|
ماجراهای من و زندگی!
|
روزمرگی هایم ، مرز کسالت آور را هم گذرانده و به مرحله ی خجالت آور رسیده است
برای چند دهمین بار باز بهم ثابت شد که افسردگی بیماری غیرقابل پیش بینی ای ست
همین دو سه هفته پیش میتوانستم قسم بخورم که برای همیشه بساطش رو جمع کرده و رفته پی کارش اما از آغاز این هفته دوباره از ناکجاآباد پیدایش شده و اسیرم کرده
میترسم در نهایت بایپولار شوم . خواهرم لاله ، بایپولار است و خوب میدانم که بایپولار بودن از افسرده بودن سخت تر است . امیدوارم بایپولار نشوم و امیدوارم همه ی مبتلایان به بیماری های روان بهبود یابند .
به دلیلی که ذکر شد تلاش میکنم روزمرگی های خجالت آورم را بنویسم ، بلکه با نوشتنشان از خودم خجالت بکشم و بساطم را جمع کنم .
پس از بهبود مریضی به باشگاه برنگشتم . راستش این دلیل اصلی خودخوری هایم است . چون کودکی که بارها به او قول هدیه ای که منتظرش هست را میدهی ، امیدوارش میکنی و بعد قولت را میشکانی و دیگر آن بچه نمیتواند به دروغ هایت اعتماد کند ، شده ام .
فکر کنم برای چهارمین بار قولِ تداوم باشگاهم را شکستم ، یک بار به بهانه سفر ، یکبار به بهانه مریضی و یک بار به بهانه امتحان و یک بار بی هیچ بهانه ای ...
اعتمادم به سامورایی درونم از بین رفته ، او دیگر جنگجویی شریف و شمشیر به دست و امیدوار نیست ، مدتهاست که پا به میانسالی گذاشته ، شمشیرش شکسته ، شکم گنده کرده و با خدعه و فریب روزگار میگذراند...
از بلایی که به سرش آورده ام بسیار متاسفم ، در عذابم ، آیا میتوانم برایش کاری کنم؟
از وقتی مهاجرت کرده ام ، گمگشتگی ام بیشتر شده ، خود را در دریا و اقیانوس که نه ، در استخری تفریحی و جمع و جور در ویلایی اختصاصی میبینم ، که در همان حجمِ اندکِ آب دست و پا میرنم و راه به پله ها و لبه ها نمیابم ...
من کجا هستم؟ چه غلطی دارم میکنم؟ کجا باید بروم؟
نمیدانم! با وجود همه ی دانستن هایم، نمیدانم ...
عمیق تر نمیشوم ، موشکافی نمیکنم ، ریشه ها را نمیابم ، چرا که به اندازه ی کافی در نشخوارهای فکری تمام نشدنیِ هرروزه ام آن را انجام میدهم . یک سره میروم سراغ نوشتن ، فقط و فقط آنچه گذرانده ام را مینویسم ، به هیچ قضاوت و علت یابی ای ، شاید فقط به آینه نیاز دارم ...
دیشب مثل چند شب گذشته، با جلد سومِ سه گانه ی شگفت انگیز امیلی درگیر بودم . از بچگی اخلاق بدی داشتم ، وقتی کتابی دست میگرفتم تا تمامش نمیکردم زمین نمیگذاشتمش ، حتی اگر ۲۴ ساعت کامل بیدار میماندم . این سه گانه را سه روز پیش شروع کردم و الان در نیمه ی آخر جلد سوم هستم . کارم درست نیست ، به خصوص وقتی کتابی این چنین پرشور و احساس در دست میگیرم باید از روانم مراقبت کنم . خلاصه ، امیلی مثل تمام شب های یک هفته ی گذشته بهانه ای شد تا شب را تا صبح بیدار بمانم و صبح مثل زامبی ، درست وقتی که حامی بیدار میشد، تازه به تخت خواب بروم ...
آری! از همین جا شروع میشود ، در یک جمله ، ریشه ی بسیاری از بیماری های جسم و روان انسان در همین بد خوابی است ، میدانم و معترفم...
