ماجراهای من و زندگی!

دختران پرشور و قشنگی بودیم

زندگی درونمان موج میزد و به همین سبب:

میخندیدیم ، دعوا میکردیم ، میجنگیدیم ، میرسیدیم...

اما به مرور ، آنچه در گذر زمان از ما باقی ماند :

چهار زن ساکت و سرد و مطیع بود که فعل رسیدن و جنگیدن و خندیدن ، دیگر برایشان صرف نشد ، دعوا کردن هم که هیچ ...

من و خواهرانم که ناممان گل و درخت بود اما بهارمان زود تمام شد ،

پاییز شدیم 🍁


برچسب‌ها:
زندگی
+ تاریخ سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 4:19 نویسنده ارغوان |