|
ماجراهای من و زندگی!
|
در نهایت دیدم که جز اینکه شروع کنم به انجام دادن چاره ای نیست ...
آخر شبه و شروع کردم به خودم جایزه دادن ، گفتم اگه میخوای ویدیوی موردعلاقت رو توی یوتوب ببینی باید حینش اتاقت رو هم مرتب کنی ...
این شد که حداقل اتاق درست شد .
تنها کسی که توی این خونه به نظم و تمیزی اهمیت میده منم
حالا تصور کنین که چهار روزه من توی حالت خاموشم و خونه چه فاجعه ای شده!
اینه که اگر فردا بتونم همین کار کوچیکی که امشب انجام دادم رو باز انجام بدم ، کم کم محیط آروم و تمیز تر میشه و حال منم بهتر ...
.
دکتر میگفت چون افسردگی در ژنتیک توئه ، رهایی ازش اصلا آسون نیست ... با اینکه دلم مادر شدن میخواد ترجیح میدم این ژن های موذی رو بهش انتقال ندم ... یا مادر نمیشم یا فرزندپذیر میشم و یا ... نمیدونم ... قرار بود بهش فکر نکنم پس end of discussion...
.
من تاثیرپذیری عجیبی از نحوه ی صحبت آدما دارم ، کافیه مثلا به دوست اصفهانیم فقط فکر کنم ، کاملا لهجم اصفهانی میشه 
این از خاصیت های HSP بودنه تو بعضی آدما .
حالا شما تصور کنید بعد اون روزیکه مکالمه ی طولانی با کاترینا داشتم ، لهجه ی دویچم روسی شده 

یعنی من اند سمممم هستم ...

.
از فردا میترسم ، میترسم فردا هم مثل کل این چهار روز ته دره باشم ، امیدوارم برگردم به زندگی ، خیلی سخته، خیلی...