ساعت ۱۲ ظهر بود که حامی از خرید برگشت و گفت نیمرو درست میکند و باید بیدار شوم . خیلی کم خوابیده بودم ، و گیج و منگ تمام تلاشم را کردم تا اجازه دهد دوباره بخوابم . گفت نانی که تو دوست داری را خریدم ، بخاطر تو راهم را کلی دور کردم تا نان مورد علاقه ی تو را بخرم ... دلم سوخت ، آن نان های نرم و ابری لهستانی ، باعث نمیشد تا رختخواب گرمم را ترک کنم اما محبت حامی ، چرا ...
بلند شدم و حامی که دید دادم توی در و دیوار میرم گفت برو بخواب عزیزم ، ساعت چند صدات کنم؟ بوسیدمش و بخاطر اینکه دیشب نخوابیدم و ریتم شب و روزم با او مطابق نیست حسابی عذرخواهی کردم و گفتم ۳ بیدارم کن .
طبق معمول روی حرفش میشد حساب کرد ،راس ۳ بیدارم کرد ، خودش باید میرفت سر کار ، بهم گفت اما من خیلی گیج بودم ، ازم خواست که قبل بیرون رفتن یک چیزی بخورم ، سرسری خداحافظی کردم و دوش گرفتم . این وسط دوستم بهم رگباری پیام داد و درد و دل سنگینش گرفته بود و من وقتم برای آماده شدن خیلی تنگ بود ، تقریبا بیست دقیقه برایش زمان گذاشتم که نباید همان را هم میذاشتم چون دیرم شد ، ساعت ۴ و نیم حامی زنگ زد که پس کی میخوای بری کلاس؟ با کج خلقی گفتم اگر وقتم رو نگیری دارم لباس میپوشم و بعد گفتم کلید بردی؟ من کلید ندارم و او گفت بردم و من سریع قطع کردم ... اصلا حواسم نبود که رفته سرکار نمیدانم چرا تصور میکردم رفته تایر های موتورش را عوض کند ...بابت برخورد تندم عذاب وجدان گرفتم اما وقت نداشتم تا تماس بگیرم و عذرخواهی کنم ، در اتوبوس برایش پیام نوشتم و بابت رفتار بدم عذرخواهی کردم .
دوان دوان خودم رو به ایستگاه رسوندم و رفتم به سمت کلاس ، توی تراموا چرت میزدم و غمی عمیق در دل حس میکردم . بارون غمگینی میبارید و اگر خجالت نمیکشیدم میزدم زیر گریه. نتونستم توی خونه چیزی بخورم و طبق معمول از بیرون غذا خوردن اجتناب میکردم اما وقتی نزدیک کلاس رسیدم دیدم چشمانم تار میبیند ، از تصور قار و قور شکمم در کلاس خجالت کشیدم برای همین به فروشگاه رفتم ، یک کلاب مرغ بدمزه خریدم چون بقیه ی کلاب ها یا ماهی بود یا خوک و انتخاب دیگری نداشتم ، سر پا و سریع خوردمش و به سمت کلاس دویدم و ۸ دقیقه هم دیر رسیدم اما خداروشکر درس شروع نشده بود و جای همیشگی ام خالی بود . کنار همکلاسی ایرانی یبس و نچسبم و همکلاسی فیلیپینی پر حرفم ...
برخلاف همیشه که کلاس سرحالم می آورد فقط چشمم به ساعت بود تا تمام شود اما ارغوان مقرراتی درونم نمیگذاشت که مطالب کلاس را از دست بدهم ، تمامش را به جهت افسردگی، سخت تر از سایر اوقات اما مو به مو و ریز به ریز یادداشت و کردم و مطمئن شدم که مطالب برایم جا میافتد . اما انگار همان زور کم مغزم فقط به "یاد گرفتن" کفاف میداد ، نه میتوانستم میمیک چهره ام را کنترل کنم و دائم اخمو یا بی حوصله یا غمزده بودم و نه میتوانستم حرف بزنم .
