|
ماجراهای من و زندگی!
|
دختران پرشور و قشنگی بودیم
زندگی درونمان موج میزد و به همین سبب:
میخندیدیم ، دعوا میکردیم ، میجنگیدیم ، میرسیدیم...
اما به مرور ، آنچه در گذر زمان از ما باقی ماند :
چهار زن ساکت و سرد و مطیع بود که فعل رسیدن و جنگیدن و خندیدن ، دیگر برایشان صرف نشد ، دعوا کردن هم که هیچ ...
من و خواهرانم که ناممان گل و درخت بود اما بهارمان زود تمام شد ،
پاییز شدیم 🍁