ماجراهای من و زندگی!

سلام بچه ها

میدونم وقتی یک آدمی دائم حرف خودکشی میزنه ، وقتی غیب میشه چقدر نگران کننده میتونه باشه . بابت غیبتم متاسفم . گرچه که اگر شرح شرایطی که گذروندم رو براتون بنویسم شاید بهم حق بدین .

ساره ی عزیزم ، از اینکه نگرانت کردم خیلی متاسفم . امیدوارم منو ببخشی . دیگه نگران خودکشی من نباشین بچه ها . اونایی که منو از قدیم دنبال میکنن میدونن که من برای به نتیجه رسیدن سر انتخاب های تاثیر گذار مدتها فکر میکنم و جوانب مختلف رو در نظر میگیرم . دیگه مهمتر از مرگ و زندگی که نداریم . از سه سال پیش که جدی تر بهش دارم فکر میکنم ، بعضی اوقات روزی یا حتی ساعتی نبوده که به عواقب خودکشیم فکر نکرده باشم . کلی دربارش سرچ و مطالعه کردم ، تجربه ی نجات یافته ها و همینطور افرادی که عزیزشون بر اثر خودکشی مرده رو خوندم و... در نهایت به این نتیجه رسیدم که کار اشتباهیه . فکر نکنید به زندگی امیدوارم و... نه! فقط وقتی عمیقا بهش فکر کردم دیدم نمیتونم با خانوادم اینکارو بکنم . پایان رنج من نباید برابر با شروع رنج چندتا آدم دیگه باشه . من نمیتونم خودخواه باشم . پس کنکله ، نگرانم نباشید . این جام زهر رو تا قطره ی آخر زندگی سر میکشم💚

چهارماه نبودم . اونقدر فاصله زیاد شده بود که دیگه برگشتن بهم استرس میداد . امشب که بعد مدتها و اونهم به دلیل سرماخوردگی ، وقت استراحت و تایم آزاد داشتم ، با استرسم مقابله کردم و به sanctuary ام برگشتم .

خب حالا بیاید فضارو از چسناله خارج کنیم

دلم واقعا براتون تنگ شده بود ولی به قدری تلخ و شخمی گذشت این چهارماه که هیچ فضای آزادی توی مغزم و هیچ وقت آزادی توی زندگیم برای نوشتن نداشتم

به خدا اگه بیام وبلاگاتون ببینم بی خداحافظی رفتین پاره اید نکنین با من اینکارو هیچوقت من خشن و سردم 🗡 شبی تلخ و عبوسم مثل دردم 🗡

خب بشه ها ، میشه بقیه ش رو پست بعدی بنویسم؟

متشکرم


برچسب‌ها:
زندگی, افسردگی
+ تاریخ جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳ ساعت 2:42 نویسنده ارغوان |