حتی پاسخ سوالات معلم نازنینم را هم با سردی و خشکی میدادم با اینکه دلم نمیخواست ، اما نمیتوانستم گرم باشم ، هیچ انرژی ای نداشتم
کلاس که تمام شد برخلاف همیشه که جزو آخرین نفرات از کلاس خارج میشوم ، اینبار اولین نفر از کلاس زدم بیرون ، دلم نمیخواست برای اتوبوسِ نزدیک خانه معطل شوم .سوار تراموا شدم . پیرزن گنداخلاق و چروکیده ای مدام بهم چپ چپ نگاه میکرد و چرندیات نژادپرستانه بلغور میکرد . مردم بلند شدن و از واگن خارج شدن اما با تعجب و نگرانی به من و پیرزن نگاه میکردن . بلند شدم و رو به روش ایستادم ، مزخرف گفتنش را تمام نکرد اما به وضوح گرخید و رویش را به سمت پنجره گرفت و با ولومی آرامتر به چرند بافی ادامه داد . بهش زل زدم ، بهم با اخم نگاه کرد ، به پهنای صورتم لبخند زدم و و چشم ازش برنداشتم ، بعد زدم زیر خنده و سری از سر بی اهمیتی و تاسف تکان دادم و از تراموا خارج شدم . دقیقا پنجاه و دو دقیقه بعد به ایستگاه اتوبوس رسیدم اما اتوبوسی در کار نبود ! هرچه صبر کردم نیامد . قاعدتا باید تماس میگرفتم اما حوصله نداشتم . مسیر سختِ تا خونه پیاده رفتن رو به زنگ زدن و حرف زدن با آدمها ترجیح میدادم . خداروشکر کردم که اون کلاب رو خوردم و الا نمیتونستم راه برم .
آرام آرام راه افتادم ، باد خنک شب و صدای آب جوی های زیر زمینی و سبزی پرشکوه درختان و گیاهان ، حالم رو بهتر کرد . خداروشکر کردم که خر نشدم و کاپشن پوشیده بودم چون هوا هر لحظه سرد تر میشد . رسیدم خونه ، زنگ زدم ، یک بار ، دوبار ، سه بار ، کسی باز نکرد ...گفتم شاید حامی در آشپزخانه است و در را بسته و نمیشنود. کیفم رو جستجو کردم ، یادم افتاد کلید را برنداشتم ، زنگ زدم به حامی و گفتم در را باز کن عزیزم و گفت من سر کارم ... تا کی؟ تا ۱۱ شب :) گفتم حالا چیکار کنم؟ گفت حداقل یک ساعت باید صبر کنی اما احتمالا قوی نمیتونم بیام . گفتم یعنی دو ساعت تو این سرما و تاریکی اینجا وایسم؟ نمیتونم ، نیاز به دستشویی دارم و هوا سرده ... گفتم اوبر میگیرم و میرم خونه ی نیل تو هم بیا اونجا ... ناراحت شد ، میدونستم ناراحت میشه چون حتی یک یورو هم در شرایط سخت اقتصادی ما یک یوروئه و اوبر حداقل ۲۰ یورو هزینه داشت ، اما نمیتونستم پشت در منتظر بمونم ...
اوبر گرفتم و خدا خدا کردم راننده ش باهام حرف نزنه چون اصلا حوصله نداشتم ، مشخصات راننده رو چک کردم ، پنج ستاره داشت!! گفتم حتما تازه کار است اما دیدم که ۴ سال است راننده است و بیش از ۸۰۰۰ نظر مثبت دارد !!! پلاک و مدل ماشین را چک کردم و در هوایی که هر لحظه سرد تر میشد منتظر شدم .
بعد یک ربع رسید، سوار شدم ، اما راننده سوالی پرسید که از همون اول شوکه شدم و باب مکالمه ای طولانی باز شد..
راننده بسیار مودبانه پرسید: خانم ارغوان ، شما ایرانی هستید؟! تعجب کردم! گفتم بله!! خنده ی دلنشینی کرد و گفت میدانستم!
گفتم شما اهل کجا هستید؟ گفت من اهل سوریه هستم .
مردی خوش تیپ و مودب و خوش پوشی بود و حدودا ۶۵ سال سن داشت ... کمی باهم صحبت کردیم، درباره ی قیمت اجاره ها ، آب و هوا ، رانندگی در برف و خودرو ها و... تا اینکه سوالی پرسید و من گفتم ببخشید متوجه نمیشم من آلمانی ام زیاد خوب نیست . گفت مشکلی نیست من انگلیسی هم میتوانم صحبت کنم شما میتوانید؟
خوشحال شدم و با اشتیاق مکالمه مون رو به زبان انگلیسی ادامه دادیم . وقتی بین دو زبان سوییچ میکنم حداقل ده دقیقه زمان لازم دارم تا موتور زبان جدید را در مغزم فعال کنم . اولش نصف آلمانی و نصف انگلیسی حرف میزدم و بعد موتورم روشن شد و همون ارغوان خوش صحبت انگلیسی شدم ... کم کم موتورم اونقدر گرم شد که عربی هم با هم حرف زدیم ... درباره ی خانواده هامون ، رشته ی دانشگاهم ، مهاجرت ، وضعیت خاورمیانه و...
