ماجراهای من و زندگی!

نیل و حامی و فریدون را بیدار کردم ، صبحانه شان را دادم. حامی و فریدون زودتر رفتند و نیل گفت امروز یک ساعت دیر تر میرود ، کمی خوابید و طبق معمولِ این دوماه تلخ اخیر، توی خواب ناله میکرد و کمی بعد بیدار شد و نیم ساعتی با هم حرف زدیم ‌.

وضعیت روحی اش روز به روز اسفناک تر میشود . نیل من کجا بود؟ خواهر بزرگتر و حامی من؟ این زن تکیده و افسرده که در مکالماتش اضطراب و بی جانی توامان به گوش میرسند که بود؟ این نیل ما بود؟ خواهر خوش مشرب و اجتماعی من؟ نیلوفر بانمکی که برخلاف خواهر کوچکش ارغوان که بسیار درونگرا بود، در هر جمعی گل مجلس بود و اونقدر شیرین و خوش سر و زبان و بانمک بود که همه دلشان میخواست با او صحبت کنند و از دست شیرین زبانی ها و شوخی هایش از شدت خنده روده بر میشدند؟ پس چرا حالا نمیتواند با هیچ کسی ارتباط برقرار کند؟

نیلوفری که اگر در مهمانی ای شرکت نمیکرد جای خالی اش به شدت احساس میشد...نیلوفر خوش خنده و خوش صدای من که در هر پیکنیک و دور همی ای جمع را به لذت بردن از صدای قشنگش دعوت میکرد و آوازی خوش برایمان میخواند ، حالا صدایش به خواندن که هیچ ، به حرف زدن هم کفاف نمیدهد و کلمات را بریده بریده و بی رمق و با صدایی از ته چاه آمده ادا میکند.

دختری قد بلند و چهارشانه ، با پوستی سفید ، موها و چشمان خرمایی و چهره ای ظریف و زیبا که از همان اوایل جوانی در هر مهمانی و مجلسی که شرکت میکردیم شخصی به لیست خواستگار هایش اضافه میشد ... حتی یادم است یکبار بین خواستگارهایش دعوا شد و در نهایت مادر یکی از آنها به مادرم گفته بود اگر نیلوفر عروس ما نشود شما را نفرین میکنم . وقتی به سن نوزده سالگی رسیده بود خوب به خاطر دارم که آنقدر خواستگار داشت که خانه ی مان از حجم زیاد گل های خواستگارانش ، گلباران میشد و حالا ... حالا تبدیل شده به زنی خسته و خمار ، چشمان خرمایی و زیبایش کم رمق و بی فروغ شده است و به زور باز میماند ... گونه های سرخ و صورت شادابش کدر شده و لب های قلوه ای و صورتی اش افتاده و بی حال شده است و گودال سیاه زیر چشمانش مثل چاهی بی انتها اشک هایش را در خود جمع میکند...

وارد اتاقش شدم ، بسته ها و پدهای کوفتی نیکوتین همه جای اتاقش یافت میشد ، صحنه ی غمگینی بود و قلبم رو آتیش میزد ، نشستم کنارش...

گریه کرد و از گریه اش گریستم ... از مشکلات کار و زبان و امتحان های کوفتی حسابداری اش و حال بدش گفت و در نهایت گفت: ارغوان دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم ، میخوام ترک کنم ، هرچقدر هم که سخت باشه از وضعیت این روزهام سخت تر نیست . باورت میشه صبح ها به اشتیاق مصرف نیکوتین عین برق از تخت میام بیرون و دستم عین کسی که چند روز تو بیابون مونده و آب نخورده ، لرزان لرزان دنبال نیکوتین میگرده و همین که مصرف میکنم انگار تازه خون توی رگهام به جریان میفته و زنده میشم؟

چندبار سعی کردم بذارمش کنار اما به قدری روانی و غیرقابل کنترل میشم که نمیتونم . از اون طرف فریدون هم که خودش معتاده به جای ذره ای حمایت ، فقط تشویقم مبکنه به مصرف ولی من نباید بخاطر فریدون بسوزم ، اون معتادم کرد ولی من هم خودمو ترک میدم هم اون رو ...

حیرت کردم ! تا قبل از این هرموقع اصرار میکردم که توروخدا ترک کن ، منو میپیچوند اما اینبار نیلوفر جدیدی میدیدم .

مثل یک شکارچی خیلی گرسنه ، شکار حاضر و آماده ام رو روی هوا قاپیدم . معطل نکردم و گفتم : تو نمیتونی کنار فریدون ترک کنی . خودم میبرمت خونمون و ترکت میدم . اگر فریدون هم بخواد ترک کنه که چه بهتر ، چون میترسم تو ترک کنی و اون دوباره معتادت کنه ، هیچی بدتر از رفیق مصرف نیست ، شما دوتا دارید همدیگه رو میکشید پایین . اگر بتونی فری رو راضی کنی ، حامی میاد خونه ی شما فری رو ترک میده و من تورو میبرم خونمون و ترکت میدم . بی هیچ چون و چرایی قبول کرد! باورم نمیشد! نیل بهانه ساز و فراری من قبول کرد که ترک کنه😭

به قدری مصمم بود که اصرار هام رو که میگفتم اول با روانپزشکت مشورت کن شاید داروهات رو تغییر بده و... رو نپذیرفت و گفت میخوام سه روز اولش که خیلی سخته رو توی همین روزهای تعطیل آخر هفته م سپری کنم که بتونم از اول هفته سرکلاسم حضور داشته باشم . از همین الان دیگه مصرف نمیکنم .

