ماجراهای من و زندگی!

چند روز بود که میخواستم بنویسم . چند جمله ای تایپ میکردم و از حجم بالای غرغرهام به ستوه میومدم و رهاش میکردم . خب فهمیدم که نباید غر بزنم ...

۱۰ روز از ترک نیل میگذره ... این ده روز چه زود گذشت ! نصف راه رو با من اومد و نصف دیگه ش رو میخواد توی خونه ی خودش بره ...

فریدون هم چهار روزیه که ترک کرده اما خب ، هیچکدوممون به حرفاش اعتماد نداریم، خودش هم نداره !

حقیقتا فکر میکردم قوی تر از این حرف ها باشم ، ولی تمام انرژی روانیم فقط به ۷ روز قد داد . تماشای نیلوفرِ همیشه ناله کن و افسرده و غر زدن ها و اشک ها و منفی بافی های تموم نشدنیش یک طرف ، دوری از حامی و اضطراب جدایی از طرف دیگه باعث شد سر یک هفته تموم بشم ...

الان سه روزه که افسردگیم دوباره اومده بالا و گوشت روی مبل شدم!

چهار روز نکبتی داشتم ، بی خاصیت و افسرده حال ، به معنای واقعی کلمه بین تخت و مبل و دستشویی در حرکت بودم، همین و همین!

چشم و گوشمم به جای اینکه به درس باشه ، به غرولند ها و زاری های نیل و مزخرفات اینترنت بود .

نیل توی خونه ی خودش زیاد کار نمیکنه اما وقتی میره خونه ی دیگران انرژی میگیره و کار میکنه . این بود که به جز چند روز اول که بدحال بود ، خرید و آشپزی و رسیدگی به ظروف و لباس ها با اون بود و من فقط جمع و جور میکردم و گه گاهی بعضی وعده هارو من میپختم . پس در زمینه ی خونه داری هم بی خیر و خاصیت بودم .

نیل میگفت اگه میتونستم هیچوقت به زندگی با فریدون برنمیگشتم ، حق هم داره ، هیچ زنی که هیچ، هیچ بشری دلش نمیخواد با فریدون زندگی کنه ، حتی حامی هم تحمل این برادر تو مخش رو نداره...

خلاصه که نیل و فریدون تبدیل به دو توده ی انباشته از افسردگی و اضطراب و کسخلی شدن که تمام انرژی روانی من و حامی رو میخورن... اما خب ، حاضریم بخاطرشون هرکاری بکنیم ، به امید روزی که خوب بشن ، خانواده یعنی همین 💚

چند ساعت پیش بالاخره تونستم بهش بگم که اگه میتونه یک روز بره خونه ی خودشون تا من و حامی بتونیم بیشتر باهم وقت بگذرونیم . از اونطرف صدای فریدون هم دراومده بود که چرا نیل برنمیگرده خونه . این شد که گفت یک روز نه، کلا برمیگردم خونه ی خودم. من هم ازش قول گرفتم که اگر حس کرد بودنش کنار فریدون داره به پروسه ی ترک هرکدومشون آسیب میزنه، بیاد دوباره پیش من ...

.

.

من از اروپایی ها بدم میاد . تنها اروپایی های خونگرمی که دیدم یونانی ها بودن ، تا الان از هیچ اروپایی ای که دیدم خوشم نیومده . بدترین اروپایی هاییم که دیدم مجارستانی ها بودن ، البته این رو فقط من نمیگم ، تقریبا از هر اروپایی ای که بپرسین همینو میگه ، کولی های رومانی و مجارستانی ها جزو بدترین ساکنین اروپا هستن.

این ترم چهارتا میز سر کلاس داریم . یک میز اختصاص داره به عرب زبان ها ، سه همکلاسیم از الجزایر و مصر و سوریه هستن که یک دختر رومانیایی هم پیششون میشینه . یک میز اختصاص داره به جماعت روس و اوکراینی ... یک میز هم اختصاص داره به دو آرژانتینی و دو صربستانی . میز ما هم دوتا ایرانی ، یک فلیپینی و یک اوکراینی داره .

به جز اون آقای سوری که بنده خدا زیاد عادی به نظر نمیرسه ،رابطه م با آقای الجزایری و آقای مصری خیلی خوبه ، سعی میکنم تا جایی که بتونم باهاشون عربی حرف بزنم ، اونقدر خونگرم و دوست داشتنی هستن که دلمو گرم میکنن ... آرژانتینی ها هم خوبن، ترم پیش با یکیشون همکلاسی بودم ، یک آقای ۳۷ ساله که یک دختر دلبر ۷ ماهه داره و من کلا در حال غش و ضعف برای بچه ش بودم هر دوتا ی این آرژانتینی ها هم عشق فوتبال و مسی ... یکیشون که بعضی از روزها تیشرت مسی رو میپوشه و اون یکی هم تتوی مسی روی دستشه سر میز آرژانتینی ها، صرب ها هم میشینن که اونها هم خوشرو هستن . خانم فلیپینی به شددددت پر حرفه و خانم اوکراینی مثل حداقل بیست تا اوکراینی ای که تو این یک سال باهاشون برخورد داشتم خشک و سرده... هموطنمم که خیلی نچسبه ، به طرز عجیبی این دختر نچسبه و فاصله ش رو کامل حفظ میکنه ... شک ندارم که پناهنده ست ولی اینجا همه پناهنده ها انکار میکنن که پناهنده هستن ، به طرز عجیبی هم سعی میکنه منو نادیده بگیره ، خب چرا هموطن؟ چته عزیزم؟ آروم باش!

این ترم به جز همکلاسی های عربم به خصوص اون آقای مصری ، با کسی زیاد گرم نگرفتم ولی ترم پیش با اون آقای آرژانتینی و یک خانم روس بیشتر صمیمی شدم . بهترین دوستم رو هم بعد از مهاجرت تو همین کلاس زبان پیدا کردم ، یک خانم ۴۲ ساله روس که وکیل ، پولدار ، خوش پوش و شیک و بسیاااار نازنین و مهربون بود ... چقدر دلم براش تنگ شده 💚

گاهی آدم اینقدر که از خارجی ها عشق و محبت میگیره ، از هموطن خودش نمیگیره ، واقعا باعث تاسفه !

متاسفانه ایرانی ها اینجا از هم فراری هستن ، مثلا طرف میبینه فارسی داری حرف میزنی ، گوشاش تیز میشه زل میزنه بهت ولی وقتی باهاش حرف میزنی به آلمانی جوابتو میده!!

یک بار حامی کار باحالی کرد ... یک هموطن با اسم و فامیلی ایرانی به شدت اصرار داشت که من ایرانی نیستم ، بعد حامی قاطی کرد و گفت فارسی نمیفهمی دیگه نه؟ اونم با لهجه ی غلیظ فارسی گفت اوههه کاین پرزیش کاین پرزیش! حامی هم یک فحش ناموس خیلی بد بهش داد و لبخند زد ، یارو تا بناگوش سرخ شد ولی مجبور بود به دروغش ادامه بده خیلی حال کردم با همسر گلم

اصلا قرار نبود اینقدر پراکنده بنویسم ولی خب این نشون میده که چقدر مغزم به فاک رفته

پس تا درودی دگر ، بدروووود


برچسب‌ها:
زندگی, مهاجرت, افسردگی
+ تاریخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 7:4 نویسنده ارغوان |