گفت چند وقته اینجایی و گفتم یک سال ، با تعجب گفت امکان نداره ، از ایران آلمانی خوندن رو شروع کردی؟ گفتم نه متاسفانه ، همینجا شروع کردم، چطور مگه؟ گفت آخه خیلی خوب آلمانی حرف میزنی!! سطح چی هستی؟ گفتم مدرک A2 دارم ، گفت ولی خیلی بهتر از A2 حرف میزنی ... باورم نمیشد! تاحالا کسی از آلمانی حرف زدنم تعریف نکرده بود، کمی امیدوار شدم .
مرد آگاه و با مطالعه ای بود و تاریخ ایران و اوضاع اجتماعی حال رو خیلی خوب میدانست .مثلا به طرز بامزه ای میگفت : علی دایی رو میشناسی فوتبالیست ایرانی رو؟😁 خب معلومه میشناسمش ، من ایرانی ام دیگه بابا جانم😁 خیلی بانمک و دوست داشتنی بود. آدم جالبی بود ، علاوه بر عربی و انگلیسی و آلمانی ، به روسی و ترکی و فرانسوی هم تسلط داشت!! ... هر دو بر این مساله توافق داشتیم که آلمانی سخت است اما هرگز از فرانسوی سخت تر نیست ... علاوه بر عربی و انگلیسی و آلمانی کمی هم اصطلاحات فرانسوی و ترکی با هم مبادله کردیم و فکر نمیکنم هیچوقت تاحالا در زندگیم در یک شب با اینهمه زبان متفاوت حرف زده باشم. خلاصه که مغزم رگ به رگ شد.
بی نهایت از مصاحبت با او لذت بردم و هنگام پیاده شدن بهش گفتم که ممنون و خرسندم و از مکالمه ای که با او داشتم . بهش امتیاز پنج ستاره دادم و وارد خونه ی نیل اینا شدم .
نیل خوابیده بود و طبق معمول با فریدون سلام علیک نکردیم ، نمیدونم چرا تنها آدمی در خانواده هست که اهل سلام احوالپرسی نیست و من هم طبق معمول با او سر لج میفتم و سلام احوالپرسی نمیکنم . داشت کمدش را مرتب میکرد ، گرسنه م بود ، سیبی برداشتم ، شام داشتند اما رویم نشد تا بهم تعارف نشده درخواست شام کنم ، سیب را خوردم و یک پرونده ی جنایی در یوتوب را پلی کردم . حامی برایم شام آورد ، شامی که به طور عادی هرگز نمیخوردم ، حجم زیادی برنج و دو تکه کوچک گوشت . اما گرسنه م بود و همه ش را خوردم ، با نگرانی از افزایش قند خونم بخاطر کربوهیدرات زیاد و پروتیین کم ...
فریدون خوابید ، حامی زنگ زد و گفت میره خونه و وسایلی را جمع میکند و میاید ، گفت باید کارواش هم برود و خورده کارهایی دارد و تا ۲ حداقل طول میکشد و من بخوابم . گفتم اومدی بهم زنگ بزن در رو برات باز کنم . خیلی خسته بودم اما نخوابیدم ، ترسیدم بیدار نشوم و او پشت در بماند. طرف های ۳ اومد ، خسته و یخ کرده ، گفت شام خورده و زودتر باید بخوابد چون فقط دو ساعت دیگر باید راه بیفتد و برود .
شب بخیر گفتیم و خوابیدیم اما من خوابم نبرد . غم و اندوه گریبانم رو گرفت . حس کردم تب کرده ام ، بغض و درد گلویم را فشار میداد ، خاطرات و افکار پریشان و دردآوری آزارم میداد ، بی صدا کمی اشک ریختم اما تسکینی در کار نبود ، آمدم بنویسم تا شاید آرام بگیرم و الان ساعت پنج شده ، آلارم زنگ میزند و وقتش است که حامی و نیل را بیدار کنم ...
صبح بخیر🩵
.
.
جودی ابوت نازنینم ، اگر وبلاگ داری برام آدرس بذار تا بتونم جواب محبت ها و همدلی هایت را بدهم . دوستت دارم و از تو ممنونم ![]()