دور سرش گشتم و قربون صدقه ش رفتم و بوسیدمش ، باز باهم گریه کردیم اما اینبار از سر خوشحالی💚

نیل رفت کلاس و من یک ساعت دیگه هم بیدار موندم و درباره ی ترک نیکوتین تحقیق کردم ، کمی از تصور تجربه ی دردناکی که نیل قشنگم ، پاره ی تنم ، در روزهای آتی میخواست داشته باشه گریه کردم و به خودم قول دادم که قوی باشم و همه جوره حمایتش کنم تا بتونه این نکبت اعتیاد رو ترک کنه و بعد این شب طولانی بیداری رو پایان دادم و خوابیدم. حدود ۴ عصر بیدار شدم .فری و حامی و نیل اومده بودن خونه و نیل ناهار درست کرده بود، هرچی به فری اصرار کردیم گفت که دلش نمیخواد ترک کنه ، بهش گفتم باشه ، انتخاب خودته ، ولی نیل تصمیمش رو گرفته منم تا پای جونم پای ترکش وایمیستم ، اما به خود خدا قسم ، اگه این بچه ترک کنه و تو دوباره معتادش کنی ، جلوی همه دارم میگم ، دیگه اسمت رو نمیارم ...

پوزخندی زد و گفت من همین الان هم از خدامه که دیگه اسم تورو نیارم...

گفتم تو تحریکش میکنی ، چند روز آینده هم بخاطر ترک عصبی میشه واسه همین بهتره فقط خودم پیشش باشم ، حامی این چند روز میاد پیش تو ... گفت نه بیخود، من میخوام تنها باشم ، منم گفتم تو بیخود همین که گفتم . گفت حامی رو اسیر نکن بذار شب بیاد تو خونه خودش بخوابه ، دستپخت تورو بخوره ، تو خونه من اذیت میشه ، گفتم نه اذیت نمیشه ، خودش گفته بخاطر ترک نیلوفر من اگه لازم باشه تا قله ی قاف هم میرم ، در ضمن تو خونه ی تو هم راحته دستپخت تورو هم خیلی دوست داره. گفت نه من نمیخوام کسی پیشم باشه میخوام تنها باشم خلوت منو بهم نزنین . گفتم پس تو داری حرص خودتو میخوری ، لازم نیست حامی رو بهونه کنی . گفت آره اصلا دارم حرص خودمو میزنم ، میخوام تنها باشم ، هیچکس حق نداره بیاد خونه ی من . گفتم فریدون! تو خیلی آدم خودخواهی هستی ، همه مون داریم برای ترک نیل تلاش میکنیم اما تو حاضر نیستی یک قدم برداری ، نمیبینی این بچه تو همین چند ساعت که مصرف نکرده چقدر حالش بد شده ؟ اما سر قولش مونده و پای خماری و دردش مونده و داره تحمل میکنه ، تو این حالش رو میبینی ولی حاضر نیستی یک ذره حمایتش کنی؟ گفت خفه شو بابا دختره ی پرروی سلیطه . گفتم سلیطگیم رو ندیدی هنوز ، همین که گفتم ، حامی میاد اینجا تو هم غلط میکنی حرف بزنی ، منکه از تو نظر نخواستم که داری نظرت رو اعلام میکنی، توی این مساله اصلا صلاحیت اظهار نظر نداری ، همه چیز رو من برنامه ریزی کردم و تو فقط دهنت رو میبندی و میگی چشم ...

چرند دیگه ای گفت و میدونستم این یعنی پایان ماجرا . حرفم رو به کرسی نشونده بودم . به نیل در حالیکه لرز اش شروع شده بود و فکش قفل شده بود و زیر چند لایه پتو کز کرده بود نگاه کردم ، تمام اطلاعاتی که به دست آورده بودم رو بهش دادم و گفتم نیلوفرم، سه روز آتی قراره خیلی سخت باشه ، آماده باش ، من کنارتم و هرکاری که بتونم برات میکنم ، در حالی که میلرزید به زور فکش رو تکون داد و به سختی گفت: من میتونم!

دوباره چشمام از مصمم بودنش پر و خالی شد ...

کمکش کردم تا وسایلش رو جمع کنه و با حامی سه تایی راه افتادیم به سمت خونه ی من . سر راه کنار فروشگاه توقف کردیم تا برای مهمان نازنین و بیمارم خرید کنم . آخرین یوروهای توی کارتم بود و میدونستم تا پانزده روز آینده ، هیچ نخواهیم داشت اما با دست و دلبازی برای نیل خرید کردم . گفتم هرچی دلت میخواد بردار و اون که از شرایط ما خبر داشت رعایت میکرد و ارزونترین اجناس رو برمیداشت و اصرار میکرد که خودش باید حساب کنه اما بهش گفتم: پول دارم و بیشتر از پول غرور دارم ، پول هات رو هروقت من مهمونت شدم خرج کن ، نگران نباش کلی پول دارم این ماه! میدونست و میدونستم که مثل سگ دارم دروغ میگم ، اما مهم نبود .

چند قلم میوه و سبزیجات و آب میوه و لبنیات و شکلات ها و پنیر های محبوب نیل را خریدم ، چون میدانستم پس از ترک نیکوتین اشتها زیاد میشود ، میخواستم خیالم راحت باشد که خوراکی و قاقالیلی داریم که دلش کمتر بهانه ی نیکوتین را بگیرد . در نهایت هم رفتم سمت یخچالِ کیک ها و یک کیک مینیاتوری کوچک هلویی برداشتم ، گفت کیک برای چه مناسبتی؟

گفتم برای تولد دوباره ت ، نیل قشنگم !💚

.

.

.

جودی ابوت عزیزم ، چون نمیتونم برات کامنت بذارم ، پس کامنت های قشنگت رو تایید میکنم و جواب میدم .


برچسب‌ها:
روزنگار
+ تاریخ شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 3:59 نویسنده ارغوان |