینه اون طرف عاشق کس دیگه شده و باهاش زندگی تشکیل داده و خوشحاله باید از خوشحالیش خوشحال باشه ...

این کثافت کاریا فقط نشونه ی خودخواهی آدماس

مثل همون کسایی که میرن اسید میپاشن رو صورت کسی که بهشون نه گفته

دقیقا مثل همونه و از سر خودخواهیه...

دختره سه سال پیش ازدواج کرد ، نمیدونم خوشبخته یا نه براش آرزوی بدبختی هم نمیکنم ولی من هیچوقت نمیبخشمش ...

+ تاریخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:30 نویسنده ارغوان |